يك خاطره - يك دوستي
دوستي من و
بابا و دخترش ( البته من فقط با بابا ارتباط داشته ام و هر گونه ارتباطي با دختر به شدت تكذيب مي شود) برمي گردد به يك ماجرايي در
وبلاگ عمومي... كه من ترجيح مي دهم ماجرا را اينجا ننويسم از ترس اينكه يكسري درگيري هاي وبلاگي كه الان مدتي است شعله شان خاموش شده است دوباره از زير خاكستر به در آيند. خلاصه من نامه بده به وبلاگ عمومي و بابا و دخترش نامه بده به من ... من تو وبلاگم بنويس ... انها در وبلاگ عمومي بنويس. قضيه تمام شد و از آن براي من يك دوستي خوب ماند با بابا و دخترش. گمانم دليلش اين بود كه ما هر دو به روش خودمان مي خواستيم از اصول دفاع كنيم و ديگر اينكه در سن ما آدم نگاه مي كند به حسن نيت يا عدم حسن نيت مخاطب.
حالا بابا رفته است و
مطلبي در وبلاگش نوشته است راجع به بحثي كه ديروز در نظر خواهي من راه افتاده بود. خوب هم نوشته است. من كلي خنديدم. به تو فكر كردم و بحث هاي بي پايانمان. شايد بي ربط به نظر بيايد اما ... مي داني در ايران يك بحثي وجود دارد راجع به امكان داشتن قرائت هاي مختلف از دين. ايدئولوگ هاي راست مرتب سعي مي كنند بگويند كه اين مبحث مغاير اصول ديني است و ... روشنفكران ديني كه سر آمد معاصرانشان شريعتي بود و دست به نقد ترين پيروانش آقاجري است در جهت جا انداختن ان تلاش مي كنند. من گاهي آرام مي نشينم و فكر مي كنم به آنچه كه در پيرامونم مي رود و از خودم سوال مي كنم راجع به خودم و تو و پذيرش قرائت هاي مختلف از انسان... و ... به اينكه 5 سال پيش تو را عين جمله اي تمام كردم و گفتم: نقطه... سرخط. رفتم سر خطي كه هرگز آغاز نشد... و من عين شاگردهايي كه مي خواهند به زور انشأ بنويسند 5 سال است كه با يك خودكار و يك ورق كاغذ روي زمين دراز كشيده ام وهي به خودم فشار مي آورم كه يك كلمه پيدا كنم كه بتوانم با آن جمله اي بنويسم... و نمي شود. و باز بر مي گردم به آنجا كه به انتهاي تو رسيدم ... و جمله ها را تكرار مي كنم تا آهنگ زندگي ام را پيدا كنم، تا آن را در سطر جديدي ادامه دهم... و نمي توانم.
بگذريم. وبلاگم يكساله شد و اين باباي حواس جمع ياد آوري كرد. سال اول كه تمرين بود و تجربه. اميدوارم در سال دوم نوشته هايم بهتر و خطاهايم كمتر و دوستي هايم بيشتر باشند... و سال ديگر آنجا باشيم كه بتوانيم بگوييم: زنده باد شادماني! باشد بابا جان؟