روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Monday, April 7, 2003

دلم می خواست می توانستم جور ديگری به آن نگاه کنم. يک کم خوش بينانه تر. يا اندکی آسوده تر. اما همه اش همين است.يک قصه ی تکراری بی مزه. زنی عاشق بود... و معشوق ديگر پُر نمی شد با عشق اين زن، که حتی از عشق شادمان نبود... و نزديکترين آدمها به زن، آنها که دوست می داشتشان و می پنداشتشان، از اين همه تلخی و از اين همه سرسپردگی خسته بودند و در سايه ی نگاهشان تنهايي حتی پررنگتر می شد ... و تحملش تمام شد ... و خستگی ... و دمسردی.

پس من همه چيز را گذاشتم و آمدم. به پيش رو نگاه نکردم ...که همه می گفتند رفتنی است و ديدنی است و ماندنی ست...به پشت سر نگاه نکردم که همه ی آنچه به آن دلبسته بودم به جا مانده بود و حاصل دسترنج جوانی ... من فقط آمدم ... و به اينجا که رسيدم، نشستم تا زمان بگذرد ... تيک تاک ... تيک تاک ... و تقويم های فارسی عکسداری که دوستانم از ايران برايم فرستادند، يکی يکی ورق خوردند و تمام شدند و من تقويم های ديگر را باز کردم و روی ميز گذاشتم و شب عيدها سبزی پلو با ماهی پختم و هفت سين چيدم به انتظار اين روز ... می دانی ... روزها گذشته اند ... ماه ها ... سالها ... به ياد می اورم هشت ماه را ... و يکسال و نيم را و سه سال را ... واکنون می نشينم و به تصوير اين زن جوان که موهايش به طرز شرارت اميزی کوتاه است، بر روی اين کارت مستطيل شکل کوچک چشم می دوزم تا به من بگويد که چه می خواهد ...

می داند که چه می خواهد. می داند. می گويم: می دانی که در پشت سر رنج هست. می داند. می دانی که در پشت سر تنهايی بيداد می کند. می داند... که در پشت سر بدون هيچ همراهی بايد همه ی پلهايی را که شکسته ای با چنگ و دندان بسازی ... می داند ... که ان نگاه را که از عشق خالی ست تاب اوری ... و قضاوتها را ... که ... که ... که. می داند. می دانی که هرگز شادمان نخواهی بود؟ سرش را بالا گرفته است برايم انگار: شادمانی؟کار دل از شادمانی جداست...

و می دانی ... من امسال هيچ تقويم فارسی از کسی هديه نگرفته ام و عکس دخترکان کوچک روستايي و پسران شيطان تيره رو به من نمی خندند و من نشسته ام و به زمان فکر می کنم .... و به بازگشت.نمی دانم امروز چندم فروردين است ... می دانم ... نوزدهم فروردين ماه پارسال پدرم مرد و ششم مرداد پيارسال مادربزرگ قصه هايمان مرد و پنجم شهريور پس پيارسال احسان مرد ... و من حتی ديگر تقويمی ندارم تا قطره های اشک را با سرانگشتانم از روی آن پاک کنم ... و دخترک با موهای کوتاه وحشيانه اش از روی کارت لبخند می زند: بزودی ديگر به تقويم نيازی نخواهد بود ... راست می گويد؟



















February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******