سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008




  • ادریس یحیی

    پویا

    دلقك

    سارا

    علی تهرانی

    مامان ویدا

    ماهنی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    نـگـــــــاه



    كارهاي روزمره ي من چندان غير معمولي نيستند. از خواب بلند مي شوم و به صداي رفت و آمد او گوش مي دهم كه دوش مي گيرد و لباس مي پوشد و آرايش مي كند و مي رود بيرون. درهمان ميانه من هم بلند مي شوم و مي روم جلوي آينه. چشمانم خالي ست. او نگاهم را گرفته است. در جلوي آينه مي ايستم و خود را به خاطر مي آورم و لبخند مي زنم. به خاطره ام. حمام مي كنم. دستهايم موهايم را در كف سفيد رنگ چنگ مي زنند و در كشاكش شستشوي تنم به من اطمينان مي دهند كه آنچه كه او فكر مي كند، كه همه ي من است، كه همه ي مرا در اختيار دارد دلخوشكنكي بيهوده است. او جز جنازه اي نيست. جنازه ي زني كه من روزگاري بودم.

    در را مي بندد و بيرون مي رود. پيش از بيرون رفتن بر ميگردد و در آينه هاي دوگانه ي باريك روي ديوار كه كنار هم كوبيده شده اند و فضاي خالي آپارتمان را با نوعي بازيگوشي كج و كوله مي نمايانند، نگاهي به سرتاپاي خود مي اندازد و لباسش را بر تن صاف مي كند، كه هميشه هم باز ناصاف است، و نگاهي هم به داخل آشپزخانه مي اندازد تا مطمئن شود كه اجاق خاموش است. كليد را از جاكليدي كه درست دم در آپارتمان به ديوار متصل است برميدارد و سرش را بالا مي گيرد و مي زند بيرون. هميشه هم ديرش شده است، هميشه انگار بي حوصله است، از بس كه وقتش جلوي آينه موقع آرايش كردن صرف آن مي شود كه خود را به شكل من در آورد و نمي تواند و نمي خواهد باور كند و بيهوده دست و پا ميزند. از بس كه موقع لباس پوشيدن در جلوي كمد لباس مي ايستد و دنبال لباسهايي مي گردد كه سبك من را داشته باشند و نمي يابدشان. از بسكه سرش را بالا مي گيرد تا به ديگران بقبولاند كه تفاوتي با من ندارد و همه ي اين كارها خسته و عصبيش مي كند. از در بيرون مي رود و تنها چيزي كه از من با خود مي برد نگاه من است. تنها نگاه. اين نگاه را به او مي دهم تا فراموش نكند كه من هستم. كه فراموش نكند كه او هست. تا برگردد و من را ببيند. خودش را.

    من مي روم تا با كاسه ي تهي چشمان حركات سست و بي انگيزه اش را دنبال كنم. اومي رود با طرح فراري نگاه من. نگاهي كه مرتب مي دزددش از همه چيز. با دستاني تهي كه گذشت زمان پوستشان را زبر و خشن كرده است و نگاهش حتي ازآنها هم پروا دارد. جلوي آينه مي ايستم. اگرچه او نگاهم را گرفته است اما براي اطمينان پيدا كردن از آنچه كه هستم، آنچه كه بودم نيازي به ديدن ندارم. اينجاست. بدون ذره اي تغيير. از پشت سر به وي لبخند مي زنم كه مي پندارد من است. كه مي خواهد مرا زندگي كند، در حالي كه نمي تواند حتي براي يك لحظه مرا در خود تاب آورد. مرا كه خودش هستم. ليلا را.