روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Sunday, March 9, 2003

               تو خواهي آمد

               جهان آرام تر خواهد شد
               اين جا كه باشي سويه هاي اضطراب
               در مه ميروند و نوميدي به حاشيه غروب
               سنگي براي نشستن خواهد يافت


                                                             م.آتشي

نامه ای از يک دوست

...بوي دود مي آيد . شالي ها را درو كرده اند حالا دارند آنچه مانده را مي سوزانند. بوي دود را مزه مزه ميكنم .دارم ميروم به جايي و گمان ميكنم يكي از ده فرمان را نقض خواهم كرد.... آهاي ادريس ببينم اينجايي؟ بوي دود شالي مي آيد همان كه دوست داري... .
- دورم...دورم از اينجا
دور نه ادريس! گفتم دود !
-دورم اما دود لبانم را شور كرده...شور ..شور.. .ديريست اما در شريانهاي شب شور نيست.تشويش مانده ست كه با شتاب ميتپد در شقيقه هاي ملتهب دردناك....

....ميگويم سلام ماه بانو. مرا به جايي ميبري؟ ميبرد....
..ميداني دستانت را اگر كنار هم بگذاري ...
ادريس من نقره دوست دارم و گل و كتاب و كلماتي كه با وسواس كنار هم چيده شده اند...تو چه؟
من ماه بانو, ادريس عاشق را دوست دارم, ادريس حسود, ادريس بيتاب و تشنه و ادريس مبهوت را ..

ماه بانو ميگويد : ادريس هرچه در دنياست مرابه ياد او مي اندازد; پنج پنجه, گلبرگ هاي پرپر و ساعت خوابيده ,و پرده هاي كشيده و پله ها .اما كاش ميشد كه بدانم آيا چيزي هست كه مرا به ياد او بيندازد؟ ميگويد : وقتي آمدم , وقتي ليلا آمد همه با هم ميرويم زير پنجره ها عربده ميكشيم........با خودم ميگويم: كاش گوان بود و ميگذاشت ادريس كه سرشانه هاي ضعيفي دارد خود را پشت او پنهان كند. آخر او زمزمه هم كه بكند باز فرياد بلنديست كه گمان كنم حتي به دل خدا كه, خود فراموشيست هم بنشيند... كاش باراني باشد و شهرزاد هم بيايد. بيايد و ادريس به او بگويد خاتون! ميخواهي آنچه به حرشع گفته اي را برايت از بر بخوانم , و بي كه منتظر جواب او شوم بخوانم:

به حرشع گفتم : باران كه ببارد ,چشمهاي تو باراني خواهد شد و تو عادت خواهي كرد به گريستن در باران. ..همچون تمام بارانها خنديد .او معني عادت را نمي فهميد .وچه خوار است اين در ميان حرشع كه او را به عادت وا ميدارد..

ماه بانو ميگويد: دلم براي صداي ليلا تنگ شده است. ميگويم ليلا؟؟
- ليلاي ليلي
ميگويم: ماه بانو! ادريس ديرساليست كه پي ستاره هاش ميگردد و نام كسان و كوچه ها را از ياد برده است ( و اين مال آن وقتهاست. بعدها بود كه فهميدم گم شده ام. يعني ليلا به من گفت اين را. گردن آويزي هم نداشتم كه نشاني خانه ام بر آن باشد..يعني خانه نداشتم اصلا. حالا اين كه غصه ندارد ادريس! خانه و نشاني هم اگر ميداشتي باز گم ميشدي. مگر نه ليلا؟)
واين شد كه ماه بانو ابرويي بالا انداخت و انگشتش را سوي خانه ليلا ها گرفت.
بله ديگر ليلاها! آخر دوتا ليلا داريم. حتي ادريس اين را ميداند!! . يكي ليلاي كوچك. يكي هم ليلاي بزرگ. درست مثل "ب" كوچك و"ب" بزرگ. "ب" كوچك به بادبادك ميچسبد و بازي و بلوا ميكند و به رويش هم نمي آورد. گاهي هم اگر زياد پاپي اش بشوي در بساطش بوسه بي ريايي هم به هم ميرسد. راستي تا يادم نرفته بگويم در بزك سررشته ندارد اين بينوا.!
"ب" بزرگ اما آنست كه آخرتب و بيتاب است. و اين روزها شتاب. حساب و كتاب هم كه ندارد اين سراب (هه تا تو باشي كه به ادريس, بي بزك, حرف راست گم شدن نزني ليلا!) و اين همان است كه دست به اشتباه در انبان مردم ميكند. از هجوم سودا.....

.......

هراتفاق نشانه اي دارد به گمانم . ادريس ديگر تنها گم شده اي نيست اينروزها. بيگانه هم شده ست اين بينوا. (ميشود كه گم شده باشي اما غريبه نباشي مگر نه خيال؟) خيال هم كه همانست كه دلش ميخواست سلامي به ادريس يحيي بگويد اما نگقت آنقدر تا ادريس از انگشتان پاكيزه رنگي اش نشاني اي داد به سپيد. راستي سلام خيال!

حالا بگذريم از همه اينها حتي از نشانه ها و اتفاقها.
ميخواستم بگويم ماه بانو! برويم كنار آن رودخانه آبي حوالي خانه ات,گشتي بزنيم ؟ ميخواستم بگويم بايد غذاي چيني درست كني. شراب سرخ و سفيد و شمع و گل را هم من مي آورم.
ميخواستم بگويم ليلا. مرا سوار آن قايق كه نشانم دادي ميكني؟ من پارو زدن نميدانم.اگر هم ميدانستم گم ميشديم. اما كاسه كوچكي مي آورم كه آب قايقت را خالي كنم. من روبروي تو مينشينم تا بگويمت چقدر به ستاره قطبي نزديك ميشود اين قايق, و تو بگويي از آنجاها كه گذشتيم واز رنگ افق كه چگونه است. و ميخواستم بگويم ليلا ! ؟ آن دورها جايي هست كه مرا ببري تا آب را ببوسم و بوسه ام آبي شود؟
اما خوب كه فكر ميكنم ميبينم ادريس, دلش هيچ نميخواهد. نه بوسه آبي و نه شمع و نه شراب! فقط دلش ميخواهد بگويد كه : خاك بر سر همه چيز.....

......

چه بوي دودي مي آيد. كسي نام مرا صدا ميزند:
اين جور نميشود. تنها يكي از ما بايد بماند. يا تو يا من! نشانه ها را كه ميبيني نه؟
و نميدانم من به او خيره شده ام يا او به من؟ و نميدانم كه من ادريسم يا او؟
هي ي ي .چه بادي ميآيد چه بادي ............







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******