بامداد و عطاالله مهاجرانی!!
بعضی آدمها هستند که هر چقدر هم که با من متفاوتند يا اصلاً متضادند، باز هم دوستشان دارم. راستش شاید دليلش اين است که فکر می کنم از همان چيزهايي درد می کشند که من هم می کشم و آن دليلش را در جايي مخالف يا حتی متصاد با من پيدا می کنند ( از نقطه نظر روانشناسی: اين علاقه هم عاری از خود خواهی نيست!!). اين چندان هم مايه ی ارامش نبوده است برايم چرا که می توانم در ان واحد به دو نفر از دو جبهه ی مخالف علاقه پيدا کنم و در توجيه آن می گويم: هر دوشان برای حقيقت می جنگند ما ان را در جاهای مختلفی پيدا کرده اند. مثلاً من
عطاالله مهاجرانی را دوستش دارم. روشن بينی اش را و اصولاً آدمی را که هست. نزديکيش به يکی از عاليجنابان سرخ و سياه پوش را خيلی نمی توانم تحليل کنم. منتظرم در آينده دليلی برای آن بيابم.
اين مقدمه را گفتم تا به اينجا برسم که اين باور به شخصِت های متضاد، و حنی عقايد متفاوت، عنصر اصلی آن ملغمه ی ناهمگون و ناجوری است که "من" نام دارد. برای مثال من "
سيب زمينی" را دوست دارم. هيج کس را در اين وبلاگستان نديده ام به اندازه او به من نزديک باشد. انگار ليلا ( قبل از حدوث ليلی!!) می نويسد. دغدغه هايش برايم چنان ملموس است که باور کردنی نيست. اما از طرف ديگر
"بامداد" را هم دوست دارم. تلخی اش را و تب مسئوليتی که در جانش هست و به شکل اين نوشته های طنز تلخ بيرون می زند. آنقدر دوستشان دارم که وقتی حرفی می زنند اگر در تضاد با من هم باشد باز کلی لذت می برم.
نوشته ی آخر بامداد را خواندم و کلی خنديدم اگر اينجا بود دو سه تا برپشتش می کوبيدم!! بخوانيدش ... يکجاهايي اشاره ای دارد تلخ به
بحثی که من و سيب زمينی و اميـر داشتيم :
مذهبي ها دوست دارند درباره ي وجودخدابحث کنند،ملي گراها مي خواهنددرموردخيانت حزب توده بحث کنند،روشنفکرها دوست دارنددرموردايديولوژي وپايان تاريخ بحث کنند والخ!!بين خودمان بماندازبحث کردن خوشم مي آيداماپس ازهربحثي پشيمان مي شوم ازبربادرفتن وقت.اگرهربحث درهمان بازه ي زماني خودش پايان يابدکه بازچندان بدنيست،داستان بيخ پيدامي کندوبه صورت سيلان هاي ذهني ادامه مي يابدتابه نتيجه وجمع بندي برسد.
ديروزهم بحث داغي دشت کرديم باهواداران پايان تاريخ!!اين روشنفکران پست مدرن به راستي باحال اند!!ته حرف شان اين است که عقلانيت تعطيل!!
بخوانيدش. مثل هميشه نوشته ای است با ارزش.