سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    تكه پاره هاي يك ”من“

    نوشته ي ديروزم،” حضور“ را با سختي و تضاد روحي جانگدازي نوشتم. من نمي نوشتم. نه. ليلاي ليلي نبود بلكه ليلا بود و ليلي كه با هم همخواني نداشتند. اين يك مي نوشت و آن يك خط مي زد. مي خواستم خوابي را بنويسم كه هفته ي پيش ديده بودم، راجع به شيطان. خواب ديده بودم شيطان را در ماشين خود سوار كرده و به سمت مقصدي مي بردم و با هم محاوره اي داشتيم خندان... نمي شد. حروف در كنار هم قرار نمي گرفتند و من همانند تسخير شدگان آنچه را نوشتم كه از درونم طنين افكن بود و حتي خودم هم از خواندنش جز اندوه و رنجي عميق نصيبم نمي شد.

    در آغاز مقاومت كردم، از شيطان نوشتم و از واليبال و از وبلاگ خواني و ... اما همه چيز طنيني سخت پوچ و شكننده داشت و از خواندنشان هم صداي پوك تهوع برانگيزي بر مي خواست. صدايي مانند پژواك تو خالي نوشتنشان. پس وا دادم به مجموعه ي پيچيده اي از احساسات و افكاركه آمدند و چون سيلابي مرا شستند و به گذشته بردند. نگران بودم چرا كه من به اين سيلاب ها خو كرده ام اما شما نه. اينست كه وحشتزده از اينكه شما را نيز در اين نوشته هاي شوريده وار با خود به جايي ببرم كه نبايد، هر چه به تخته سنگهاي كنار مسير چنگ زدم و تلاش كردم بي فايده بود و واين سيلاب خشم و اندوه و فرسودگي مرا با خود به جايي برد كه نه هرگزمي خواهم بروم و نه مي توانم بودن در آن را تاب بياورم ونه مي خواستم شما بياييد: به جهنم ليلاي تنها. ليلاي بي ليلي.

    اگر بگويم كه در اين سالهاي هجرت و تنهايي ديگر به همهمه ي مجادلات ليلا و ليلي وقتي كه به هم پشت مي كنند و هريك حرف خودش را مي زند خو گرفته ام، هيچ دروغ نيست. چاره اي نيست. در اين اوقات در بين طوفانهاي سخت خشم و غرور و دلشكستگي و ايمان كه در وجود چند پارچه ي زنانه ام نعره مي كشند، پاره پاره مي شوم اما تاب مي آورم (چاره اي ديگري هم دارم؟). مي دانم كه دوباره فردايي مي آيد، فردايي كه بر مي خيزم و ليلاي ليلي دوباره به من در آينه لبخند مي زند و يكپارچه از ”بودن“ و از ”عاشق بودن“ و از ”هجرت“ خوشحال است.

    مي دانيد، اغلب اوقات من به ستوه آمده از اين در هم شكستگي و پيوستن دردناك و مكرر با خود مي انديشم كه شما آيا يك پارچه ايد؟ آيا همه ي هستي تان با شتاب يكنواخت يك جريان همگن جاري ست؟ اين تضادهاي سخت بودن و رفتن و خواستن و نخواستن و تن سپردن و رو بر گرداندن خاص من، خاص اين من خسته است يا شما را نيز پنجه هاي اين تضادهاي جانكاه گاه و بي گاه اينچنين از هم مي درد؟

    ... در هر صورت من نمي دانم الان و در اين لحظه در كجا هستم و ديگر حتي برايم اهميتي هم ندارد. يقين دارم كه راهم چيزي نبوده است جز همين بيراهه كه آمده ام و مي دانم كه هيچ سرنوشت ديگري در انتهاي مسيري كه آگاهانه انتخابش كرده ام نيست. تنها يك ليلا در من است كه آنهم جز ليلي نيست با همه ي مصيبت هايش! شما چطور؟

    ... واقعاً ما همه آيا به تمامي خودمان هستيم؟