سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    حضور

    از وقتي برگشته ام، هيچ حال و روز خوبي ندارم. خودم را با نوشتن در وبلاگم، با خواندن نوشته هاي ديگران، با غوطه در ارتباطات انساني مشغول مي كنم ... مشغول مي كنم و باز زمان نمي گذرد. عقربه هاي زمان جايي درگذشته ايستاده است و همه ي تلاشم براي باور كردن، براي حس كردن و براي تعلق داشتن به وقتي كه عقربه هاي اين ساعت مچي نشان مي دهند بي فايده است. بر مي خيزم و به دور خودم مي گردم و مي گردم و در جايي ديگر به ساعت ديواري نگاه مي كنم. نمي دانم چرا همه ي ساعت هاي عالم مي خواهند مرا قانع كنند كه زمان گذشته است...

    ناگزير است اين... زمان ايستاده است در آنجا كه تو ايستاده اي. در چمبره ي طولاني و بسته ي باوري كه جايي در عمق وجودت مانند يك زنجير طولاني و مقاوم به قدمت قرن ها و قرن ها تو را به ريشه ات، به گذشته ات، به جاهليت يك قبيله ي مردسالار متصل مي سازد، به ابتذال بدوي يك نرينه ي زورمند كه با خروشي خوشنود و حيواني از آنچه با چنگ و دندان، با پنجه كشيدن به صورت حريف و شكستن استخوانهايش به دست آورده است، حفاظت مي كند: قطعه زميني، تكه پاره هاي شكاري و مادينه اي فرمانبردار ... زنجيري كه عشق حتي در بريدنش ناتوان بود.

    جايي، در زماني ديگر، زماني متفاوت با اين تك تك هاي قراردادي و بي اعتبار عقربه ها، من ايستاده ام، تنها. در بهتي كودكانه به تو، به جنازه ي مردي مي نگرم كه دوستش گرفته بودم ... به جنازه ي يك رفيق. كه با منخرين گشاده اش، كه هر آن گويي آماده ي دريدن است، لاينقطع از خود مي گويد: از فتوحاتش، از عقل سليمش، از ناگزيرِ بودنش؛ پيروز. بدويت در گلويت طنينِ بزرگي مي گيرد و در گوش من طنين گريه. طنين شكستن در صداي تو مي پيچد و در من پژواك پوچي. بوي گنديدن از آسودگي سرشار تو مي آيد و صداي خرد شدن در ناتواني من.
    ...اي يار ... در آن آينه، آينه ي خاطره هايمان، هيچ آيا خود را بوييده اي؟
    ...
    من از بوي پوسيدگي پُرَم ... پُر.
    به ساعت نگاه مي كنم و نمي دانم آيا زمان خواهد گذشت ... تو مي داني؟