روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Thursday, February 13, 2003

........

نمي دانم چي شد ... نمي دانم چطور به اينجا رسيديم ... از ماشين پياده مي شوم .و از شدت سرما مي دوم به سمت سالن. چشمهايم را با آستين پالتو پاك مي كنم كه از زمختي اش پلك هايم درد مي گيرند. در پاگرد براي يك لحظه مي ايستم. بايد به ياد بياورم. به صدا فكر مي كنم... و به ان نگاه تيز هوشمند... مي گويم: اين در را ببنديم كه مزاحم كار دوستمان نشويم بگذاريم حرفش را بزند. در را نبسته ام كه بيرون مي پري از اتاق. هيچوقت نمي دانستم كه اينقدر از من پروا داري. بيشتر از ان آزرده ام كه حتي نگاهت كنم.... ميداني كه ديده امت. نمي دانم پاي تلفن چه گفته اي كه با اين سرعت توانستي ان صحبت شاد و دل انگيز را كه چهره ات را به لبخندي گرم روشن كرده بود ببري. مي داني كه تو را ديده ام ... و مي داني كه فهميده ام. من اما به تو نگاه نمي كنم. نمي توانم نفس بكشم ... بايد لبخند بزنم و سفارش هاي پدر و مادر علي را گوش كنم در آستانه ي رفتن.

پسري در را باز مي كند و وارد پاگرد مي شود. لبخندي مي زنم. تا وقت مسابقه چيزي نمانده است. در را باز نگاه مي دارد و من هم داخل مي شوم. مي نشينم كنار سفره ي هفت رنگي كه خانم علي برايمان چيده است. حتي نمي توانم به تو نگاه كنم و در پاسخ به جملاتي كه مطابق معمول بلند بلند و خطابه وار راجع به سختي كار و كار نكردن بچه ها مي زني و همه با تاييد سر تكان مي دهند، با چنان ازردگي اشكاري اشاره اي مي كنم به خصوصيات نه چندان دلپسند تو آنجا كه پاي كار به ميان مي ايد كه همه ي بچه ها با ناراحتي شروع مي كنند به دست به دست كردن ظرفهاي غذا و تعارفات معمولي كه در مهماني ها رسم است. چيزي از گلويم پايين نمي رود. يك هفته بيشتر به رفتن نمانده است. يك هفته. نمي توانم چهره ات را پاي تلفن فراموش كنم. نتوانستم فراموش كنم. ميداني مدتهاست كه من و توبا هم حتي لبخندي رد و بدل نكرده ايم و تو هميشه انگار ديواري نامرئي كشيده اي بين مان و دست هايت انگار همه اش اماده اند كه ضربه اي را دفاع كنند و من انگار هر لحظه مي توانم در هم بشكنم، كه رها كنم، بروم يا بمانم يا بخواهم يا دور بيندازم ... و تو مي بيني و ديوارها بلندتر مي شوند. مدتهاست من نتوانسته ام خنده ي تو را ببينم اينگونه كه چند لحظه پيش مي خنديدي. عجيب است كه هنوز مي توانم ازرده شوم از اينكه چرا از اين ديوار نمي گذري و از من نمي پرسي كه چه چيز اينگونه ازارم مي دهد. مي ترسيدي ... نه؟

كريگ جلو مي ايد و من به خنده مي گويم:
Oh Chris, Give him a hug for me, My hands are full

و مي خندم. نمي دانم چطور مي خندم. تو چطور مي خنديدي؟ مارتين مي ايد و ساك و شيشه ي آب را از دستم مي گيرد و زمين مي گذارد و مي گويد:
Oh Baby, u look lovely tonight

و من به خنده از دستش فرار مي كنم: ! U again دست از سرم بر نمي دارد. من را با حالت خنده داري در آغوش مي گيرد و حرفهاي احمقانه اي زير گوشم زمزمه مي كند كه هلش مي دهم. با بيحوصلگي مي گويم:
? What is the matter with You Today

با جواب بچه ها كه مي خندند و مي گويند امروز؟ برمي گردم و به تو نگاه مي كنم كه در آن گوشه نشسته اي. مثلا با علي حرف مي زني اما گوش به من داري كه بلند بلند مي خندم و بچه ها هم با من مي خندند و سرخ شده اي. از خشم. و مي گويم: ”چيزي شده است؟ چرا اينقدر عصباني به من نگاه مي كنيد؟“ و بچه ها نفسشان را در سينه حبس مي كنند. بلند مي شوي. ديوار دوباره بلندترو محكمتر از هميشه انجاست: ”بايد به دكتر مسجدي زنگ بزنم براي پدرم. الان هم داشتم به دكتر مسجدي صحبت مي كردم. “ من نگاهت مي كنم و سيل حرفهايي كه نمي خواهم بزنم و نمي زنم پشت ديوار عين ابي پشت يك سد جمع مي شوند. مارتين مي گويد: I miss You! و با ديدن نگاه سرد من ادامه مي دهد:
Its first time I say this to anyone in my life.

... بر مي گردم و به در اتاق كه پشت سرت بسته مي شود نگاه مي كنم و درد .... همين. درد... مي داني. هنوز گاهي فكر مي كنم كه چطور به اينجا رسيديم... و باور مي كني ... هنوز نمي دانم.







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******