روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Friday, April 30, 2004

هذيان ... و يک تصنيف

چرخ می خورم و هيچ چيز در اين دايره ی بسته در جای خودش قرار نمی گيرد. من در اين گردالی می چرخم و در دنيای سيال و مکرر و نااستوار دستهايم هيچ چيزی پيدا نمی کند که بگيردش و برای لحظه ای، برای کسری از اين تعليق پايان ناپذير، از آن قرار يابد. تا به حال بی قرار بوده ای؟ چقدر ... چند ساعت .... چند روز؟ من سالهاست که بی قرارم. اسان نيست. سخت شده ام .... و دور شده ام. بی قرارم .... مثل اسير شدن در يک خواب بد که تمام نمی شود و تو هر چند از تاب آن در هم می پيچی اما بيدارنمی شوی ... مثل گذشتن از يک در که در حال بسته شدن ، در حال باز شدن در ميانه وامانده است و در آستانه ی آن، در ناکجای بين گذشته و آينده، نه می توانم از آنچه پشت سر گذاشته ام جدا شوم و رها شوم و بروم ودر آنسويش به نامعلوم برسم ... و بی قراری ... بی قراری.

من نمی دانم کجا هستم و چه هستم و چه می خواهم. سالهاست که در سکوت نشسته ام به باور"آن" ... همان " آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود" ... آن که می دانم پشت اين سالها پا پا می کند ... پشت اين در که بازش نکرده ام و نبسته امش. تو حرف می زنی و من چرخ می زنم و همه چيز از دور هم دورتر می شود و نيست می شود. و من معنی اش را گم می کنم ...و دليلش را.

گم شده ام. شايد ... اما در اين چرخش مکرر يک نقطه ی ثابت هست که من از آن عبور می کنم. يک نقطه که در آن مفاهيم مجرد گذشته و آينده و رفتن و ماندن معنا پيدا می کنند. مفاهيمی که تو آنها را به من ياد دادی ... با آن منطق قدرتمندت. يک نقطه ی اتکا در ميانه ی همه ی بی قراری ها. تو با ان ادراک بدوی بی نظير و استثنائيت حضورش را بو می کشی. رنگ به رنگ می شوی. تو جلوه گری می کنی و رنگ و حس و حضور و معنای همه چيز را می گيری. جلوه وتجلی. من گيج می شوم و آنرا برای لحظه ای کوتاه گم می کنم. بی فايده است اما. منم و بيقراری که محو حضور هيچ چيز نمی شود. می چرخم و باز از آن نقطه، از آن حس می گذرم.آنجا که جز من نيست. خالی. من نمی دانم کجا هستم و چه هستم و چه می خواهم. اما حس اينجاست ... و آن ته ته من می دانم که در اين تکرار فرساينده، هر چه باشد و نباشد ... تو نيستی.

                  تصنيف از پريسا ( ام. پی. 3):







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******