'Alborz' - From: 'http://pedrams.blogspot.com/'


سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008




  • JKL
    گروه فیلم دوستان من در تورنتو

    دلقك

    مامان ویدا

    ادریس یحیی

    سارا

    ماهنی

    پویا

    علی تهرانی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    عجب اثری دارد صدایت.
    نوعی بازیگری باز در تاب صدایت هست که -عجیب است اما دیگر- نه خشمگینم می کند و نه عاصی.
    مثل اینکه برگشته ام به اوایل دهه ی ۷۰ و دلبری هایت می توانند از سپر همه ی آنچه گذشته است و مثل یک پوسته، مثل یک غشاٰء دورم را گرفته است و سردم کرده است و سنگین - با همه چیز- بگذرد و قلقلکم دهد.

    گوشی را می گذارم و برای یک لحطه مثل دختر جوان بیست ساله ای صورتم را دستهایم می گیرم و می خندم.

    با جنینی کوچک و نامعلوم در شکمم که نمی دانم خواهد ماند یا خواهد رفت.

    * * *

    می گویم: «دوستم جوابت را داد: فقط هیزم نمی شکنم ... می روم دوچرخه سواری ... و گیتار می زنم.» از عصبانی شدنت خنده ام می گیرد ... در عین حال که از آن می ترسم -می بینی ... بعد از این همه سال هنوز خشمت می ترساندم و قرارم را از من می گیرد.
    از این خشمگینی که فکر می کنی کسی نیست که از من مراقبت کند. در اشتباهی. من به کسی که از من مراقبت کند نیاز ندارم. کسی هست که دوستش دارم. و هست. و همین کافی است. لابد.

    نمی گذاری که بگویم که هرگز به نظر من بچه دار شدن به ازدواج کردن مربوط نبوده است و هرگز حاضر نیستم آزادی خودم و یک نفر دیگر را قربانی کنم تا شاید بشود به یک بچه گفت که از ترکیبی «بسامان» درست شده استن ... و اصلا برای آنچه که تو بسامان می دانی اش نمی توانم اعتباری قائل شوم ... و اساسا اگر زندگی در این غرب یک حسن برایم داشته باشد همین است که می توانم آنطور زندگی کنم که دوست دارم و فکر می کنم که باید زندگی کنم ...

    نمی شود حتی به تو بگویم که این انتخاب من است و پدرجان اساسا با من موافق نیست و فکر می کند باید به بچه گفت که همه چیز سرجایش بوده است و ما تا حدودی در چهارچوبها رفتار کرده ایم ... و اینکه حالا برای اینکه اسم بچه را باید در پاسپورتمان اضافه کنیم و باید ببریمش ایران تا بداند از کجا آمده است ...اگر که بیاید.
    نمی شود که. همیشه باید از مرزهای اعتقادی -و مثل همیشه مال من بیچاره - بگذریم.

    گذاشته ام که در این توهم بمانی که من کاری کرده ام و در آن مانده ام و تنها مانده ام و باید همه ی مسئولیتش را خودم بپذیرم ... برانگیخته گی ات مجالم نمی دهد
    این همه برای آن نیست که می خواهم به تو دروغ بگویم ... نه. در تمام مدت مکالمه تنها به این فکر می کنم که چقدر دوستت دارم و چقدر دلم می خواهد که ببینمت و چقدر از همه ی این چیزها که تنها آمده اند -شاید- که مرا به این صلیبی که با خودم به اینجا آورده ام بیشتر مصلوبم کنند در عذابم ... به تو فکر می کنم. همین.


    * * *
    حالا دستت را باز کن ...
    و بر دست گشوده ی زن که پیش آورده است میخی دیگر می کوبی ....
    خوشا به حال مسیح که صلیبی از خود داشت ...

    * * *
    می مانی جانم.

    می مانم؟

        





    نزدیک آی
    سهراب سپهری


    بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست
    بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم
    هسته این بار سیاه

    اندوه مرا بچین
                  که خویش را رنجانده ایم،
                                    و روزن آشتی بسته است

    مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام
    به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم

    فرسوده راهم
    چادری کو میان شعله و باد دور از همهمه خوابستان ؟
    و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است
    و مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه ریبای من است

    صدا بزن تا هستی بپا خیزد
                               گل رنگ بازد
                                  پرنده هوای فراموشی کند

    ترا دیدم از تنگنای زمان جستم
    ترا دیدم شور عدم در من گرفت
    و بیندیش که سودایی مرگم
    کنار تو زنبق سیرابم

    دوست من هستی ترس انگیز است
    به صخره من ریز مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم
    بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است
    غوغای چشم و ستاره فرو نشست
    بمان تا شنوده آسمان ها شویم

    بدرآ
        بی خدایی مرا بیاگن
                        محراب بی آغازم شو

    نزدیک آی تا من سراسر من شوم

        



    نمی دانم. گمانم صبر تنها راه چاره است.
    یکماهی انتظار ساده تا بشود فهمید که اصلا آیا تو را چیزی تهدید می کند یا نه.
    خواندنی ها و شنیدنی ها اصلا با هم نمی خوانند.
    تا جکما چه بگویند.
    من که این آخر هفته می روم سفر.
    لانگ ویک اند آگوست هم می روم مونت واشنگتن.
    حالات خوب است یا نه ...
    گمانم تا آنموفع معلوم می شود بچچچک!
    شاید حطرات آنقدر هم جدی نیستند و ما چیکن آوت کردیم زود.

    ***

    شنیدن لحن عصبانی ات مرا می برد به سالها قبل.
    خوب است آدم بتواند عصبانی ات کند.


    ***

    آهای ملت تورنتو، ما احتیاج داریم که دوباره یک گروه با حوصله و ماجراجو و طبیعت دوست پیدا کنیم و این تابستان را باهاشان برویم دوچرخه سواری و کمپینگ اینتریور (سو ماچ فور فارسی لنگویج!). اهل کوله کشی و دوچرخه سواری و کانو و کایاک سواری و در طبیعت بخوابی و سرما . گرما.

    بهترین سالم در تورنتو سال ۲۰۰۴ بود که در اورکات گروهی ایجاد کردم و با چند تا آدم اینطوری آشنا شدم و تابستانی داشنم.
    بماند که در تورنتو همه چیز دوره ای است. آدمها راهشان در نقطه ای به هم می رسد و بعد از هم جدا می شود. تلاقی ام در تورنتو زیاد است ... شصتاد تا گروه رفیق عوض کرده ام و هنوز یکی شان را نمی توانم بگویم: دوست!
    یا ٓژن بسیار فعال دوست یابی من تحلیل رفته یا بهد از ۳۵-۴۰ سالگی زندگی می شود جفت یابی . نه دوست یابی.
    البته ما هم یک ابطه ی پارت تایم داریم به خدا ولی قلبمان -به قول این دلقک بدذات: صندلی های اتوبوسی به نام لیلا- هنوز باز است برای ۷-۸-۱۰ تا رفیق.
    بابا اتوبوس که به این راحتی پر نمی شود. ۲۰-۳۰ تایی هنوز جا هست به خدا.

    برنامه ی بعدی-با شکم پر یا بازم یالغوز: مونت واشینگتن!
    نبووووووود!!

        



    خوب حالا نتیجه آزمایش دوم.
    خوب نیست.
    خوب را در مقابل بد نمی گویم. خوب نیست ... اما شاید بد هم نیست ...
    شاید از آنجا که هیچ چیز در این جهان خوب نیست و بد نیست ...
    شاید برای اینکه هیچ چیز هیچ چیز نیست.

    ***

    جایی را که به گربکان داده بودم نخواهم توانست بار پس بگیرم و به تو بدهم.
    و خوب ... راستش همانقدر که بسیاری از مردم دنیا از جانوران و از بیماریها و از تنهایی و از وانهادگی می ترسند من -تازه فهمیده ام که- از تو می ترسم ... نه تنها از چیزهایی که از من خواهی خواست و من نه خواهم توانست که به تو بدهم و نه حتی فکر می کنم داشتنشان هیچ خوشحالترت خواهد کرد ... نه تنها از چیزهایی که از من خواهی گرفت -بر اساس علم ژنتیک- و تمام عمر می بایست مانند یک دن کیشوت با آنها بجنگی تا آخر مغلوب شوی و بپذیری که همان هستی که هستیِ, همچنان که همه ...
    نه. از خودت. از یک جفت چشم -اگر که ببیند- که مطمئن نیستم هیچ چیز در این جهان بتواند خوشحالش کند ... تمامش کند ... پرش کند ... و گوشها که هرگز آنچه را که خواهد شنید دوست نخواهد داشت.
    نه. من از تو می ترسم. از خودِ خودت.

    هراسم از حضورت، کوچکتر از عدم نیست.

    وقت فلسفه بازی نیست ... گمانم از فردا بیفتم توی یک راه دراز که از مطب دکترها و از آزمایشگاه ها می گذرد و همه ی جمله ها یک لغت مشترک را تکرار خواهند کرد که نام آن چیزی است که ممکن است چشمانت را ویا گوشهایت را و یا طحالت را از کار بیاندازند ... یا قلبت را از تو بگیرد ...

    و من فکر می کنم به قلب ...
    من فکر می کنم: شاید باید کودکی بدون قلب به این دنیا اورد ...
    شهامتش را ندارم اما.
    بدون قلبی که بشکند و بشکاند ... زندگی چیز مفهومی برایم نیست ...
    می شود حساب و کتاب و خانه و شرکت و مدرسه ... و احساس جداماندگی ...
    می شود این هراس که همه را میچسباند به آنچه که یک جایی به دست آورده اند و برای از دست ندادنش من را و تو را زیر پایشان می گذارند و می روند. انسان بدون قلب می شود درس و کار و مهاجرت و کانادا و خانه ی شخصی و خانواده ... و یک پمپ قوی در سینه اش که جریان خونش را تضمین می کند. انسان بدون قلب می شود بی خاصیت. چیزی مثل من.
    ترحم انگیز است نه؟

    حتی با داشتن قلب و چشم و گوش و طحال هم (که با شواهد متعدد در من خیلی خوبکار می کرده اند) حس تفاوت و دور افتادگی سالهای سال عمرم را در خود پوشاندند و در روی لبه نگاهم داشتند ... من روز به روز به پایین نگاه کردم ... و نپریدم ... و همه ی عمر از اینکه رها نکردم و پشت پا نزدم و به این همه چسبیدم - حالا به هزار و یک دلیل مزخرف که شاید پررنگترینش انکار هر آنچه بود که مرا به نابودی می کشانید- از خودم بیزارتر شدم ...
    و زندگی که از تفاوت شروع شد ... به وانهادگی انجامید و در هیچ آرام گرفت.

    آرام گرفت آخر. همه ی اینها شاید تنها زمانی کمرنگ شدند که من قید خودم را و تو را و همه ی چیزهایی را که دوستشان می داشتیم، زدم ...آنچه را که لیلای جوان طالبش بود. جوانِ احمقِ احساساتی بی کله.
    قید حس شگرف بودنِ بیواسطه را ... هه! نگاهشان کن ... به واسطه ها زنده اند جان دلم. اینست آنچه که من می توانم به تو بدهم.

    ***

    تو که حتی من دیگر آمدنت را طلب نمی کنم ... تو که حاصل ناخوانده ی یک هماغوشی ساده و آرام بوده ای در بعد از ظهر یک روز بهار ... و هیچ کس حتی آروزی دیدارت را در سر نمی پرورد.
    تو که من یکجورهایی از پذبرفتنت سر باز می زنم ...تو که نمی توانی میوه ی این زندگی باشی که من دیگر نمی کنم و به تماشایش نشسته ام تا بگذرد.

    ***

    نه. گمانم اینبار هم نخواهی آمد.
    می دانستم. در دنیای من، عدم همیشه یک قدم از هستی جلوتر است.
    دستهایش جلو آمده اند و تو را طلب می کنند و من تنها باید خم شوم و تو را در آنها بگذارم تا ببرندت.
    عجیب است نه؟ غمگین نیستم برایت ...
    یکجورهایی آسوده ترم.

    ***

    در بطنم جنینی بی جفت رشد می کند.
    بی قلب.
    بی چشم.
    می دانستی؟

        



    خوب حالا من نشسته ام و بچهک!
    باور نداشتم.
    گفتم نخواهد امد.
    باور نمی خواستم بکنم.
    نشانه های امدنش امدند.
    از آگاهی پرسیدیم.
    نشانه های آمدنش را تایید کرد.
    حالا اما باز پا پس می کشد.

    ***
    حالا باز شاید یکبار دیگر باید بیاندازمت در عدم.
    می بینی جان دلم. جهان تو را نمی طلبد انگار. یا شاید دستهای عدم تواناترند. هر بار می خواهد بیاید و بگیرد و ببردت.
    من تسلیمم. نه اگر در برابر وجود ... که در برابر عدم .
    من تو را قربانی هراس خودم می کنم باز.

    ***

    حالا من نمی دانم از بودن این باکتری باید ترسید یا از نبودنش. نمی دانم سرم را به کدام دیوار بکویم اگر آمدنی شدی. نمی دانم سرم را به کدام دیوار بکویم اگر نه.

    ***

    دلم برایت تنگ می شود. از ایران یک سری فیلم ایرانی اورده ام و با اینکه آدمهای هیچ کدامشان به من تو نمی مانند و سرگذشت هیچ کدامشان آنجا نمی رود که ما رفته ایم .. به قدر من عاشق نیستند و به قدر تو دلدار و عقل مدار -هه! در آن واحد- ... در انتها اما اشک به چشمانم می آورند. در همه ی این قیل و قال ها که اینجا ازشان دور مانده ام. در تنگنای بی معنی این زندگی خنثای منطقی که در آن هیچ چیزی آنقدر اهمیت ندارد که مرا از خودم بیخود کند و مرا از آنجا که هستم بیرون بکشد و بیاندازدم در هیچ.
    هیچ چیز نمی تواند و نباید که عاصی ام کند.
    زندگی متوازن.


    دلم برای تو تنگ میشود یا برای دوست داشتنت یا برای آزار دادنت و آزار دیدنت و برای دلخوری ها و دلسنگی ها و دلتنگی ها و دل به هم خوردگی ها و دل آشوبه ها و دلربایی ها و دلزدگی ها و دلشکستن ها و دل دل زدن ها ... و هر چه و هر چه که از دل می آمد و هیچ کدامشان نمی توانستند دلیلشان را و تکرارشان را و شدتشان را بفهمند و همه شان به تاسف برایمان سر تکان می دادند، تنگ می شود.

    به تو می گویم که بعد از رفتنت معنای همه چیز گم شد. تلخی گم شد. حال گم شد و محال گم شد. حالا شاید فقط درد ماند. که ّانهم سالها بعد بالاخره آرام گرفت.


    دوست داشتنت ... بی دوست داشته شدن ... دیدنت ... بدون تمایلت به دیده شدن ... و شنیدن دیر به دیر طنین صدایت که از هر گفتگویی فراری است ... تلخی ها رفته اند و یادها رفته اند و طعم های بوسه ها و هماغوش های و اشک ها رفته اند و تنها این حس شگرف از آن باقی مانده. حس دوست داشتن بیواسطه. نه دوست داشتن ... که یاد دوست داشتن. مثل چشیدن و چشیدن و دوباره چشیدن لرزش اسرار آمیزی که از دیدن یک گل زیبا و تلان و بینظیر در دلت مانده باشد و سالها بعد نه گل باشد و نه اصلا مهم باشد که باشد و تو باشی و ارتعاشهای تارهای یک دلدلدگی.

    و هر جنگلی و دریایی که رفته ای، در کشاکش هر هماغوشی تبدار و خوشطعم با هر کس که بوده ای... هر شبنشینی خرم ...هر غذای خوشمزه که خورده ای ... یا مثلا طعم دویاره ی گیلاس و انار ... مثل شادی لمس سکه های نو و براق عیدی بوده است.
    لذت های یک مرده ی خوشبخت.
    چطور نمی فهمی؟

    ***
    خر جان دلم برایت تنگ شده است و نتوانسته ام بهت زنگ بزنم.
    یا تو نبوده ای. یا من.


    ***

    خبر را چکونه باید داد؟
    هیچ فکر کرده ای چطور باید گفت: «گمانم دارد می آید!»؟
    اگر بیاید.

        



    چیزها یکدفعه و بی آنکه از پیش تو را خبر کنند تغییر می کنند. خُب نه همه ی چیزها ... آن یکی که در تو و برای تو جا باز کرده است و تو یا نمی دانی و یا نمی خواهی بدانی.
    که چقدر ... که چرا.
    شاید تو باید نشانه ها را دیده باشی و خوانده باشی و معنا کرده باشی و نکرده ای و نخواسته ای که بکنی. چیزها یکدفعه تغییر می کنند و هرچند تو مدتهاست، سالهاست که از بیهودگی ... از یکپارچگی ... از صلبیت این نقش که تو را در خود گرفته است در عذابی به یکباره با آن روبرو می شوی. با تغییر. و نحوه ی جایگرینی مفاهیم در تو و برای تو یکباره عوض می شوند. آن تغییر که از بیرون به تو هجوم می آورد و آن همه ی مفاهیم که در تو جابه جا می شوند.... و خنده دار است یا ترحم انگیز نمی دانم اما تو هیچ دخالتی ... هیچ قدرتی در این شکلی گیری ها نداری.

    به خودم می گویم: می توانی؟

    نمی دانم این خاصیت رندگی است یا بخشی از همان حس ترحم انگیز بقا ست که من سخت ترین جیزها را، بیرحمانه ترین و بی معنی ترینشان را هرجا و به هر شکل که اتفاق افتاده اند پذیرفته ام. هرگز خودم را از بالای یک بلندی پرتاب نکرده ام که: "مرده شور همه اش را ببرد ... یکجا". هرگز خودم را بر آنچه که آزارم داده و خشمگینم کرده و مایوسم کرده و بیزارم کرده است نیافکنده ام و با شوری عظیم گلویش را نفشرده ام تا نفسش ببرد ...
    هه! نه. من راهم را کج کرده ام و شانه بالا انداخته ام. بی حس. بی خون. و عاقلانه و بزرگسالانه فکر کرده ام: «همه اش نمی تواند همین باشد». فکر می کردم همه ام نمی توانست همین باشد.
    حالا هرچند دلم برای حواس خشم و یاس و بیزاری و عشق تنگ می شود. یکجایی در راه اینها را هم با دیگر چیزها ترک کردم.

    به خودم می گویم: می خواهی؟

    از خواستن و از توانستن در می گذرد. من می پذیرم. من شانه بالا می اندازم که: «این که هست همان است که باید باشد.» و هنوز نیمه شبها بیدار که می شوم به تو فکر می کنم. چگونه همه ی این که دغدغه ی من است، این دلهره ی مداوم ومکرر، برای تو نه تاب و نه تب و نه هذیانی بی معنی که دلیل تو و نشانه ی حضورت در جهان هستی است. همه ی اینها که مرا می ترسانند معنای تو هستند. چکونه این همه را نه که می پذیری ... نه ... که طلب می کنی و به دست می آوری.
    تو آنها را از آن خود می کنی. تصاحب می کنی. و در می گذری. بی تردید.


    ***

    به خودم می گویم که می ترسم.
    می ترسم. می بینی ...هنوز چیزهایی هستند که مرا می ترسانند.

        



    خوب الان ساعت هشت و سی و نه دقیقه است و من در محل کار جدید بین کوهی از نقشه و مشخصات فنی و صورتجلسه های جلسات مکرر نشسته ام ...
    ساعت ۹ یک جلسه ی چند ساعته دارم با همه ی مشاورین و روسای شرکت و فلان و بهمان ... گرداندن جلسه هم به عهده ی من است ... و ای خدا اصلا حوصله ندارم. این همه جزئیات ... این همه نکات فنی.

    شیطونه می گه ...

    ***
    در رخوت مطلق زندگی می کنم. نه هیچ گونه حرکت اجتماعی می کنم ... نه جمعی ... نه خانوادگی ... نه دوستانگی ... نه عاشقانگی ... نه ورزشکارانگی ...
    وقتم روی یک مبل سرخ رنگ می گذرد ... قُمبلی که روی سینه ام خرخر می کند ... و تصاویر بی معنا و احمقانه ای که روی صفحه ی تلویزیون می گذرند ....
    و انگار هیچ چیز نمی تواند مرا از این رخوت در اورد ... حتی تو!

    ***

    یکی پس گردن شیطونه ... یک جرعه قهوه/کاپوچینو برای بیدار شدن ...
    چند وقت دیگر می توانم اینطوری کار کنم؟

    به رشید می گویم: من نمی دانم این الاغها اصلا برای چه به من حقوق -آنهم اینقدر!-۰می دهند ... من اصلا از دنیای کانستراکشن (!!) بیرونم به خدا ...



    ***

    ابلوموف از طبقه ی خورده بورژوا ملقمه (ملغمه!!) ی مسخره ای می شود مثل من.

        



    دو سال طاقت فرسا در پیش رو دارم و یک برج دوقلوی بیست طبقه.
    یک چیزی در من همیشه اشتباهی است.

    ***

    خوب. من یکهفته ام شد در کار جدید. نمی دانم کار درستی کرده ام یا نه ولی مسئولیت چندین برابری را پذیرفتم آخر ... برای یک مشت دلار گمانم.

    کار جدیدم چیزهای خوبی دارد. برای اولین بار محل کارم در یک جای باحال تورنتو قرار دارد و من صبحها یک اتوبوس و مترو سوار می شوم و می توانم در تمام راه زل بزنم به مردم. مردم از روزی ۲۳۰km رانندگی.
    ظهرها از شرکت می زنم بیرون و در شلوغی راه می روم ... اگر که این جلسه های مزخرف و پشت سر هم بگذارند ... کار کردن در کورپوریشن.
    باز هم لعنت بر کسی ... بر جریانی که مرا تشویق کرد مهندسی بخوانم ... بابا من ریاضیات و ادبیاتم خوب بود ... و بیشتر از همه ورزشم! چه ربطی دارند اینها به کار در این غولهای برجساز ...
    اما خوب ادبیات خواندن که از کاراکتر شخصی(و البته) طبقاتی من بر نمی آمد ... ما که باید از دست خانواده فرار می کردیم که حمایتمان نکنند ... که هراس ها وباید ها و نبایدهایشان را در مغرمان فرو نکنند -به اسم آینده نگری- ... ثابت می کردیم که می شود امروز برای امروز زندگی کرد ... باید خرج خودمان را می دادیم ... «خودمان» خیلی هم ولخرج و بی حساب و کتاب زندگی می کند ... تنها هم که بودیم ...و قرارمان هم بود که تنها بمانیم.

    ... جامعه شناسی و علوم سیاسی را در ۱۸ سالگی دوست داشتم ... اما در ایران سال ۶۴ جایی نداشت. هه! علوم سیاسی در زمان جنگ! در زمان رفسنجانی. (یادم می آید که بهترین گزینه ی انتخاب دور گذشته رفسنجانی بود و دوستانم بهش رای می دادند نمی دانم بخندم یا گریه کنم) ... من خاتمی را هنوز دوست دارم اما حس اصلاح طلبی ام تا عالیجنایات سرخ و سیاه نمی تواند برود. شرمنده.

    پروژه ای که قرار است بروم در داون تاون تورنتو واقع خواهد بود ... شاید بتوانم کمی با زندگی در تورنتو قاطی شوم ... بعد از ده سال. بتوانم همینطوری سرم را بیندازم پایین و در خیابانها بی دلیل راه بروم. همچنان که در تهران.

    خنده دار است که بعد از این همه سال، من هنوز در جلسه ها مثل بچه ای می مانم که اشتباهی زیر میز قایم شده است ... در سر ساختمان، با آن کلاه و کفش ایمنی هم ... هنوز به شنیدن هر چیزی می خواهم بزنم زیر خنده ... ای ای ... و قیافه ی جدی اطرافینم می تواند هنوز به سختی من را متعجب کند: اینها چطور می توانند اینقدر جدی باشند؟

    خوب! هنوز می توانم متعجب شوم ... ای ای ...

        



    یکشنبه اول اردیبهشت
    از خواب بیدار میشوم. از خواب بازگشت هم.
    برگشته ام. به تمامی.

    ****
    سه شنبه سوم اردیبهشت
    پتو را روی سرم می کشم و چشمانم را می بندم. عجب! سیاهی از تو خالی است. یکدست است و تیره. آن زمینه ی تیره رنگ که جولانگاه حضور توست ... و من گاهی کافی است تا چشمانم را برای یک آن ... یک لحظه ببندم و بازگردم به آنجا که تو هستی ...اصلا تاب و تبی را در خود پناه نمی دهد.
    نمی ذانم در میانه ی کدام خواب ... با کدام خواب از سرم پریده ای.
    یکجوری می ترسم ... این چند ماه گذشته باز به حضورت عادت کرده ام ... به دلتنگ تو شدن ... به انتظار صدای تلفن.

    نیستی. یکباره مثل مستی از سرم پریده ای باز.
    اشتباه نکنم همه ی این دردسرها از تو نیستند .... تودنت ... خواستنت ... رفتنت ... نخواستنت ... همهی حال های محالی ... گمانم این همه از حال و هوای تهران است.

    امروز: سه شنبه ۱۰ اردیبهشت
    خنده دار است اما گمانم هر شب در یکهته ی گذشته خوابت را دیده ام. در همه ی این خوابها خاموش هستی و نگران. در همه ی این خوابها دوستت دارم ... و باز همیشه به بک دلیلی باید از انحایی که هستی، که هستیم بروم. می روم. خالی. آرام. تلخ. اما آنکه هراسان است من نیستم.
    در تمام روزهای هفته بلند می شوم. گربه ها را غذا می دهم. بدو بدو کارهایم را می کنم و هیچ چیز ذهنم را مشغول نمی کند. خالی. خالی.
    خوابهایم اما پرند از تو.
    از خودآگاهم رفته ای گمانم ... از ناخودآگاهم نه ... خیلی فرقی نمی کند. دیگر حضورت رنجم نمی دهم ... نه ... شاید حتی یکجورهایی لحظه ام را غنی می کند. حلا برای اولین بار به تو می گویم: می خواهم که باشی. همینجا که هستی. بمان.


    ****

    پانویس اول: خودمانیم ها ... ۲۰ سال لازم بود تا من بتوانم به خیال کسی بگویم: بمان! آنهم ۱۰ سال بعد از رفتم خودش. این اولین درخواست «تضمین» من است از تو. از همه!

        



    به تو می گویند که تغییر چیز خوبی ست. مزخرفاتی می گویند مثل: «چیزهایی هستند که ما خودمان از آنها مطلع نیستیم ... زندگی در وقت لازم می آید و آنها را تغییر می دهد ... و ما شاید سالها بعد می فهمیم که همه ی آنچه گذشته است به "صلاح"مان بوده است.» و از حضور نیروهایی در اطرافت خبر می دهند که تو را و زندگی ات را راه می برند شاید بی آنکه بدانی.

    ***
    این هراس که در تو هست در من به بیزاری می نشیند. و خشم. می گویم: «من نمی ترسم.» و من می پذیرم که زمان گذشته است. که ما گذشته ایم.من تغییر را می پذیرم. که "من" باید تغییر کند ... حالا اگر نه من، که نگاه من و نحوه ی بودن من ... این منِ درمانده ی زخمی...

    من تغییر را دوست می گیرم ... می خواهم که تو را جور دیگری بخواهم ...من گیج می شوم و خسته می شوم و به در و دیوار می خورم. من از تو بیزار می شوم ... و از خودم بیزارتر.

    شهرم را و کارم را و دوستانم را و عشقهایم را و کتابهایی را که می خوانم را و همه و همه را ترک می کنم ... لباس پوشیدنم را ... چایی خوردنم را ... ورزش کردنم را تغییر می دهم ... کافی نیست ... و من سالها مثل یک دونده ی ماراتن بر خلاف همه چیز می دوم ... بر خلاف خودم ... نفس زنان.

    ***
    سالها گذشته است. من در آینه به زن می خندم: «هاها! آخر عوض شدی.» و تلخکامی ام را از سرخوردگی های دخترک جوان و سرکش پنهان می کنم که از این زن آرام و خسته بیزار است. من شانه بالا می اندازم: «چاره ای نبود! باید تغییر می کردی .»

    من به دوستان می خندم. به دلقک می گویم: Hopeless Romantic! و فکر می کنم نازلی با آن تصورش راجع به عاشقیت و همراهی عجب کوچولو ست ... ... من فکر می کنم: «آخر تغییر کردم.» و به دخترک زبان در می آورم.
    و من حس می کنم که بزرگ شده ام. آخر.

    ***

    حالا برگشته ام. هواپیمایی سوار شده ام و برگشته ام تا همه ی آنچه که دوست داشته ام ... همه ی آنچه خواسته ام و از آن روبرگردانده و رفته ام را پیدا کنم ... عجیب نیست ... هیچ چیز همان نیست که بود ... همه چیز تغییر کرده است. همه چیز ...
    شاید جز من.

    و من نه تو را پیدا می کنم -در این مرد جاافتاده ی خوشپوش که جای خودش را در خانه اش، در شهرش، در دوستانش، در محیط کاری اش به خوبی تعریف کرده است- نه حتی سایه ی آن دختر جوان عاشق پیشه را.
    می دانی شاید همه می توانند به اینکه هست ... به اینکه هستند ... به اینکه هستیم نگاه کنند و فراموش کنند که این همه چگونه شکل گرفت ... از کجا آمد و اکنون در میانه ی کدام راه است و به کجا خواهد رسید ... همه ... حتی خودت.
    همه می توانند فکر کنند که این همه از ابتدا معلوم بود و معین بود ... این من که هستم ... و این تو.
    من اما نمی توانم.
    تو دست مرا می گیری و من به یاد می آورم. گام به گام این راه را که ما را رسانده است به آنچه هستیم.

    ***

    از میدان هفت تیر قدم زنان می گذرم ... به سمت خانه ... هر روز ... و فکر می کنم که چطور ما همه چیز را از شکلی که داشت انداختیم تا به این شکلی در آیند که در آمده اند ... و چگونه تلاش کردیم که فراموش کنیم.

    ***

    آیا فراموش کرده ایم؟
    پذیرفته ایم؟
    رفته ایم؟

    ***

    پشت در چیزی پاپا می کند. من پنجه هایش را که بر در کشیده می شوند می شنوم. من روبروی تلویزیون روی مبل سرخ رنگ می نشینم بی آنکه هیاهویی که بر صفحه ی آن می گذرد را بشنوم .... و وسوسه می آید. وسوسه.