سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    به تو، مرد زندگيم كه هنوز نمي شناسمت

    مي داني، من از وقتي دختر كوچولويي بودم عاشق تو شدم. آخه راجع بهت همه جا نوشته بود. تو همه ي كتاب ها و قصه ها. ازت مرتب فيلم مي ساختند. تو فيلم هاي كابويي تو اوني بودي كه آنفدر مي جنگيد تا يك شهر رو نجات مي داد. تو فيلم هاي جنگي تو اوني بودي كه به خطرناكترين مأموريت اكتشافي مي رفت و معلوم نبود برمي گشت يا نه. تو فيلم هاي پليسي هم اوني كه هميشه همه فكر مي كردن مقصره ولي تنها كسي بود كه فرق بدي و خوبي رو مي دونست و خوب، تو فيلم هاي عشقي اوني بودي كه هدفش رو به عشقش ترجيح مي داد و آخرش هميشه مي فهميد كه اشتباه كرده.

    از همان موقع هميشه پشت پنجره ي رويا نشسته ام تا بيايي. نه اينكه نشسته ام، نه! منتظرم. هي مي دوم دم پنجره، دم در و سرك مي كشم. گذشتن اينهمه سال اميدم رو نااميد نكرده. مي دونم كه مي آيي. شايد هم مشكل اينه كه من هم هي جابه جا شده ام و يكجا قرار ندارم. بي تو قرار ندارم.

    توي اخبار سياسي دنبالت مي گردم: نكنه گرفتنت و ممكنه اعدامت كنن. توي نوشته هاي داستان نويس هاي دور و بر ردتو مي گيرم: شايدم اينا مي بيننت و ازت الهام مي گيرن كه مي تونن بنويسن. توي كوهنوردهاي حرفه اي، برق گمشده ي نگاهت را مي بينم: شايد زدي به كوه وبيابون از درد اين همه نامردمي. توي بي خانمانهاي سياه چهره ي كنار خيابان دنبالت مي گردم: نكنه پشت و پا زدي به اين زندگي پوچ و قيد خان و مان رو زدي. به سياستمدارهاي حرفه اي خيره مي شم: اگر تن داده باشي به عمل با ”دستهاي آلوده“ چي؟ ... كجايي كه اينقدر دوري و اينقدر نزديك؟ من بويي كه موهايت بايد بدهد را، عطر برانگيزاننده ي تنت رو همه جا و در هر لحظه حس مي كنم.

    مي داني، توي همون سن كم ”خرمگس“ را كه خواندم فهميدم كه اينو از روي مرد من، يعني تو، با الهام از شجاعت تو نوشته بودن. از روي آنچه تو هستي. ”ژان كريستف“ رو مي خواندم و هي بيشتر به سادگي و آزادگيت ايمان مي آوردم و توي ”شيطان و خدا“ از تنهاييت گريه ام مي گرفت. در ”سيذارتا“ از هوش زيادت نگران بودم و توي ”مسيح باز مصلوب“ از سنگيني باري كه داشتي پشتم شكسته مي شد و تو ”صد سال تنهايي“ از نفرين سرنوشت محتومي كه ازش رهايي نداشتي از هراس به خودم مي پيچيدم.

    مي داني كه من منتظرم. شايد از من دلخوري. براي اينكه يك بار كسي را به جاي تو گرفتم. فكر كردم پيدات كردم. دليلش هم كه واضحه اگر من سعي نكنم تو رو پيدا كنم كه نمي شه . خيلي هم نكشيد تا فهميدم اشتباه كردم. خوب مگه چند سال مي شه تو يك اشتباه ماند. يادمه يك نويسنده و خبرنگار زن كه خيلي دوستش دارم يكبار توي يكي از نوشته هاش معشوقش رو اينطوري تعريف مي كرد: شبح جستجويي كه هميشه شكست خورده است.... من هم تو رو اشتباهي گرفتم روي آينه ي چهره ي يك مرد ديگر.

    نكنه از من بخواهي كه منتظرت نمونم. نكنه مي خواهي بگي كه من هم بايد تن بدهم به يك زندگي تعريف شده ي استاندارد كه همه ي آنهاي ديگر از داشتنش به خودشون مي بالند. آنهايي كه فكر مي كنن در جهت جريان آب شنا كردن تيز هوشيه. نكنه مي خواهي بگويي كه نمي آيي؟ در هر صورت من گوش نمي دهم. من مي دانم كه تو مي آيي اگر كه من ايمانم رو از دست ندم. من هم كه ايماني ندارم به جز مسلم وجود تو. معشوق من.

    روزي از روزهاي اين زندگي
    جايي از جاهاي اين دنيا
    زني از زنان عاشق اين روزگار
    .........................................................................................................................
    .........................................................................................................................

    ترانه ي امروز

    عـــــاشــــــــق بـــيـــــقــرار