نمي شود انگار ... نمي توانم آن را به كلام بياورم و فكر مي كنم شايد اساسا موجوديت مستقلي ندارد. مي داني ... ما يكسري لغت داريم براي مفاهيم. مثلا من مي گويم: ”خسته ام“ يا ” درمانده ام“ و فوراً يك مفهوم از پيش تعريف شده در ذهن عمومي شكل مي گيرد و شكل و ماهيت درماندگي من انگار با همين يك جمله و با برآورد شرايط من تعبير مي شود. در حالي كه اغلب اوقات خستگي از آنچه كه ماهيت ماست يا به طور مجرد در خودمان جريان دارد نيست و نتيجه ي تضاد ذهنيت فرد با ذهن عمومي است ... با اين تفكر گوشه دار كه وادارمان مي كند تا در قالبهاي شناخته شده اش خودمان را طرح بريزيم و وقتي نمي توانيم درمانده مي شويم. من مي گويم:
نمي بينيد كه من دوباره دارم ”حس“ را تجربه مي كنم با همه ي دردش اما نسبت به يك غير ممكن ديگر؟ يك جاي ديگر؟ كه من از جدا شدن از انچه كه پشت سر دارم و از فضاي ناآشنا گيجم و تبدار؟ و انچه از ان پروا دارم نه عشق گذشته كه اين حس مغشوش ست؟
اينجا من از عشق جديدي در فرم يك ”مرد“ و ” ازدواج“ و ”تصوير يك خانه“ و ” بچه دار شدن“ و ” و به خوبي و خوشي زندگي كردند“ سخن نمي گويم ... مطلقاً. توضيحش شايد به اندازه ي خودش بي ”معني“ باشد . بايد باور كرد كه ما همه ي معاني را نمي دانيم و اين همه تلاش براي به لغت درآوردن مفاهيم دروني انسان شايد از اساس نادرست است. مثل اينكه بخواهي حس بتهوون در سمفوني شماره ي هفت را به كلام بياوري.... در حالي كه حس در همان جريان موسيقي است و بايد به آن گوش كرد و تن سپرد و از لقلقه ي كلام پرهيز كرد.
توصيف كردني نيست اما اين حس در من مثل باز بودن پنجره هاست رو به بيرون، بعد از اين همه در خود فروماندگي. عاشقي نيست. مايه ي يكي شدن است با آنچه كه در بيرون از من جريان دارد. مثل آمدن بهار و حس جوانه زدن. شايد مثل اينجا كه فروغ مي گويد:
چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوش چون صداي دوردست روز
بر مردمكهاي پريشانم
مي چرخد و مي گسترد خود را
شايد مرا از چشمه مي گيرند
شايد مرا از شاخه ميچيندد
شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند
شايد ...
ديگر نمي بينم