'Alborz' - From: 'http://pedrams.blogspot.com/'


سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008




  • JKL
    گروه فیلم دوستان من در تورنتو

    دلقك

    مامان ویدا

    ادریس یحیی

    سارا

    ماهنی

    پویا

    علی تهرانی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    چرا نمی گويند
    که آن کشيده سر از شرق
    -آن بلند اندام
    سياه جامه به تن،
    دلبرِ دلير
    ز شاهراه کدامين ديار می آيد
    و نور صبح طراوت
    بر اين شب تاريک
    چه وقت می تابد؟

    در انتظار اميدم،
    در انتظار اميد
    طلوع پاک فلق راچه وقت آيا من
    به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم ديد؟

    از حميد مصدق

        





    مرد خيلي پير است. خيلي پير. به سبك فيلم هاي قديمي امريكايي لباس پوشيده است. مثل الكاپون. طبيعي هم هست. چند سال پيش مرده است؟ ...نمي دانم. نمي خواهم بپرسم. مي ترسم غرورش را با آشكار كردن اينكه خيلي نمي شناسمش جريجه دار كنم. زنها اما جوانترند و امروزي تر. موهاي صاف و بلوز و دامن. ساعتي پيشتر با دوستان تورنتويي در خانه اي قديمي به سبك خانه هاي محلات فقير نشين تهران، مثل يافت آباد يا نازي آباد جمع شده بوديم اما اين سه نفر آمدند و مرا با خودشان بردند.

    مرد مي خواهد سينمايي را به من نشان بدهد كه فيلمي از او را روي پرده دارد. نمي خواهم دلش را بشكنم. اشاره اي نمي كنم كه آن فيلم ديگر روي پرده نيست. نمي تواند باشد. قدم زنان مي رسيم به سينما. پوسترهاي تبليغاتي پوشيده از نيمرخ مرد روي ديوارها هستند. همه چيز چقدر قديمي است. مرد دستم را مي گيرد و بدون اينكه از من اجازه بگيرد ناخنهايش را روي خطوط عميق آن مي كشد. خط سر. خط قلب. و حتي خطهاي كوچكتر.و خطها پر رنگ مي شوند و سرخ مي شوند. يكجورهايي انگار كف دستم جاري شده اند . ردشان مي ماند. عميق تر. ناخنهايش را روي خطوط مي كشد و از من مي گويد. از نا همسازي ام باهر آنچه كه هست. نوعي حس مشابه ترس ... اميخته با ناباوري دارد درم رسوب مي كند. مي بينم كه سر پنجه هايش چروك مي خورند. اما من به سختي انها را در چنگهايم مي گيرم. مثل بچه اي كه دست پدرش را گرفته است. نگاهش مي كنم. پير شده است پير. همانظور كه دستهاي نحيف و بيجانش را بيشتر و بيشتر در دستهايم فشار مي دهم شايد براي اينكه رهايم نكند، مي بينم كه صورتش انگار بيشتر چروك مي خورد و نحيفتر مي شود. پير شده است. انگار به اندازه ي خود مرگ. اماكلام به روشني ازدهانش شنيده مي شود. به خطها نگاه مي كند و يكروند حرف ميزند.

    از خواب بيدار مي شوم. در اين ساعت نيمه شب، عجيب است اما كسي از دريچه ي فلزي روي در ورودي آپارتمان چيزي را به درون مي اندازد. نمي توانم بلند شوم. هنوز تصوير كف دستها با آن خطوط سرخ آتشين ... و آن چهره ي عجيب سالخورده از ضميرم نرفته اند. فكر مي كنم به آنچه كه شنيده ام. هيچ چيزي را به ياد نمي آورم... عجيب است نه؟

        



    باز به عادت بچگي هايم كه كتاب افسانه هاي اذربايجان از دستم نمي افتاد رفتم سراغ سايت صمد بهرنگي كه جاناتان و عليرضا با دقت و سادگي درستش كرده اند ... اين قصه را بخوان ... ان قصه را بخوان ... قصه ي بز ريش سفيد را كه كلي باعث خنده ام شد و يادآور دوران بيقيدي كودكي ام بود ... تا رسيدم به اين الدوز و كلاغهاي افسانه اي ... يك تكه اش را برايت اينجا آوردم ... نمي دانم چه بگويم ... فقط مي شود گفت كه جالب است .. نه؟


    قتل براي آزادي آقا كلاغه از زندان

    كمي بعد، هر دو بيرون آمدند. از پلكان رفتند پشت بام. نگاهي به اينور آنور كردند، ديدند سگ سياه را ول داده اند، آمده لم داده به در خانه ي آقا كلاغه و خوابيده.
    ياشار گفت: من مي روم پايين، كلاغه را مي آرم.
    اولدوز گفت: مگر نمي بيني سگه خوابيده دم در؟
    ياشار گفت: راست مي گويي. بيچاره آقا كلاغه، ببيني چه حالي دارد!
    اولدوز گفت: فكر نمي كنم زياد بترسد. كلاغ پر دلي است.
    ياشار گفت: حالا چكار بكنيم؟
    اولدوز گفت: فكر بكنيم، دنبال چاره بگرديم.
    ياشار گفت: الان فكري مي كنم. الان نقشه اي مي كشم...
    خم سركه ي زن بابا در يك گوشه ي بام جا گرفته بود. زن بابا دور خم سنگ چيده بود كه نيفتد. چشم ياشار به سنگها افتاد. يكهو گفت: بيا سگه را بكشيم.
    اولدوز يكه خورد، گفت: بكشيم؟
    ياشار گفت: آره. اگر بكشيم براي هميشه از دستش خلاص مي شوي.
    اولدوز گفت: من مي ترسم.
    ياشار گفت: من مي كشمش.
    اولدوز گفت: گناه نيست؟
    ياشار گفت: گناه ؟ نمي دانم. من نمي دانم گناه چيست. اما مثل اين كه راه ديگري نيست. ما كه به كسي بدي نمي كنيم گناه باشد.
    اولدوز گفت: سگ مال عمويم است.
    ياشار گفت: باشد. عموت چرا سگش را آورده بسته اينجا كه ترا بترساند و آقا كلاغه را زنداني كند، ها؟
    اولدوز جوابي نداشت بدهد ...


        



    خيلي ساده است. من همچنان براي مدتي نمي توانم به ايران برگردم. خوب ... اين را پذيرفته ام. زندگي ام در اينجا را دوست هم دارم. يك زندگي آرام بدور از كلاف در هم گره خورده ي دردسرهاي خانوادگي و اجتماعي كه بايد از آنها بيرون باشي تا نابجاييشان را ببيني ... پيچيدگي هايي كه دوري از آنها در عين احمقانه بودنشان غير ممكن بود. يادم هست كه همين طرز تفكر ما را از هم جدا كرد. من عادت داشتم به همه بگويم: پيچيدگي هايي بين ما وجود دارند كه شما نمي دانيد... هه! ... مدتها گذشت تا فهميدم كه اينها فقط باور تو و تعلق تو به هر مزخرفي بودند كه از كودكي به خوردت داده بودند و براي نفي شان لازم نبود من همه چيز را نفي كنم ... و خودم را. آنچنان كه كردم.

    خيلي ساده است. من كارم را با اينكه مربوط است به رشته ي تحصيلي ام، خيلي دوست ندارم. ماشينم را كه پر بدك هم نيست خيلي دوست ندارم. آپارتماني را كه در ان زندگي مي كنم همينطور. راستش هيچ چيزي را اينجا خيلي دوست ندارم. مسخره است اما بعد از كلي دردسرچند تا رفيق خوب پيدا كرده ام اما خيلي كه مي ايم بهشان دل ببندم ناخواسته مقايسه مي كنمشان با رفقايم در ايران، كه تركشان يكي دو سالي از زندگي ساقطم كرده بود ... هر حسي را مقايسه مي كنم با حسي از تعلق كه در ايران چشيده ام ... و يكجور بيحسي غريب مي ايد و عين غبار روي همه چيز مي نشيند.

    خيلي ساده است. برگشتم ايران ... گمانم ژانويه ي 2001 بود ... كه مي شود سه سال پيش. و همه چيز همان طور بود كه بود. گم شدم دوباره. انگار از خودم بيشتر از هميشه فاصله گرفتم. ترسيدم. پس برگشتم اينجا و همه سنگها را از نو طوري روي هم چيدم كه نتوانم به خانه برگردم ... و حالا نمي توانم. خوب اين را پذيرفته ام. اما گاهي ... گاهي وقتها ... مثل امروز ... اين ساعت ... آنقدر دلم تنگ مي شود كه هيچ چيزي نمي تواند آرامم كند. نه تصميمم براي درس خواندن. نه اين آرامش كه ديگر باورم شده كه آمده است تا بماند ... و نه همه ي اين رهايي از آنچه در پشت سر دارم و آنرا پاره اي از هستي ام مي دانم. هيچ چيز.

        



    براي از ياد بردن قاب آشناي چهره ات
    فاصله ها را دوست گرفتم
    فاصله هاي ناديدني
    فاصله ي بين انحناي يك لبخند
    تا لرزش سرانگشتي كه اشك را
    از گوشه ي چشمانت پاك مي كند
    فاصله ي بين نگاه هاي دزديده ي تو
    بر آن تن كه ديگر حتي غريبه نيست
    فاصله ي بين دو سوت قطار
    يا دو آژير خطر
    زمان بين خوابيدن در اتاقي خاموش و دلگير
    و بيدار شدن در اتاقي ديگر
    تيره و ناآشنا
    كه نقش انگشتان هيچ دستي بر ديوار هايش نيست
    اتاق هايي
    در انتهاي حنجره ي بيصداي دو شهر

    زمان گذشت
    حالا
    من مانده ام و فاصله ها
    كه هيچ رنگ آشنايي را قاب نمي گيرند
    نه شهرها و نه سرانگشتها
    و نه انحناي ترد آن لبخند
    كه در گوشه ي لب به لرزشي دردناك مي رسيد
    من مانده ام و عشق به فاصله ها
    همين

        





    مونترال شهري دوست داشتني است. البته از سرمايش كه بگذريم. آخر لعنتي هميشه حدود 8 درجه از تورنتو سردتر است. بادهاي تند و تيز تورنتو را ندارد اما سوز سردش كم طاقت فرسا نيست.

    تفاوت مونترال و تورنتو فقط در آب و هوايشان نيست. اين شهر مركز ايالت جدايي طلب كِبِك Quebec است و يه همين دليل مردمش روحيه ي تند و تيزي دارند و به شكل فعالتري به مسائل استاني Provincial و حكومت مركزي federative توجه دارند. مونترال فرانسه زبان است و در ان حدود صد و پنجاه هزار نفر مسلمان عرب زندگي مي كنند. دانشگاه مونترال و مك گيل و كنكورديا هم جاهاي ديدني هستند. من و دوستانم براي كمك به برگزاري فستيوال سينمايي دياسپورا رفته بوديم كه محل برگزاري اش دانشگاه كنكورديا بود و من همانجا عاشق محيط دانشگاهي شدم. در روز شنبه، كه شهر رسما تعطيل است و تازه به علت اعتصاب خطوط حمل و نقل عمومي رفت و امد به مركز شهر Down Town ممكن نبود، اين دانشگاه از شلوغترين روزهاي علم و صنعت زنده تر به نظر مي رسيد. بماند كه همزمان با كار ما، كنفرانسي در رابطه با زنان مسلمان برپا بود و جايي فيلمهاي تست دمكراسي و مهر مادري را نمايش مي دادند.

    يك چيز بامزه ي مونترال تعداد نامحدود كليساهايش است و همچنين خيابانهايش كه نامهاي قديسين را برخود دارند. سنت لوران، سنت ژوزف ... آدم يكجورايي ياد خيابان شهيد مي افتد!! اما اين شهر با تاريخچه اش به عنوان يكي از مذهبي ترين جاها، امروزه شايد تندروترين بخش كاناداست ... در پذيرش همجنسگرايي ... يا عقايد تندروي ضد سرمايه داري.

    چيزي كه براي من اين شهر را از تورنتو دوست داشتني تر مي كند اما، ادمهايش است. در اين شهر Fashion آمريكايي كه تورنتو را بلعيده است به چشم نمي آيد: فعلاً موها بلند و شلوارها فاق كوتاه . خوشم مي ايد كه زن هاي شيك پوش شهر هيچ شباهتي به مادلهاي امريكايي كه توي تلويزيون مواد آرايشي تبليغ مي كنند ندارند و بيشتر من را ياد فيلم هاي قديمي اروپايي مي اندازند. دخترها و پسرها هم با آن چشمهاي وحشي و موهاي بور و قيافه هاي ناآرامشان كلي دوست داشتني اند ... برخلاف اين قيافه هاي يكنواخت و آلامدي كه در مركز تونتو مي بيني ... كه يكنواختي اش را دختر و پسرهاي Oriental با ان تلاششان براي رسيدن به استانداردهاي هاليودي دامن مي زنند.

    از خودمان بگويم. ميزبانان ما زن و شوهر جواني هستند. مرد، يك امريكايي كه به تركيه مهاجرت ميكند و در انجا با اين دختر ايراني اشنا مي شود و به دنبالش به كانادا مي ايد و در رشته ي زبان تركي تحصيل مي كند و منتظر است تا برگه ي اقامت كانادايي اش را بگيرد و برود جلوي سفارت امريكا و مدارك امريكايي اش را پاره كند و برسرشان بريزد. دخترك هم كه ليسانش را در رشته ي علوم سياسي گرفته، حالا فوق ليسانس مي خواند در رشته ي اسلام شناسي. شنبه مي رسد و ما روز را در كنكورديا مي گذرانيم اما شب مي رويم به يك كافه ي تركي به نام ژيتان و در ان محيط كوچك با آن دكوراسيون سنتي كه چندان بي شباهت به كافه سنتي هاي تهران نيست، بچه ها دو ساعتي با اهنگهاي تركي بين ميزهاي به هم چسبيده ميزنند و مي رقصند. زني كه از مردم پذيرايي مي كند براي بچه ها دو تا دستمال پولكدوزي شده مي آورد كه خودش و دخترها گاه و بيگاه به كمر مي بندند و مي رقصند. عربي و تركي.

    دوست امريكايي مان كه خودش نمي رقصد از من كه خوابالود سرم را روي پاي دوستي گذاشته ام و روي مخده هاي سرخرنگ دراز كشيده ام مي پرسد كه چرا نمي رقصم و با شنيدن جواب من درخواست مي كند كه يك گيلاس شراب قرمز برايم بياورند. من از مزه ي الكل بيزارم. پس براي غلبه بر نفرتم از طعم الكل گيلاس را برمي دارم و يكباره سر مي كشم و مي نشينم به انتظار ”حس“. بعد از چند لحظه مي پرسد: خوب! آنقدر مست شدي كه بروي روي ميز برايمان برقصي؟! مي خندم: آنقدر هوشيارم كه فكر مي كنم به رسيدن. همين. رسيدن.

        




    ادريس جانِ يحيي! مي داني كه من ادبيات چي نيستم ... هر چند مي ميرم براي تولستوي. شاعر هم نيستم ... اماكندش ( به قول پلنگ خانم اكبر سردوزامي) شاعران را دوست دارم. موسيقي چي هم نيستم ... اما مي ميرم براي شجريان و راجر واترز . سياسي چي نيستم ... اما خوب پايش بيفته با مخالفين G8 بُر مي خورم و به سوسيال دمكراتها راي مي دهم و از ترور و خشونت بيزارم. ورزشكار حرفه اي نيستم ... اما بهترين ساعات جواني ام را در كوههاي اطراف تهران گذرانده ام و در باشگاه هاي نيمه تاريك ورزشي به واليبال و بسكتبال.خيلي feminine نيستم ... اما جان خودت نباشه جان رفقاي نرماگينت Lesbian هم نيستم. حداكثرش مي شه گفت Bi هستم ... كه بين خودمان بماند!!

    خلاصه همه ي اينها را گفتم تا بگويم كه امروز كه دلم مي خواست چيزي برايت بنويسم ... به جاي اينكه خودِ هيچم را به زحمت بيندازم و نطق كنم، رفتم سراغ سهراب سپهري و يكي از خوشگلاشو برات سوا كردم .... كه خيلي به خودم چسبيد ... حالا من دوسه روزي نيستم و مي روم مونترال ... سوغاتي چي مي خواهي؟

    موج نوازشي ، اي گرداب !
    از مجموعه ي آوار آفتاب

    كوهساران مرا پر كن ، اي طنين فراموشي !
    نفرين به زيبايي- آب تاريك خروشان - كه هست مرا
    فرو پيچد و برد!
    تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است.
    موج تو اقليم مرا گرفت.
    ترا يافتم ، آسمان ها را پي بردم.
    ترا يافتم ، درها را گشودم، شاخه را خواندم.
    افتاده باد آن برگ ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد!
    مژگان تو لرزيد: رويا در هم شد.
    تپيدي: شيره گل بگردش آمد.
    بيدار شدي : جهان سر برداشت ، جوي از جا جهيد.
    براه افتادي : سيم جاده غرق نوا شد.
    در كف تست رشته دگرگوني .
    از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده : فضا را گرفته اي.
    يادت جهان را پر غم مي كند، و فراموشي كيمياست.
    در غم گداختم ، اي بزرگ ، اي تابان !
    سر برزن ، شب زيست را در هم ريز، ستاره ديگر خاك !
    جلوه اي ، اي برون از ديد !
    از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست ! موج نوازشي

        



    همه ي اين سالها فكر مي كردم كه زمان تنها چيزي است كه ميگذرد. انگار من عين دانه هاي كوچك يك ساعت شني از زماني به زماني ديگر ميچكيدم. زمان روي من مي ريخت و از روي من مي گذشت. و روزي ديگر شكل مي گرفت و روزي ديگر. ومن خودم را در تلاشم براي باور كردن اين گذار فراموش كردم. در يادداشت هاي كوچك كنار تقويم. در سالگردهاي مرده ي بي حوصله. دي ماه و مهر ماه و شهريور ماه و ارديبهشت ماه. و من به دنبال فاصله ها گشتم. فاصله ي من از گذشته. فاصله ي من از تو. فاصله هاي امن. و من خودم را گم كردم در ميان روزهاي بي نشان تقويم ها و فاصله هايي كه هرچه كش مي آمدند از دردشان كاسته نمي شد. من خودم را فراموش كردم.

    اينجا رسيده ام. نمي دانم كي. نمي دانم چرا. اينجا فاصله معنايي ندارد. اين لحظه ي مملو از آرامشٍ حضور. اين لحظه ي مملو از من. اينجا كه هيچ چيز نيست. هيچ چيز به جز من.

        



    در نظرخواهي مطلبم راجع به كويين، عاطفه نوشته است:

    خوب از اين که چند روزی ست که گير دادی به کوئين ؛من خوش حالم که دارم تحمل می کنم ! اين چند روزه هی من اينجا را خواندم و در تعجبم که چرا کسی به شما گير نداده است ! خوب... شب دراز است! ... از ترس همين گير دادن هم نظر ندادم ! شاید چون که حوصله ندارم که بخوام چيزی رو اين جا ثابت کنم ، تو اين دنيای مجازی به آدم های که من رو نمی شناسن . خيلی مرد باشم مردونگيم رو تو دور و بری ها نشون می دم (مگه نشون دادنيه ؟) .... و شايد هم مهم تر اين که اين مردک جزو محبوب ترين های من است و تحمل شنيدن مسخره شدنش را نداشتم ...

    هنوز داستان صمد فراموشم نشده .آن مرد نازنين را چه گفتند !! چه برسد به اين مردک ! يه بار يکی گفت : چطور می تونی به آهنگ های اين مردک ...ی گوش بدی؟ گفتم: والله ما رفت و آمد خانوادگی که نداريم که!! .... خلاصه : من تابستان 1363 از راديو امريکا با کوئين اشنا شدم با آهنگ love kills . آن را هم داون لود کن،عالی ست. و پس از آن شيفته اش. .... 10تا 10 و ربع شب، راديو آمريکا يادتان هست ؟سلام گرم به...بگذريم .با اون ضبط داغون من و اون صدای قاراشميش ، ضبط هم می کردم !

    وقتی هم که مرد ، دنيای موزيک عزادار شد .بهتر ه کليپ هايش را هم ببينی که چطور می خواند . آن موقع بيشتر زنده زنده خورده می شوی ! همه کارش هم خودش می کرد .شعر ، آهنگ ، کليپ.

    در Gay بودنش هم تنها افسوسی که خوردم اين بود که حيف شد که يه همچين موجودی گير خانوما نيفتاد که بهره وری بهينه گردد !

    اين آخر هفته با اينكه خيلي پاي كامپيوتر نبودم اما Love Kills را داون لور كردم و يه آن گوش كردم ... گمانم مي توانم درك كنم كه يك دختر نوجوان مثل عاطفه در آن سن چه حسي مي توانسته است داشته باشد با شنيدن اين آهنگ ... هماني كه لابد منِ ناجوان (!) در حال حاضر دارم.

    من هم دليلي نمي بينم كه وقتي از چيزي يا كسي خوشم مي آيد آنرا پنهان كنم. اينكه فردي مركوري همجنسگرا بوده است از نظر من خارج ازموضوع است. هنر اين مرد، دردي كه از آن فرياد مي زند و تلاشش براي بودن به تمامي، بودن بيواسطه، از آنچه در اتاق خوابش مي گذرد جداست.

    در جامعه ي غرب اما من اين سنت شكني و درافتادن با ارزشهاي اجتماعي را دوست دارم. جامعه اي كه ”راست“ در آن سرسختانه به دنبال كوبيدن ميخ نظامِ ارزشيِ مذهبي-سنتي-ملي است. مي دانم ... در جامعه اي مذهبي مثل ايران تا ده ها سال طرح اين مباحث را بيفايده و غير ضروري است اما در مقياس جهاني، اينكه آدمهايي با اين استعداد و توانايي هستند كه تا موجوديت خودشان را بي واسطه ي قرار دادهاي اجتماعي از نو تعريف كنند، چيز كوچكي نيست. اگر آنكس كه در ايران ميان آنهمه چهارچوب ها و كليشه هاي كهنه ي چپ و راست نشسته، فكر مي كند كه در غرب ”متفاوت بودن“ آسان است، درست به قضيه نگاه نمي كند. شايد در غرب تو را براي آنچه كه هستي نمي كشند و سنگسار نمي كنند و ... اما در جامعه ي سرمايه داري كه رسانه هاي عمومي Media مردم را كودكي بار مي آورند و شكل مي دهند و راه مي برند، حضور يك صدا كه بر وزن جامعه - با آن گستردگي و تنوع چشمگيرش- نمي خواند، اهميت ويژه اي دارد. من اين صدا را دوست دارم و برايم هيچ اهميتي ندارد كه چه قضاوتي ممكن است در انتظارم باشد. بماند كه بچه ها امدند و در اينجا نظراتي نوشتند و من برخوردي از اين دست در ميانشان نديدم.

    بگذريم ... شعر Love Kills را به هواي عاطفه در اينجا مي آورم ... و اگر وقت كردم آنرا و همان Bohemian Rhapsody را كه گفته بودم، آپلود مي كنم و لينكشان را اينجا مي گذارم

    Love Kills

    Love kills
    Love kills
    Love kills

    Love don't give no compensation
    Love don't pay no bills
    Love don't give no indication
    Love just won't stand still

    Love kills - drills you through your heart
    Love kills - scars you from the start
    It's just a living pastime
    Ruining your heartline
    Stays for a lifetime won't let you go
    Cause love (love) love (love) love won't leave you alone

    Love won't take no reservations
    Love is no square deal
    Hey love don't give no justification
    It strikes like cold steel

    Love kills - drills you through your heart
    Love kills - scars you from the start
    It's just a living pastime
    Burning your lifeline
    Gives you as hard time won't let you go
    Cause love (love) love (love) love won't leave you alone

    Hey love can play with your emotions
    Open invitation to your heart
    Hey love kills
    Play with your emotions
    Open invitation to your heart to your heart
    Love kills love kills
    Hey hey

    Love kills (love kills)
    Love kills (kills kills kills)

    Love can play with your emotions
    Open invitation

    Love kills - hey - drills you through your heart
    Love kills - scars you from the start
    It's just a living pastime
    Ruining your heartline
    Won't let you go

    Love kills - hey - drills you through your heart
    Love kills - tears you right apart
    It won't let go it won't let go

    Love kills - yeah


        



    خوب ديگر گير داده ام به كويين و تو هم مجبوري تحمل كني. راستش از بعد از سال 1370 كه با پينك فلويد آشنا شدم تا به حال چنين حسي را تجربه نكرده بودم. فكر مي كردم كه حس و حال اينچنيني مال دوران بيست سالگي بايد باشد و بس. حالا اما دوباره دلم مي خواهد بروم توي موسيقي اي كه پخش مي شود و غرق شوم. كه چيزي ازم باقي نماند. نمي دانم آيا تو هيچ وقت چنين حسي را تجربه كرده اي يا نه. مي داني ... در سير تلخ اين چند سال گذشته به اين نتيجه رسيده بودم كه ديگر دوران تنهايي رسيده است و بايد آن را پذيرفت ... و پذيرفتمش ... و شروع كردم به دوست داشتنش ... و فكر كردم كه ديگر هرگز حسي به اين صورت نخواهد آمد و تصاحبم نخواهد كرد. اما اين صدا زنده زنده دارد مي خورَدَم. خُردَم مي كند. عين مردن مي ماند ... در عين زنده بودن ... مثل تداوم مردن: شايد يعني همين زندگي كه مي كنيم. خود عاشقي.

    بگذريم. نمي دانم چرا اين آهنگي كه شعرش را در پايين آورده ام اينقدر طرفدار دارد ... در زيبايي اش شكي نيست... و در توانايي ”فردي مركوري“ در بيان احساس مردي كه زمان رفتنش رسيده است ( والبته مثل همه ي مردها مامانش را مي خواهد!!)... اما مطمئن نيستم كه آنرا مي فهمم ... زيبايي اين كلام را چرا:

    Too late, my time has come
    Sends shivers down my spine, body's aching all the time
    Goodbye, ev'rybody, I've got to go
    Gotta leave you all behind and face the truth
    Mama, ooh, I don't want to die
    I sometimes wish I'd never been born at all


    ... به هر حال به لغتهاي آن در ديكشنري نگاه كردم و به همراه متن شعر اينجا آوردم تا جلوي چشم باشد و به آن بيشتر فكر كنم. راستش آنرا داون لود هم كرده ام و امشب مي روم و طبق دستورالعمل سياوش سعي مي كنم تا در فضاي مناسبي آپلودش كنم و بگذارمش اينجا... چطوره؟




    Bohemian Rhapsody



    ?Is this the real life
    ?Is this just fantasy
    Caught in a landslide
    No escape from reality
    Open your eyes, Look up to the skies and see
    I'm just a poor boy, I need no sympathy
    Because I'm easy come, easy go, little high, little low
    Any way the wind blows doesn't really matter to me, to me

    Mama I just killed a man
    Put a gun against his head, pulled my trigger, now he's dead
    Mama, life had just begun
    But now I've gone and thrown it all away
    Mama, ooh, didn't mean to make you cry
    If I'm not back again this time tomorrow
    Carry on, carry on as if nothing really matters

    Too late, my time has come
    Sends shivers down my spine, body's aching all the time
    Goodbye, ev'rybody, I've got to go
    Gotta leave you all behind and face the truth
    Mama, ooh, I don't want to die
    I sometimes wish I'd never been born at all

    I see a little silhouette of a man
    Scaramouche, Scaramouche, will you do the Fandango
    Thunderbolt and lightning, very, very fright'ning me
    Galileo. Galileo. Galileo. Galileo, Galileo figaro
    Magnifico. I'm just a poor boy and nobody loves me
    He's just a poor boy from a poor family
    Spare him his life from this monstruosity
    Easy come, easy go, will you let me go
    Bismillah! No, we will not let you go
    Let him go! Bismillah! We will not let you go
    Let him go! Bismillah! We will not let you go
    Let him go! Will not let you go
    Let him go! Will not let you go. Let me go. Ah
    No, no, no, no, no, no, no
    Oh mama mia, mama mia. Mama mia, let me go
    Beelzebub has a devil put aside for me, for me, for me

    So you think you can stone me and spit in my eye
    So you think you can love me and leave me to die
    Oh, baby, can't do this to me, baby
    Just gotta get out, just gotta get right outta here

    Nothing really matters, Anyone can see
    Nothing really matters
    Nothing really matters to me

    Any way the wind blows

    ******************

    Bohemian: person with artistic or literary interests who disregards conventional standards of behavior

    Rhapsody: A usually instrumental composition of irregular form that often incorporates improvisation

    Silhouette: A drawing consisting of the outline of something, especially a human profile, filled in with a solid color

    Scaramouche: A stock character in commedia dell'arte and pantomime, depicted as a boastful coward or buffoon

    Fandango: An animated Spanish dance or (in music) A piece of music for this dance

    Figaro: [From the name of the barber in Beaumarchais' ``Barber of Seville.''] An adroit and unscrupulous intriguer

    Magnifico: A person of distinguished rank, a feudal magnifico and a modern technocrat

    Beelzebub: The Devil; Satan


        





    يك خانه ي كوچك. يك مرد كوچك ... با دستهاي بزرگش كه عين شاخه هاي يك تاك نحيف روي همه چيز را مي پوشاند. يك حوض كوچك كه در آن ماهي هايي به بزرگي نهنگ وول مي زنند و باله هايشان از لبه هاي سيماني آبي رنگ حوض آويزان است ... باله ها كه زير آفتاب داغ ظهر شهر دل دل مي زنند. كودكي در حياط بازي ميكند. كودكي كه صداي خنده اش هر صدايي را خاموش مي كند. قدش تا خود آسمان مي رسد و روي همه چيز سايه مي اندازد. روي من. روي تو. روي آن حس مبهم كه نيمه هاي شب بيدار نگاهم مي دارد ... يك زن در خانه در حاشيه ي قالي ها راه مي رود. در شكمش چيزي دردناك رشد مي كند. نگران خرده ريزهايي است كه همه جا را پر كرده اند. نگران سرآمدن وقت ها. آدمهايي كه مي آيند و مي روند. آدمهايي كه هستند و خواهند بود.صداها و سايه ها .... در چهارچوب خالي اين تصوير نگاه كن: آن زن من نيستم.

        



    از واليبال آمده ايم بيرون ... بي قيد ... سر حال و خندان ... در خيابان خالي و تاريك شب مي رويم به سمت ماشينهامان ... سيلوين و من در كنار هم ... مي گويم: گوش كن ! و بي آنكه سوار شوم ماشين را و CD Player را روشن مي كنم. فردي مركوري با تمام توان فرياد مي زند :

    The show must go on .... The show must go on .... Inside my heart is breaking ... My make-up may be flaking ... But my smile still stays on

    چشمهايم را مي بندم و در تاريكي محض مي گذارم موسيقي عين تگرگ ببارد روي سرمان ... متوجه نمي شوم كه كي سيلوين مي ايد و دستهاي مرا مي گيرد و شروع مي كنيم به رقصيدن ... نزديكي هاي نيمه شب ... در يك كوچه ي تاريك در كنار حياط يك مدرسه ي قديمي با آن ساختمان آجري اش ... زير شاخه هاي درخت ها به آن برگهاي زردشان، در هواي سرد پاييز تورنتو با آن اسمان مهتابي ستاره ستاره اش، مي چرخيم و مي خنديم ... فرياد مي زنيم:

    I guess I'm learning ... I must be warmer now ... I'll soon be turning ... round the corner now ... Outside the dawn is breaking ... But inside in the dark I'm aching to be free

    در راه بازگشت صدا را تا آخر بلند مي كنم و با آن مي خوانم :

    I have to find the will to carry on

    **********

    مي بيني ... حالا من عاشق اين آهنگ شده ام ... و فكر كردم اينجا بگذارمش كه اولا تو بخواني اش ... دوما سياوش دلش به رحم بيايد و اين يكي را هم اپلود كند كه من بگذارم كنار صفحه ام !! حالا اين را از يك جايي پيدايش كن ... از كازا ... يا چه مي دونم از ميدان انقلاب بخر ... صدايش را بلند كن ... بگذار بخواند ... بلند بلند ... خوشگله ... نه؟

    ***سياوش جان ممنون ... آهنگ را که اپلود کرده ای اينجا می گذارم ... ***

    The Show Must Go On

    Empty spaces - what are we living for
    Abandoned places - I guess we know the score
    On and on, does anybody know what we are looking for

    Another hero, another mindless crime
    Behind the curtain, in the pantomime
    Hold the line, does anybody want to take it anymore

    The show must go on
    The show must go on
    Inside my heart is breaking
    My make-up may be flaking
    But my smile still stays on

    Whatever happens, I'll leave it all to chance
    Another heartache, another failed romance
    On and on, does anybody know what we are living for

    I guess I'm learning, I must be warmer now
    I'll soon be turning, round the corner now
    Outside the dawn is breaking
    But inside in the dark I'm aching to be free

    The show must go on
    The show must go on
    Inside my heart is breaking
    My make-up may be flaking
    But my smile still stays on

    My soul is painted like the wings of butterflies
    Fairytales of yesterday will grow but never die
    I can fly - my friends

    The show must go on
    The show must go on
    I'll face it with a grin
    I'm never giving in
    On - with the show -

    I'll drop the bill, I'll overkill
    I have to find the will to carry on
    On with the -
    On with the show -
    The show must go on


        





    ديگه تو انكار نمي كني. من چي بايد بگم؟ ... م م م م ... هيچي ندارم كه بگم ... خوب حالا چكار كنيم؟ صبر مي كنيم تا زندگي بعدي! ...خوب ... من هم يك عالمه قرار دارم ... كارهاي نكرده ... آدمهاي نديده ... جاهاي نرفته، كه گذاشتمشان براي زندگي بعدي. تو هم بيا! كي مي دونه ... شايد با هم رفتيم ... باشه؟

        



    نوشته را خواندم. براي چند لحظه ترسيدم. مي داني براي يك لحظه فكر كردم كه شايد اين درد را من باعث شده ام. من كه خودم درد كشيده ام. من كه فكر مي كنم مي دانم درد چيست. ناخودآگاه سرم را به پهلو كج كردم و شانه ي چپم را بالا كشيدم و گوشه ي تيزش را به گونه ام فشردم. مي داني ... من وقتي اينكار را مي كنم كه كار خطايي انجام داده ام. وقتي كه دارم فكر مي كنم به اينكه چكار بايد بكنم. شايد سالهاست من اينكار را مي كنم. درست مثل اينكه گونه ات را به شانه اي بفشاري ... و اين شانه فقط مي تواند شانه ي خودت باشد... و نه هيچكس ديگري. نشستم و تكيه دادم به صندلي و شروع كردم به دوباره خواندن متن. صفحه را بستم. كاري را كه در دست داشتم ادامه دادم. اين درد را من باعث نشده ام. مطمئنم. اما اين درد در تو يا در هر كسي كه اين متن را نوشته است حضور ي حقيقي دارد. صفحه را چندباره باز كردم... و اشك.

    مي داني ... نمي توانستم باور كنم كه اين متن را تو نوشته اي. اگر سالهايي دور مي توانستم بنويسم از سودايي كه درم به درد نشسته بود شايد درست همين چيزها را مي نوشتم. خنده دار بايد باشد اما اگر نديده بودمت و اگر صدايت را نشنيده بودم و حضورت را لمس نكرده بودم، نمي توانستم باور كنم كه گوينده ي اين كلمات تو هستي. به يك بازي مي ماند اما نمي شود باور كرد كه اين نوشته تا چه حد مي توانست حرفهاي يك ”ديگري“ باشد. يك ديگري كه ديگر شد و نيست شد و ماندنش يا رفتنش هرگز از هيچ باري نكاست.

    متن را يكبار ديگر خواندم و فكر كردم كه اين كلمات اصلا وجود ندارند. نميتوانند وجود داشته باشند. مي داني ... تو فكر كردي كه من به دنبال عشق مي گردم ... گفتي كه عاشق نيستي ... كه در مقابل حس حضور خداوند عشق چيزي كوچكي بايد باشد. من هرگز حتي ضرورت ان را نديدم كه به تو بگويم كه من ديگر به ان اعتقاد ندارم. كه اين واژه ي سه حرفي قديمي تا چه حد معنايش را برايم از دست داده است. كه تا چه حد تنها هستم و اين تنهايي را دوست گرفته ام ... و حالا اين تويي كه از عشق مي نويسي و من شانه ام را به گونه ام مي فشارم و فكر مي كنم كه اين دور هرگز پايان ندارد... كه شايد من اين را مثل يك مرض مسري به تو داده ام. هرچند كه تو از ابتدا كه اشنايي ما اغاز شد همين بودي كه من در اين كلمات مي بينم شايد فقط مخاطبي نداشتي.

    آرام شدم زود. مي دانستم كه تو اين را ننوشته اي. .. و من مايه ي اين درد نيستم ... اما كسي هست كه مي داند ... و مي دانم كه اين حس يكجايي در كسي عين يك نوزاد بزرگ مي شود .... و تنهايي و درد و وانهادگي اي كه اين حس سالهاست برايم هديه اورده است همه پر رنگ شدند . در راه بازگشت ديشب تمام راه را گريه كردم ... خيلي ساده. گريه كردم به خاطر همه ي آنچه در من به باطل رفته است و در نويسنده ي اين نوشته اميدوارم كه نرود ... هر كه هست برايش دعا مي كنم. همين.