روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Thursday, July 25, 2002

يک نامه

زندگی دوباره دارد روند تند و نا آرامی پيدا می کند. باز هم مشغوليت ها و شبها و روزها که به سرعت باد می گذرند و فرصتی باقی نمی گذارند. غم و شادی, درست و غلط, ايران و کانادا را سپرده ام دست عقربه های اين ساعت. تيک تاک. تيک تاک.

نيمه شب خسته و خواب الود و سرتاپا ماسه ای بر می گردم خانه. کليد و سا ک و لباس خلاصه ی ورزشی را که در فاصله ی درب ورودی تا کامپيوتر از تن می کنم شوت می کنم روی مبل و بدون توجه به صدای ريختن ماسه بر روی کفپوش اتاق می نشينم پشت کامپیوتر و در همان حالت گيجی شروع می کنم به خواندن وبلاگ های هرروزه. حسين و ياشار و شيرین و آذر تازه چيزی ننوشته اند. فکر می کنم به همه ی وبلاگهایی که بايد بخوانم: قاصدک و الواح شيشه ای و شبح و سانسورهرگز و سرمه و کلاغ سياه و سايه روشن و ... وای نه! فردا. دارم می ميرم از خستگی.

نگاهی می اندازم به ای- ميل هایم. ای –ميلی دارم از سياوش. با شيطنت نامه را با عبارت " سردبير محترم نشريه آهوی سه گوش " شروع کرده است. می خندم. او هم می داند من هم می دانم سردبيری در کار نيست. ليلاست و ليلی اش. فردا جوابش را می دهم. از اين سياوش که آنور دنياست و چندان ارتباطی هم با هم نداريم خوشم می آيد. این را گمانم بايد electronic chemistry ناميد يا chemistry وبلاگی!!!

چشمم می افتد به نامه ای بی نام و نشان. می خوانمش و خوابم به يکباره می پرد. ناشناسی برايم نوشته است که دوران آدم های ناراحت, که از لحن نامه بر می آيد که خودش را يکی از آنان می داند, دارد به سر می آيد و با لحنی گلايه آميز می گويد که به نظرش من هم ديگر دارم با زندگی کنار می آيم و از رده ی آدم های نا آرام خارج می شوم. به نظرش از لحنم پيداست. از نحوه ی آرايش وبلاگم پيداست.

دیگر هشيارم. چيزی در درونم عين يک موجود عاصی زندانی تکان می خورد. سخت. می خندم. با صدایی بلند. تعجب می کنم. می خندم. بلندتر و طولانی تر. کامپيوتر را خاموش می کنم و می روم به سمت آينه. نگاه می کنم به ليلای راحت و آرام. سلام. می خندم. به چهره ی خندان و خسته و گيجم می گويم: اشتهايت که زياد شده. خوابت که منظم شده است. شايد راست می گويد. نه؟

صدای بلندی می شنوم که می گويد: تو ديگر آدم ناراحتی نيستی و می خندد. می خندم. بلند. غريب. چراغ را خاموش می کنم و روی تخت می پرم و می خندم. نخند! ساکت می شوم. لحظه ای. صدای خنده دوباره بلند می شود. در داخل اين آپارتمان تاريک و بزرگ صدای خنده ای می پيچد که انگار مال من نيست. برای لحظه ای ترس برم می دارد.

چيزی در درونم هست که می ترساندم. می خندد به من اما صدای خنده اش به گريه می ماند.







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******