سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    سلام علي جان

    چه خبر؟ دنيا در چه حال است؟ ميزان رشد ضريب آگاهي توده اينروزها چقدر است؟ اصلاحات در سر كدام پيچ در حال لغزش به چپ يا به راست است؟ فلسطين در كدام مرحله از عاقبت نامعلوم خود است؟ وضعيت اقتصادي كشور در سراشيب كدامين سقوط مكرر خود است؟ راست افراطي در حال به قدرت رسيدن در كدام كشور اروپاست؟ ... تو چطوري دوست پركارم؟

    من اينروزها عين يك لاك پشت كه يك موج شديد پرتابش كرده است روي ساحل، بر پشت، روي لاكم افتاده ام و بي فايده هي دست و پا مي زنم و چاره اي ندارم جز اينكه منتظر موج بلند ديگري باشم كه بيايد ومرا در خود گيرد و شايد با خودش بازگرداندم به ميان درياي اين هستي . گاه گاهي هم موجي مي آيد و روي نوك پنجه اش به آرامي بلند مي شود و دستش را به سمت من دراز مي كند، اما من دورتر از انتظارش هستم و مي تواند قدري نزديكم بيايد و لاكم را كَمَكي خيس و تازه كند و برود و باز هم من مي مانم و فاصله. من مي مانم و انتظار. من مي مانم و اميد.

    تو چه مي كني؟ كار و كار و مطالعه و كوشش و اميد و ايمان. در شب تيره ي بي پايان به سوسوي ستاره ها چشم دوختن هم بايد حال و هواي خودش را داشته باشد. چند ستاره در شبت مي درخشند امشب، رفيق؟ اينجا كه طنين ظلمت است و پژواك سكوت.

    خوب مشاعره را خاتمه دهم كه تو هزاران كار داري و من هزاران دردِ بي دردي.... من امروز مي روم به يك مسافرت سه روزه. با دوستانم مي رويم جايي چادر بزنيم و اين آخر هفته نمي توانم خبري از تو بگيرم و وبلاگم را به روز كنم و از آنجايي كه تا دوشنبه شب برنمي گردم گفتم شايد نگران شوي دوباره. بدبختانه جايي كه مي رويم سوغاتي ندارد به جز سرما!! در اين اولين تعطيلات تابستاني در حوالي منطقه اي كه قرار است چادر بزنيم برفكي هم آمده و من نمي دانم چگونه و چقدر در چادرهايمان خواهيم لرزيد. برايت ثبت خواهم كرد هر لرزه ي كوچك جماعت همراهانم را و تو مي تواني بنويسي:

    جمعي از مهاجران ايراني در منطقه اي واقع در اونتاريو در كشور كانادا به مدت سه روز، هزار و سيصد و پنجاه و هفت بار بر خود لرزيدند!

    مي بيني چه كلَكي يادت دادم. مي بيني؟.... خوب. هذيان گويي كافي ست. برگرد سر كار و زندگيت دختر! ... علي جان، همه ي اين نامه را نوشتم كه يك كلام برايت آخر هفته ي پربار و پرحادثه اي آرزو كنم. مگر مي گذارد اين ليلا...

    هميشه خوب باشي