سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    روز خاكستري

    باران ريزي مي آيد و هوا خاكستري و گرفته است. از ديروز هوا اينطوري ست. روزهاي خاكستري سرد و هواي گرفته ي ابريِ هميشه به من اين احساس را مي دهند كه در يك قصه ي روسي، شايد داستاني از چخوف، در يك فضاي يكدست و ساكن در سفيدي بي انتهاي برف به سمتي روانم. انگار جايي دور در ميان اين يكدستي كدر و سرد، مردي بلند قد و خميده پشت هست كه با يك پالتوي بلند بر تن و يك كلاه پوستي برسر براي هميشه در بي كران برف از منِ دور مي شود. در اين هوا، در اين خاكستري گسترده من او را مي بينم كه يكنواخت گام بر ميدارد اما گويي هرگز از من دور نمي شود. عجيب تر آنكه با اينكه صورتش را از سرما در يقه ي پالتويش فرو كرده است و از پشت اصلاً پيدا نيست من مي دانم كه صورتي دارد لاغر و كشيده با گونه هايي برجسته كه ريشي بلند آنرا پوشانده است.

    مدتي است رسيده ام. شيشه ي ماشين را پايين مي كشم تا مثلاً به سردي هوا عادت كنم ولي فوراً مجبور مي شوم بخاري ماشين را هم روشن كنم. به نظرم خنده دار مي آيد كه در اين هوا و در اين ساحل خيس و گلي مي بايست دو ساعت زير باراني چنين تند واليبال بازي كنم. باراني هم نياورده ام. حتي يك شلوار بلند هم ندارم.

    تو ديگر بيست سالت نيست ليلا سرما مي خوري ها! نگاهي به آينه ي ماشين مي اندازم تا ببينم چه چيزي با بيست سالگي فرق كرده. خوب قيافه ام اخموتر و گرفته تر و طبعاً صورتم شكسته تراست، اما اينها موضوع تفاوت نيست. چه چيزي با بيست سالگي فرق كرده است؟ آن چه كه فرق كرده است تويي ليلا، تو. مي خواهي برگردي به آن سادگي شاد و بي پروا و پر سر و صدا؟ مي خواهي؟

    سرم را تكان مي دهم و با يك حركت قاطع پياده مي شوم و در حالي كه به ياد مي آورم كه چطور در سرماي بهمن ماه در راه توچال مانتو و روسري را در مي آوردم و با يك تي شرت آستين كوتاه مي رفتم قله و چطور وقتي مي رسيدم پناهگاه همه ي موها و مژه هايم يخ زده بود و تا نيم ساعت ماهيچه هاي دستها و صورتم از شدت باد سرد بي حس بود، مي روم به سمت چادري كه دفتر برگزاري ليگ ساحلي ست. احساسي را دارم كه متعلق به آدمهاي ضعيف است و سخت از آن متنفرم: از ديدن اينكه نارضايتي از چهره اين جوانان ورزشكار كه بيش از من به اين آب و هوا عادت دارند، مي بارد و حتي چترهايشان را زمين نمي گذارند، بدم نمي آيد: خوب اگر بيست سالگي خودم خيلي فاصله دارم لااقل از بيست سالگي اينها خيلي دور نيستم!! ببين ليلا همين است فرق بيست سالگي و سي و چهار سالگي: ضعف است و پذيرش، قبول، اما خودت را توجيه نكن.

    بازي مي كنيم در گل و شل خيس و سرد . باد باران را در پشت گردنم مي ريزد و زمزمه مي كند: ليلا چطوري؟ اخمهايم را باز مي كنم و بهش لبخند مي زنم و به اين فكر مي كنم كه جوان ماندن و تازگي چه قيمتي دارد و يكجورهايي از خودم خنده ام مي گيرد: اصلاً از اين سركشي ها لذت مي بري ليلا؟ و بچه هاي تيم از اينكه من بي خودي با صداي بلند مي خندم تعجب مي كنند. Oh Nothing, Just a stupid Thought.... معلومه كه لذت مي برم دختر!

    در راه برگشت به خانه و در هواي باراني شب، سرما زده و خيس و پوشيده از ماسه، بر اين همه ستيز دروني خودم مي خندم، به شكنجه گر بدذاتي كه بالاي سر ليلا ايستاده است و دائماً سين جينش مي كند كه چرا اين نيست و آن نيست. در آينه ي ماشين به شكنجه گر بد اخلاق سخت گير لبخند مي زنم كه نگاهش را به جاده مي دوزد براي فرار از آن.

    در خاكستري بيرنگ فردا سرگردانم. انگار كه در محيط سرد يك قصه ي روسي، شايد داستاني از چخوف، در يك فضاي يكدست و ساكن در سفيدي بي انتهاي برف به سمتي روانم. برف همه جا را پوشانده است. به رد پاي مرد بلندقد خميده قامتي كه پيشاپيشم در دورها قدم بر مي دارد نگاه مي كنم، سر بر مي گردانم و پشت سر را مي نگرم: تنها يك رد پا در پشت سر پيداست.

    ... راه ديگري نيست. مي رويم.