سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    ساحلي در تورنتو

    تا چشم كار مي كند تيرك هاي چوبي بلند و خاكستري رنگ رديف رديف روي ماسه ها صف كشيده اند. تورهاي آبي و زرد واليبال هم جابه جا فضاي بين تيرك ها را شبكه شبكه كرده اند. دختران و پسران جوان، خندان و پر سر و صدا روي ماسه ها واليبال بازي مي كنند. توپهاي رنگارنگ واليبال ساحلي در هوا و زمين شناورند و هر لحظه فرياد شاد و پرانرژي دختر يا پسري كه براي گرفتن توپ شيرجه مي زند چون چهچهه ي پرنده اي به گوش مي رسد. تيم ها مختلط هستند و در هر تيم دو دختر و دو پسر اجباراً بازي مي كنند و مي بينيشان كه به شكل دلنشيني اسم هم را صدا مي زنند و توپ را به هم پاس مي دهند و بعد از گرفتن هر امتياز دستهايشان را برهم مي كوبند و مي خندند.

    اولين روز مسابقات بهاره ي واليبال ساحلي است. هوا هنوز گرم گرم نشده است و در وزش باد بهاري ابرها در آسمان سر در پي هم گذاشته اند و قطرات كوچك باران كه گاه و بيگاه عين اشك از آسمان مي چكند، سطح ماسه را تيره رنگ و سفت كرده اند و راحتتر مي شود بر روي آن راه رفت و دويد. لباسم را با دردسر زياد در ماشين عوض مي كنم وساكم را مي اندازم روي كولم و مي روم به سمت هياهو. هم تيمي هايم را از دور تشخيص مي دهم. بيشتر به خاطر كريس است كه بلندقد و لاغر و بور است و نمي شود حتي تعمداً ناديده اش گرفت. همه با سر وصدا دست ميدهيم و روبوسي مي كنيم. همه از من مي پرسند كه چطورم و سفرم به ايران چطور بوده است. همانطور كه سرسري و بي حواس جواب مي دهم ياد سالهاي دورمي افتم كه سالن واليبال تا چه اندازه مورد علاقه ام بود و ورزش كردن چگونه جزئي از ماهيتم. آن سالن هاي تيره و نه چندان تميز و غير استاندارد با سقفهاي كوتاه و هواهاي خفه. لطف ديدن رفقاي هم تيمي ام، رجز خواني ها، سر به سر گذاشتن ها و تمرينات سخت. اينجا در يك ساحل زيبا، با هوايي دل انگيز و طنين طولاني صداي پرندگان ماهي خوار و هم نوايي اين پسر و دخترهاي خوش اطوار و خوش آب و رنگ و زمزمه ي اغواگر باد من باز هم هواي آن سالن كوچك ورزشي دهداري را مي كنم در خيابان قلعه مرغي.

    بچه ها شروع مي كنند به گرم كردن ولي من مست از نوازش دست برانگيزاننده ي باد راه مي افتم به سمت آبي تابناك آب. پرنده ها دور و برم سر و صدا راه مي اندازند و با آن پاهاي پت و پهنشان كج كج مسيرهاي منحني را طي مي كنند. به آب مي رسم. آب، زلال زلال، با خش خش آرامي تا نوك انگشتان پايم مي آيد و مي رود. لبخندي از سر ترديد مي زنم. مي داني... در ايران محال بود كه من تا لب آب بروم و تن به آن نزنم. در هر فصلي، با هر لباسي، باران بود يا آفتاب، مجاز بود يا ممنوع...

    چه چيزي مرا، اينجا، در اين لحظه، از تن سپردن، از پيوستن باز مي دارد؟

    سرم را بر مي گردانم و براي لحظه اي به بچه ها نگاه مي كنم كه دارند براي مسابقه آماده مي شوند. جلوتر مي روم و به دعوت ملايم و زمزمه وار اب گوش مي سپارم ... در همهمه ي باد و آب و پرندگان خش خش افتادن لباس ها بر روي ماسه حتي شنيده نمي شود.