'Alborz' - From: 'http://pedrams.blogspot.com/'


سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008




  • JKL
    گروه فیلم دوستان من در تورنتو

    دلقك

    مامان ویدا

    ادریس یحیی

    سارا

    ماهنی

    پویا

    علی تهرانی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR



    تعطيلات سال نو را با رفقايم مي رويم مونترال. تا دوشنبه ... چيزي مي خواهي برايت بياورم؟

        



    مي داني ... من اينجا هميشه دل نگران آتشفشانهاي كوچك سياره هستم و اينكه كسي گردگيري شان نمي كند و شايد اسباب ناراحتي شوند ... من اينجا نگران پوزه بند بره اي هستم كه ندارم ... و گل و ميعاد و ستاره ... اينها همه خوابهاي آشفته اي بيشتر نيستند، ميدانم. اما راه نديدنشان را من نمي دانم.

    حالا مرگ و تيرگي و درد باز آمده است و من با خودم فكر مي كنم كه: امان از درختهاي بائوباب. گمانم يادمان رفته كه بائوباب ها را بايد ريشه كن كرد ... همان بائوبابهايي كه در بچگي خيلي شبيه گل سرخند ... گمانم خيلي چيزها هستند كه از ياد برده ايم.

    و سفر تمام نمي شود و بائوبابها رشد مي كنند ... و گلي كه پشت سر نيست - كه هرگز پشت سر نبوده است ... من گاهي گيج مي شوم كه مهاجرت آغاز اين سفر بود يا پايان آن. نشانه ها هميشه راست نمي گويند. هنوز بايد رفت. هنوز بايد يافت. راستي ... هيچوقت به شازده كوچولو گوش مي كني؟

        



    گمانم من يکی از معدود کسانی هستم که آخر هفته نه حالش را دارند و نه وقتش را که پای کامپيوتر و وبلاگ بنشينند. با اين همه و علی رغم اينکه هيچ چيز ديگر مرا هيجان زده نمی کند و همه چيز يکجورهايي در من به اندوه می نشيند، ديدم بد نيست بيايم اينجا و چند تا لينک بدهم:

    علی يک مطلبی نوشته است در رابطه با زلزله که بد نيست. نمی دانم می شود هماهنگ کرد که يک سری از اين بچه های بی سرپرست شده ی بم را آورد کانادا.

    از امروز هم دست به کار شده است ... در وبلاگش می شود خواند

    بچه های تورنتو ايرانين هم جلساتی داشته اند و کمکهايي جمع کرده اند و يک سايتی هم توسط يکی از بچه ها برای کمک درست شده است. ارگانهای معتبر خارجی هم هستند مثل Word Vision و صليب سرخ کانادا . تا انجا که می دانم صليب سرخ در همه جا از جمله امريکا هم دست به کار شده است و می شود با آنها همکاری کرد. ديگر چه؟

        



    بر کام ما نگشت و نکرديم
    کاری که چرخ نگردد
    این گِرد گَرد چرخِ کُهن گشت و
           کُشت و
                   گَشت
    ما روزهای معرکه در خواب بوده ايم

        



    شب يلدا آمد و رفت ... دوستان آمدند و شبي داشتيم پر سر و صدا ...بچه ها زدند و رقصيدند و رقصاندند. فال هم گرفتيم و حافظ بدزبان هم به من گفت كه همه ي نشانه ها از خويشتن من است و همه دردها و درمان هم. به علي هم گمانم گفت كه به سفري كه در پيش رو دارد نرود ... و بچه ها همه خوشحال شدند و بهش گفتند كه : ببين حافظ هم مي گويد كه از پيش ما نرو! ( اگر حرف حافظ حرف بود كه .... !!!)

    از خوردني هاي رسمي شب يلدا اگر بخواهم بگويم: آجيل كه حرف نداشت ... هندوانه را علي خريده بود و به وفور پيدا مي شد اما يك كاسه كوچك انار بيشتر نداشتيم و من آن را با يك قاشق كوچك دو دور گرداندم و هر بار در دست يا دهان بچه ها يك قاشق انار ريختم و خنديديم و خورديم. دلم براي كرسي برقي نااستوار ”خور“ تنگ شده بود و براي تخته بازي كردن هاي تمام نشدني مان. مي بيني ... نمي شود انكار كرد ... شب يلدا اگر كه دوستانت در كنارت باشند كوتاهترين شبهاي سال است.


        



    من عاشق شبم. بيداري نيمه شب و سكوت دامنه دارش. بي تك تك بي قرار ساعتي مشوش. لحظه اي معلق ميان ديروز و فردا. قول ها و قرارها همه از خاطر بيرون. تن سپردن به حس گنگ پيوستن. بودن ... من عاشق شبم. شب بي چراغ. شب بي دريچه.

        



    اول ديماه. براي خودش روزي است نه؟ شايد براي خودش ... شايد براي من. مي دانم. روزها وقتي معنا دارند كه انها را در تقويم ها به رنگ قرمز بنويسند: تعطيل رسمي به مناسبت هزار و چندمين سالگرد مرگ فلان اسطوره ي مذهبي. پس مي شود سياه پوشيد و ريشها و موها را كوتاه نكرد و در ميدان ارك به شيون هاي گوشخراش مداحي چرب زبان بر سينه كوفت. حالا گيرم با رعايت مناسبات اجتماعي جديد ... به شيوه اي مدرنتر. مي دانم. روزها معنايي ندارند مگر آنها كه در پاي قراردادها با امضاي چند نفر مهر و موم مي شوند و ما انگار در آنها ريشه مي كنيم و خودمان را باز از نو پيدا مي كنيم و دوست مي داريم و مسئوليتشان را با امضاهايمان مي پذيريم و آنها را روي تخت هاي ناراحت خانه هايي سرد و نامهربان قصابي نمي كنيم.هيچوقت شانه بالا انداخته اي؟ كار خوبي بايد باشد. آدم شانه هايش را بالا بياندازد وبراي كسري از ثانيه آنها را در همان وضعيت ناپايدار نگاه دارد و بعد رهايشان كند و همزمان لبهايش را روي هم فشار بدهد و فكر كند كه كاري نمي توانسته است بكند. من سالهاست كه آن را تمرين مي كنم و راستش ... گمانم بايد بپذيرم كه اين توانايي هم مثل خيلي چيزهاي ديگر تنها با زنجيره اي از ژنها به آدم منتقل مي شود.

    در تاريكي مي نشينم و دست مي كشم روي سطوح ناهموار ديماه كه از راه مي رسد. خرده هاي آنرا در دستم مي گيرم و در بازتابشان به تو نگاه مي كنم و انعكاس هيچ تصويري را بر مردمك هايت نمي بينم. ديگر پذيرفته ام كه تو مي تواني فقط خودت باشي بي بازتاب سايه اي. و همه چيز در تو فرو مي رود و تبديل مي شود به تو. حتي من ... و ديماه. دنياي تو كه از تو شروع مي شود و به تو ختم مي شود - دنياي بدون ديماه -دنياي آرامي بايد باشد. اما من هنوز نمي توانم آنرا مثل تو دوست بگيرم و نمي توانم هيچ چيز ديگر را دوست بگيرم و بيهودگي عين شيره ي چسبنده ي يك گياه هرز كه نمي توانم ريشه كنش كنم، تراوش مي كند و روي حواس من را مي پوشاند. در تاريكي دايره وار راه مي روم و در حضور سايه وار تو و دنياي تو هرچه ميكنم معنايي براي حادثه اي به نام ”اول ديماه“ نمي يابم. بي فايده است. در آينه ي ديماه ديگر تصويري از هيچ چيز نيست. شايد به جز يكجور بي حسي ارام و سرشار از خود. تصويري از تو.

        



    يك چيزي در من به حالت تعليق است. مثل حس گذشتن از آنچه گذشته است ... كه از پشت ديوار سرك مي كشد اما نگاهش را از من مي دزدد ... يا تن دادن به آنچه كه هست كه با خوشباوري احمقانه اش دور و برم مي گردد اما دستش را به من نمي دهد. تو مي گذري از آنچه كه چيزي به تو نمي دهد، و مصمم و مطمئن چنگ مي زني به آنچه كه دستت را مي گيرد و از ميان روزها راهت مي برد. يك چيزي در من اما به حالت تعليق است. من به مارپيچ اين روزها و ادمها و تصويرهاي لغزنده ي بي معني نگاه مي كنم و به تو ... و فاصله ها عين درختان تنومند قد مي كشند و من هر روز تنهاتر مي شوم ... و ناممكن تر.

    لحظه اي مي ايستم تا در آينه به بيهودگي خيره شوم و زني كه در آينه موهاي كوتاهش را مرتب مي كند حتي در چشمان من هم نگاه نمي كند ... درست همانطور كه نگاهش را از تو مي دزديد. نمي دانم و راستش ديگر فرقي هم نمي كند. انگار در ناباوري همهمه ي مفاهيمي كه پوچيشان در مخيله ام نمي گنجد، يك جايي تنها در ميانه ي راه منجمد شده ام در شگفت از تو كه چگونه به مفاهيم باور داري ... و به خودت. و فاصله تنومندتر مي شود و هراس عين غباري روي آينه را مي پوشاند. عجيب است نه ... فاصله در من به درد مي رسد ... و در تو به خشم. نمي خواهي بگويي كه چرا آزرده اي؟

        



    باقي همه بي حاصلي و بيخبري بود

        



    وبلاگي رفتم و مي توانم عكس هايش را براي عليمان و  ادريس يحيي  ميل كنم و قيافه بگيرم. البته به لطف  علي  با توانايي بي نظيرش در دوستي و ملحق شدن به جمع هاي باحال! خلاصه خيلي خوش گذشت و با خيلي ها از جمله ”مامان نيلو“ي صميمي و باحال و ”از كانادا“ و ”از امروز“ و ”ديوونه“ و ”كت بالو“ي شاد و سرزنده و ”تهرانتويی“ و ”تهرانتو“ و ”باباي فراز“ ( و خود فراز) و ... آشنا شدم كه گمانم لينكشان  در اين وبلاگ  هست. جاي آنها كه اينجا نبودند هم خالي. بچه ها شنبه ي آينده هم به مناسبت شب يلدا جمع مي شوند گمانم ... اما من خودم يك 20 نفري مهمان به همين مناسبت در خانه ام خواهم داشت. نگران نباش ... هر كس يك چيزي مي آورد و كسي مجبور نيست دستپخت مرا بخورد. هر چند كه دست آخر يك قرمه سبزي آبدار خواهم پخت تا ببينم كي جرات دارد از آن نخورد!

    راستش  بهار  شيطان و خنده رو هم به دعوت علي در خانه ي من مهمان جمع هفتگي فيلم ما بود اما از آنجا كه هيچ پياله گرداني نكرد‏، قرار شد يكبار ديگر بيايد و يك سرويس درست و حسابي به ما بدهد. ديگر كم كم مي شود شروع كرد به نوشتن داستانها و شعرهايي با زمينه ي دوستي هاي وبلاگي ... و پدرها سالها بعد براي فرزندانشان تغريف ميكنند: ”اولين بار كه چشمم به وبلاگ مامانت افتاد با خودم گفتم: صاحب چنين صفحه اي بايد زن من بشه“ ... و مامانها وقتي عصباني مي شوند فرياد مي زنند: ”من از همون صفحه ي وبلاگت بايد مي فهميدم با كي طرفم!!!“

        



    مدتی است که در نوشتن دردها ترديد می کنم. بعد از دو سال نوشتن. شايد چون باور دارم که دردهای ما شکستهای ما نيستند اما گشتی در ميان همهمه ی اين همه لغت که از در و ديوار روی سر خودمان خراب کرده ايم مرا در روشن بودن اين مفهوم به ترديد انداخته است. نه ... دردهای ما شکست های ما نيستند. در نوجوانی از رومن رولان خوانده بودم که دردهای ما با ما به دنيا می ايند و با ما بزرگ می شوند و ... نمی دانم بعدش چه می شوند . من به اين حرف باور دارم. و به اينکه نه هيچ کس و نه هيچ زمانی نمی توانستند اين دلهره را که ازنفسِ بودنِ يگانه ی من آب می خورد، تبديل کنند به يِکجور بی حسی امن و ماندگار که تو مغروق در بطنِ گرمِ باورهای قومی - اعتقاديت خوشبختی اش می نامی ( بطنی که هرگز از آن متولد نشدی). می دانی ... آنچه من در تمام اين دو سال از ان نوشته ام بازگويي يک شکست عشقی يا يک هجرت ناگزير نبوده است ... نه ... من سعی داشتم رنج انکار نکردنی يک موجود زنده را با همه ی دلهره و تلخکامی که از انتخاب آگاهانه ی خودش ناشی می شود تصوير کنم ... و در اين لحظه به اين نقطه رسيده ام که سخت اشتباه رفته ام ... نمی دانم از کجا بايد راه رفته را بازگردم و آنرا اصلاح کنم ... يا حتی از کدام جمله در اين لحظه شروع کنم.

    آنچه مرا سست کرده است شايد انعکاس وحشت توست از شکست ... آنچه خودت شکست می دانی اش ... از فرارت از تصوير تنهايت در آينه های روبرو ... از تلاشت برای به هم دوختن پاره پاره های يک زندگی که ماهيتاً از هم گسيخته ست ... و سر از پا ناشناختنت در بدست آوردن هر آنچه که از کودکی به تو آموخته اند که داشتنش و خواستنش مفهوم زندگی است و تو مظلوم و بره وار پذيرفتی و گرگ وار به دنبالش می روی ... و آنچه که می دری جز تکه های وجود خودت نيستند. می دانم .... پشتت در زير بار به هم آوردن اين پاره ها می شکند و تو درد می کشی و آنرا که انتخاب آگاهانه ات برايت آورده است دشمن می داری ....و شايد مرا.

    من به خيلی چيزها اعتقاد ندارم ... و شکست يکی از آنهاست. همچنان که موفقيت. و به دست آوردن و از دست دادن. در بازه ی اين فرصت چند ده ساله که نمی دانم بر اساس کدام مشيت در اختيارم گذاشته شده است، من زندگی را اساساً در اين مفاهيم جستجو نمی کنم.به گمان من اين درد ... که سارتر با همه ی نبوغش خودش را کشته است تا در کلمات Dread و Anxiety به آن هويت بدهد ... دردی که بودن يا نبودن تو تنها رنگ آنرا تغيير داده است ... آنچه که تو در يک ماراتن پايان ناپذير برای فرار از آن و انکار آن به اين سو و آن سو می دوی، در من حاصل انديشه ی "من" است و نحوه ی بودن "من" است در اين زندگی ... در کنار تو، در مقابل آينه و در همهمه ی اين همه صدا.

        










    در سالروز تولد شاعربيدار نشينی های شب های دراز نوجوانی

        



    يادداشت اول: خيلي از اوقات به هروئين فكر مي كنم ... و به تو.

    يادداشت دوم: فيلم Barbarian Invasion را ديدم. با  عليِ نازنين  رفته بوديم و يكي ديگر از بچه ها. فيلم برنده ي دو جايزه است از فستيوال كن و بر طبق گفته ي يكي از دوستانم كه منتقد سينماي بين المللي است، كارگردانش   Denys Arcand   يكي از نخبه هاي چپ كاناداست. من فيلم اولش كه در سال 1986 ساخته شده را هنوز نديده ام ... و به زودي خواهمش ديد. فيلم Barbarian Invasion اما زندگي يك جمع دوستانه را نشان مي دهد كه در نيمه دوم قرن بيستم، در سالهاي شكوفايي ماركسيسم لنينيزم و اگزيستانسياليزم و مائويسم از نخبگان چپ جامعه خودشان بوده اند و اكنون در دوران شكوفايي سرمايه داري در سايه، در سكوت به سر مي برند. وقتي به ديالوگهاي هوشمندانه ي رفقا گوش مي كردم به وضوح حس مي كردم كه ”همين“ درست چيزي است كه من از زمان ترك ايران گمش كرده ام. چيزي كه در زندگي مهاجرين اين دوره ي ايراني نمي بيني. تو كه مي داني از چه حرف مي زنم ... نه؟


    The Decline of the American Empire -1986



    Barbarian Invasion -2003


        





    نان بربري و پنير تبريز و انگور درشت قرمز و ... خاطره ... نهار خوبي است نه؟

        





    مرثيه براي مردگان ديگر

    ريشه در خاك
    ريشه در آب
    ريشه در فرياد

    شب از ارواح سكوت سرشار است .
    و دست هائي كه ارواح را مي رانند
    و دست هائي كه ارواح را به دور، به دور دست، مي تارانند .

    دو شبح در ظلمات
    تا مرزهاي خستگي رقصيده اند .

    ما رقصيده ايم .
    ما تا مرزهاي خستگي رقصيده ايم .

    دو شبح در ظلمات
    در رقصي جادوئي، خستگي ها را باز نموده اند .

    ما رقصيده ايم
    ما خستگي ها را باز نموده ايم .

    شب از ارواح سكوت سرشار است
    ريشه از فرياد
    و
    رقص ها از خستگي

    احمد شاملو
    از مجموعه باغ آينه

        



    اگر در زندگي مي توانستيم كسي را پيدا كنيم تا مقصرش بشمريم براي آنچه و آنچنان كه خودمان هستيم .... و كسي را كه منتظرش باشيم تا از ناكجا بيايد و از منجلاب خودمان نجاتمان بخشد، تا ديگري را ببخشيم براي انچه كه هستيم ... ”مقصر و مُنجي“ ... قطعاً خوشبخت مي شديم

        



    خوب  امانتي ما اهالي تورنتو   از ايران رسيد و بالاخره حضوراً رويت شد! ... دست ادريس يحيي و تلخون و پدرام و فروغ و عليمان و ايرج درد نكند ... صحيح و سالم مانده است ... سرحال و قبراق! هر چند كه اين رفيق سودايي ما معلوم نيست بماند و برود و سر از كجاها درآورد ... اما خوب ...

    ضمناً منوچهر آتشي و پينك فلويد و نرودا و پائولو كوئيلو واقعاً عالي هستند ... انار هم به صرف رسيد ... تشكرات فراوان از اهالي باصفاي سرزمين ايران زمين. ما اين لواشكها را خواهيم خورد و دعا خواهيم كرد به جان آلوستان هاي وطن.

        



    نمي توانم بگويم كه از توست يا به خاطر تو. پيش از تو هم بود. تو كه آمدي اما همه چيز به شكل تو در آمد. انگار دنيا از تو آغاز مي شد. هر آنچه كه دوست مي داشتم و هر آنچه كه از خود نمي دانستم. تو آمدي و زندگي رنگ تيره ات را به خودش گرفت. و ان حس نامعلومِ بودنِ بيواسطه ... كه به در هم شكستگي منتهي شد... و بيهودگي ... همه پر رنگ شدند. درد اما تاب روشن چشمان تيله اي رنگت را به خودش گرفت و ماند ... در طنين خشمي كه در طي همه ي اين سالها از حس وانهادگيِ صدايت مي لرزيد ... در بي قراري ات در استانه ي آن جشن كه در انتظارش لحظه ها را از نوجواني شمرده بودي ... در گريه ات بر بالاي قبري كه جنازه اي در آن گذاشته بودند پيش از آنكه خاك را بر روي آن برگردانند ... در بي حسي سرگيجه آورت نسبت به هر آنچه كه من در تو دوست مي داشتم. در هر آنچه بود و نبود.

    من آن را در دستهايم مي گيرم و به سختي مي فشارم. آنقدر كه ناخنهايم در كف دستها فرو مي روند. از لابلاي انگشتان درهم فشرده ام سرريز مي كند و مي چكد و روي تيرگي يكدست كه با هيچ لبخندي و با هيچ بوسه اي پاك نمي شود، نشانه مي گذارد. من به پشت روي تخت فلزي سياه رنگ دراز مي كشم و به سايه هاي مرده ي روي سقف خيره ميشوم و با خودم فكر مي كنم كه سختترين عنصر درد اين نيست كه با توست كه شدت مي گيرد. نه ... اين است كه تو هم درمانش نيستي. هيچ چيز نيست.

        



    گاهي فكر مي كنم همه اش از هورمون هاست. دوستي مي گويد كه اگر اينطور به قضايا نگاه كنم، كه همه چيز يا به دليل تشديد ترشح غدد آدرنالين است ... يا عدم تعادل هورمون ها ... اگر تشديد حضور همه ي احساسات را به يك سري فرمول هاي شيميايي تجزيه كنم ... ديگر آدمي در اين بين باقي نمي ماند. اما من همچنان فكر مي كنم كه نوسانات هورموني ام در موجوديت همه چيز دستي دارد: اين حس دلتنگي كه گاهي وقتها انگار دستهايش را روي سيبك گلويم مي گذارد تا خفه ام كند، و تلخي ته نشين شده در گوشه ي لبهايم وقتي كه به خطوط چهره ات فكر مي كنم. مي گويم: موجوديتش را در اين خطها مي بيني.

    روي تخت دراز مي كشم و دستي انگار بر نقطه اي ناپيدا در درون بطنم فشار مي دهد. فشار مي دهد و درد امتداد مي يابد و تمام ذهنيتم را به شكل خودش در مي آورد. هيچ وقت فكر كرده اي كه درد چه شكلي است. خطي است يا هذلولي ... نمي دانم اما هر چه هست رنگ تو را دارد. از قرارِ جسمم فراتر مي رود. مثل تو. من لبخند مي زنم اما سر انگشت درد بيشتر فشار مي آورد. ديگر يك نقطه نيست. درد مي آيد كه همه چيز را در خودش حل كند. اگر باور كنم كه چيزی در همه ي اين سالها باقي گذاشته است. كه چيزي باقي گذاشته اي. مي گويم: عمق زخمها را نمي بيني.

    گاهي فكر مي كنم كه همه اش از هورمون هاست. عدم تعادل هورمون ها. همين ديروز به آن نگاه كرده بودم. با موسيقي خواندم: "U call it love" و خنديدم: "!I call It Room Service" و به تصويري نگاه كردم كه در دي ماه سالي دور شكسته بود و شانه بالا انداختم كه: هر چه كه شد بايد مي شد. امروز اما پنجه هاي ديماه، كه حتي هنوز از راه نرسيده است، همانطور كه به پشت روي تخت خوابيده ام، بالا مي خزند و دور كمرم حلقه مي زنند و چنان فشارم مي دهند كه انگار مي خواهند جنيني را از درونم بيرون بكشند. دستم را به نرمي بر پنجه هاي نامرئي مي گذارم ... همان طور كه بر پنجه هاي پرزور تو ميگذاشتم وقتي كه تا سر حد درد فشارم مي دادند. مي گويم: تا بيست و هفتم ديماه.

        



    عجيب است نه؟ خورشيد با قرص گرد كاملش روبرويم انگار به ديوار سفيد رنگي چسبيده و بادِ نزديك دانه هاي برف را كه آسمان را به شكل مه آلودي خاكستري كرده اند به تندي با خودش مي برد. حركت اريب و متراكم دانه هاي برف و اين خاكستري مه آلود برفي كه زرد كدر خورشيدي از پشتش تلاش مي كند تا خودش را به پنجره ي متعجب اتاق برساند، حتي خوشگل هم نيست. عجيب ... شايد.