روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Sunday, June 29, 2003

برای ادريس يحيی که ستاره هايش را در آسمان نيست که می جويد

می دانی ادريس ... امروز هم مثل هر آخر هفته رفته بوديم پياده روی. يک مسيری را انتخاب کرديم که تا به حال نرفته بوديم . خيلی خوشگل بود. برای من هر جايي که درخت و درياچه و اسمان باشند و دوستانم در اطرافم، می تواند خوشگل باشد و ديدنی.باران تندی باريد و سرتاپايمان را شست. تابستان اونتاريو همينطوری است. هيچوقت نمی توانی به هوا اطمينان کنی. يک آن از گرما بيچاره می شوی و لحظه ای ديگر از سرما دندانهايت به هم می خورند. می دانی ... من همين خاصيتش را خيلی خيلی دوست دارم. خاصيت غير منتظره اش را. و اينهمه آشفتگی را. در راه برگشت به درياچه ی کوچولويي رسيديم و تا دوستان با سر و صدا و شادی چای و ساندويچشان را بخورند، جستی زدم در آن و غوطه ای خوردم و زدم بيرون و فکر می کردم تا در اين دنيا يک جايي يک کف دست آب برای آبتنی هست، شادی هم معنا دارد و بودن هم. حتی اگه موهايت عين جلبک بچسبند کف سرت و پشه ها پدرت را در بياورند و دوستانت فکر کنند که عجب خلی هستی تو.

در راه برگشت بچه ها توی ماشين خوابيده بودند و من نرم و آرام رانندگی می کردم و با سی-دی می خواندم که: ای يوسف خوشنام ما ... خوش می روی بر بام ما ... ای در شکسته جام ما ... ای بر دريده دام ما ... ای نور ما ... ای سور ما ... ای دولت منصور ما ... جوشی بنه در شور ما ... تا می شود انگور ما ... و فکر کردم به جام شکسته ی تو و می. فکر کردم عجب سخت گذشت اين سالها. و دلشکستگی عجب ناگزير بود... و شور. به پشت سر نگاه کردم و فکر کردم: ای يار... تو چه بود که می خواستی؟ ... و نگاه شرارت آميزی از توی آينه برق زد: می نبود ... سرکه بود شايد اما می نبود! ... گفتم بروم به ادريس بگويم: باختن نيست. اصلاً باختنی و بردنی نيست. تفاوت جوش و شور و می و سرکه است پسر. سرکه می خواستی مگر تو؟

می گويم اين نوشته را الان ديگران می خوانند و شايد فکر کنند که من عقل از سرم پريده است ... سرکه يعنی چه آخر؟... اما تو می دانی که عقلی نبود که بپرد. خيالی هم نيست. سرت را بالا بگير و به آسمان نگاه کن. می بينيشان. بيرمقند و بيرنگ شايد. چون تو خسته ای . من هم همينطور. از اين همه انکار. اجازه داديم که انکارمان کنند .به خيال خودمان انکارشان کرديم ...نکرديم؟ ... رفتن به دنبالشان را رها کنيم؟ حالا راهی هنوز نيامده ايم که. به قول اين اجنبی ها: Put urself Together. افتاده يا خيزان، آن کله ی گچی ات را اگر بالا بگيری، می بينی که ستاره هايت هستند ... کوری مگر بچه؟







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******