سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    شـــب

    پرده هاي همه ي پنجره هاي آپارتمان را كشيده ام. پرده هاي كلفت و سفيد رنگ با حاشيه هاي سرخ. نمي خواهم بيرون را ببينم. از پنجره ها به جزطرح كمرنگ ساحلي كه تركش كرده ام منظري به چشمم نمي آيد. يك ساحل شبزده كه در آسمانش جز چند ستاره ي خسته نمي درخشند. مكاني در گذشته، جايي كه دوستش مي داشتم. مي دانم. مي دانم كه بايد اين خانه را عوض كنم. گمانم موقع رفتن به جاي جديد بايد به خاطر بسپارم كه خانه اي مي خواهم كه پنجره هايش به سوي فردا باز شود ... اما در آگهي هاي اجاره و خريد خانه هرگز چنين نمونه اي، مكاني كه پنجره هايش به چشم انداز جديدي باز شود، نديده ام.

    در خانه ام، در اين خانه محصور در پرده اي حاشيه دار و ضخيم، در عميق سياه شب برمي خيزم و به تيك تاك ساعت ديواري گوش مي دهم. به ضربه هاي آن كه چون حركت يكنواخت و آهنگين پارويي مرا به سوي فريب فردا مي برد. هميشه در تاريكي شب به فردا، به سپيده ي فردا انديشيده ام، هميشه با خستگي اي باور نكردني هر يك تيك سرگردان را را به يك تاك سر به هوا چسبانيده ام تا شب بگذرد، اما جز آن نبوده كه شب را در شب ديگري به پايان برده ام. با موسيقي اين ساعت، كودكي ام به زمزمه اي لجوجانه و از روي ايماني كور مدام و مدام برايم خوانده است: ”اي فردا اي اميد بي نيرنگ! اي اميد بي نيرنگ ... ديريست كه من پي تو مي پويم“... مي دانم. يك جايي در پشت پستوي دلم مي دانم كه همين ايمان به فردا، خودش فرداست.

    يك جايي در اعماق مي دانم كه ” بايد پارو نزد وا داد ... بايد دل رو به دريا داد“ و مي دانم كه ” خودش مي بردت هر جا دلش خواست ... به هر جا بــــرد بدون ساحل، همونجاست“. مي دانم. اما من نه “ به اميدي كه ســــاحل داره اين دريا“ بلكه تنها و تنها به خاطر دور شدن و دورتر شدن و شايد رها شدن از آن ساحل همواره كه تركش كرده ام؛ آنجا كه تو ايستاده اي در پيله ي تعلقات پوچت، آنجا كه منِ من ايستاده است در اسارت ايمان ساده لوحانه اش، آنجا كه ما همچنان ايستاده ايم در زنجيره ي شكنجه بار يك پيوند گنگ و نامفهوم، پيوندي جاودانه به خاكي كه دوستش مي داريم، به همه ي گذشته اي كه نفسمان به آن آغشته است، به همه ي آنچه ماهيتمان را مي سازد، من را و تو را وتفاوتهايمان را؛ سخت پارو زده ام، مي داني، خودم را از نفس انداخته ام و باز رو بر مي گردانم و : همينجاست. حتي نفسي از من دور نيست.

    كافي ست دستم را تنها به قصد كنار زدن پرده ها دراز كنم و تنور خاطره شعله ور شود و گرمم كند. گرم. داغ. سوخته. و اين ديگر يك تصوير كهنه از آنچه تركش كردم، آنچه دورش انداختم نيست كه جاندار است و مي خواندم و مي خوانمش و مي بردم و مي آورمش و مي شناسدم در اين ناشناسي ها و مي فهممش در ميان همه ي نافهمي ها. عين يك جريان سيال گرم و آهنگين، آغشته به صداي تو، كه مي خواندم و مي گيردم و مي بردم. با من است در سردي همه ي تنهايي ها.

    مي آيم. به سمت پنجره مي آيم. مي آيم تا پرده ها را پس بزنم. من پشت پنجره هاي تكرار و تعلق به تو مي نگرم. مي بيني ام؟