روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Tuesday, February 3, 2004

*- اين نوشته كاملاً شخصي است و ”فقط“ براي ”يكنفر“ نوشته شده است ... كه مي دانم آنرا مي خواند.

خيلي ساده است. ادريس يحيي زنگ زد و گفت كه مي رود تا سرگشتگي شبانه اش را با دلدار زندگي پيشين قسمت كند ... كه اين يك شب را آن ديگري هم مثل او تنهاست. و قاصدك زنگ زد گريان و صدايش از تاب ديدار تصوير چهره اي تكيده لرزان بود. در حال پرپر زدن. خنديدم كه: من حسي ندارم و ديگر به هيچ چيزي باور ندارم و اشفتگي ديگر راهي به من ندارد.

اما از سر شرارت، يا شايد بيهودگي، فكر كردم حالا كه اولي سرگشته است و دومي تب دار و آشفته ... من هم گرد و خاك آينه ي قديمي را پاك كنم ... و كردم. حالا اينجا نشسته ام و فكر مي كنم به همه ي انچه كه در آينه تكرار شد.

تو چرخ مي زني و من مي خندم. مي داني ... من مدتهاست كه اينطور نمي خندم ... مدتهاست. و اطرافيانم از سختي من و تلخي من در عذابند. و از بي حسي ام. نمي دانم ترحم انگيز است يا احمقانه كه فقط با توست كه من اينگونه بلند و بي وقفه و شاد مي خندم. تو با صدايي شوخ كه از اطمينان عشق من به خود و از آزردگي به يك اندازه سرشار است، كلمات را دور مي زني تا به من بگويي كه درد تو را نمي فهمم. و ته صدايت نه درد اما چيزي هست كه من دوست دارم و از شنيدنش مي خندم. من هيچ كلامي ندارم تا به تو عمق انچه را كه بر من رفته است نشان دهد ... و زير بار تلخي همه ي انچه رفته است مي خندم. مي خندم و تو از تلخي من در عذاب مي ماني. و مي خندي. مي خنديم. زياد.

مي داني .... هنوز مثل همه ي قصه هاي جادويي كه طلسمشان انگار هيچوقت باطل نمي شود، من تو را دوست دارم. مثل عشق به يك آينه ي خالي. شايد هم شكسته. و هنوز با تو كه حرف مي زنم دلم براي ان دختر و پسر بيست و سه چهار ساله ي مغرور و سرسخت تنگ مي شود كه ساعتها مي نشستند و راجع به دين و فلسفه بحث مي كردند ... و شادماني كه به رنگ ميوه بود و استينهاي بالا زده ي پيراهن مردانه و ساعدهاي تيره رنگ و كارگران هميشه نالان اماني و ميدان انقلاب و بتن سبك فونداسيون يكپارچه ي برج بوعلي ... و دلم تنگ مي شود و هيچ مي شود. و من مي خندم.

با تو حرف مي زنم و بيشتر از هميشه تنها هستم ... و چرايي اين تنهايي و كيفيتش از پشت خنده ها برق برق مي زند. با تو حرف مي زنم و همه ي اين هجرت ناخواسته دوباره معنايش را پيدا مي كند... فاصله معنايش را پيدا مي كند. مي خندم و به تو از دوازده سال عاشقي مي گويم. مي خندم و از وانهادگي مي گويم. مي داني چقدر بايد صبر كرد تا به آن روز رسيد كه بشود بي لرزش صدا با تو حرف زد و به خنده اي رسيد كه در گريه به گل ننشيند؟ دوازده سال؟ نه كافي نيست ... يك زندگي؟ شايد. و نمي تواني باور كني كه بعد از همه ي اين خنده ها چقدر دلم مي خواهد كه اين يك زودتر تمام شود ... تا شايد ديگري آغاز شود بي اينهمه درد.

اينجا مي نشينم در ميان اين همه كه ديگر از تو تهي است ... كه شايد هميشه از تو تهي بوده است و به ياد مي آورم كه تو روزي گفتي: ”مي دانم ليلا. روزي تمامش خواهي كرد. در يك روز زمستاني سرد راهي توچال خواهي شد ... بي بازگشت“ ... و به نظرم خنده دار مي آيد كه من در همه ي روزهاي سرد در امان خانه ماندم و از بيرحمي تو و بلندي هاي وسوسه انگيز فاصله گرفتم تا قصه ي من آني نباشد كه تو خوانده بودي. و حالا اينجا مي نشينم و فكر مي كنم كه شايد اينجا هم مثل همه ي جاهاي ديگر اين تو بودي كه راست ميگفتي... و همه ي اين دويدن بي پايان دوازده ساله يكباره معنايش را از دست مي دهد. دويدن من به سوي من... و من باز به ياد زمستان و آن قله ي برفگير بي بازگشت مي افتم.

مي بيني اين حتي يك قصه نيست. هذياني تبدار است. هذيان مي گويم نه؟ سالهاست كه در اين تب هذيان مي گويم. و فقط خدا ميداند كه چقدر خسته ام ...







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******