روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Tuesday, November 4, 2003

نوشته را خواندم. براي چند لحظه ترسيدم. مي داني براي يك لحظه فكر كردم كه شايد اين درد را من باعث شده ام. من كه خودم درد كشيده ام. من كه فكر مي كنم مي دانم درد چيست. ناخودآگاه سرم را به پهلو كج كردم و شانه ي چپم را بالا كشيدم و گوشه ي تيزش را به گونه ام فشردم. مي داني ... من وقتي اينكار را مي كنم كه كار خطايي انجام داده ام. وقتي كه دارم فكر مي كنم به اينكه چكار بايد بكنم. شايد سالهاست من اينكار را مي كنم. درست مثل اينكه گونه ات را به شانه اي بفشاري ... و اين شانه فقط مي تواند شانه ي خودت باشد... و نه هيچكس ديگري. نشستم و تكيه دادم به صندلي و شروع كردم به دوباره خواندن متن. صفحه را بستم. كاري را كه در دست داشتم ادامه دادم. اين درد را من باعث نشده ام. مطمئنم. اما اين درد در تو يا در هر كسي كه اين متن را نوشته است حضور ي حقيقي دارد. صفحه را چندباره باز كردم... و اشك.

مي داني ... نمي توانستم باور كنم كه اين متن را تو نوشته اي. اگر سالهايي دور مي توانستم بنويسم از سودايي كه درم به درد نشسته بود شايد درست همين چيزها را مي نوشتم. خنده دار بايد باشد اما اگر نديده بودمت و اگر صدايت را نشنيده بودم و حضورت را لمس نكرده بودم، نمي توانستم باور كنم كه گوينده ي اين كلمات تو هستي. به يك بازي مي ماند اما نمي شود باور كرد كه اين نوشته تا چه حد مي توانست حرفهاي يك ”ديگري“ باشد. يك ديگري كه ديگر شد و نيست شد و ماندنش يا رفتنش هرگز از هيچ باري نكاست.

متن را يكبار ديگر خواندم و فكر كردم كه اين كلمات اصلا وجود ندارند. نميتوانند وجود داشته باشند. مي داني ... تو فكر كردي كه من به دنبال عشق مي گردم ... گفتي كه عاشق نيستي ... كه در مقابل حس حضور خداوند عشق چيزي كوچكي بايد باشد. من هرگز حتي ضرورت ان را نديدم كه به تو بگويم كه من ديگر به ان اعتقاد ندارم. كه اين واژه ي سه حرفي قديمي تا چه حد معنايش را برايم از دست داده است. كه تا چه حد تنها هستم و اين تنهايي را دوست گرفته ام ... و حالا اين تويي كه از عشق مي نويسي و من شانه ام را به گونه ام مي فشارم و فكر مي كنم كه اين دور هرگز پايان ندارد... كه شايد من اين را مثل يك مرض مسري به تو داده ام. هرچند كه تو از ابتدا كه اشنايي ما اغاز شد همين بودي كه من در اين كلمات مي بينم شايد فقط مخاطبي نداشتي.

آرام شدم زود. مي دانستم كه تو اين را ننوشته اي. .. و من مايه ي اين درد نيستم ... اما كسي هست كه مي داند ... و مي دانم كه اين حس يكجايي در كسي عين يك نوزاد بزرگ مي شود .... و تنهايي و درد و وانهادگي اي كه اين حس سالهاست برايم هديه اورده است همه پر رنگ شدند . در راه بازگشت ديشب تمام راه را گريه كردم ... خيلي ساده. گريه كردم به خاطر همه ي آنچه در من به باطل رفته است و در نويسنده ي اين نوشته اميدوارم كه نرود ... هر كه هست برايش دعا مي كنم. همين.







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******