روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Monday, May 17, 2004

ديروز صبح پيش از رفتن به هايکينگ چاي در دست و در حال پوشيدن کفش با عجله اي-ميلت را خواندم و با اينکه هيچ از خودت در آن ننوشته بودي اما دهانم طعم گسي به خودش گرفت. ديرترک زنگ زدي و باز هم ناآرام بودي و تلخ. شايد بي آنکه بداني. نگرانت بودم. امروز اما حرفهايت را خواندم و دلم گرفت. و گفتني نيست که باز حس تنهايي آمد و نشست. تنهايي در اين شهر ... در ميان طنين مكرر اين صدا که مي گويد: بده! بده! و دستهاي خواهنده اش شبها از سر پنجه هايت بالا مي آيد. دست تو را با پنجه هاي سردش مي فشارد. مي خواهد که خودش را با تو پر کند ... و تو از خالي وحشت مي كني. حفره اي خالي است و با هيچ چيز پر نمي شود ... و با هيچ چيز آرام نمي شود. خالي. و تو شبها در هراس از آن به خودت مي پيچي. و صبح در چشمهاي گود افتاده ي فاصله نگاه مي كني. در چشمهاي آشناي فاصله.

مي داني ... مي باور دارم که آن براي خودش آييني دارد. بكرو خدشه ناپذير است وقتي كه حقيقي است. هر چه هست آموختني نيست. يا هست يا نيست. نمي دانم چرا ... نمي دانم چگونه. بايد آن بود تا بود. بايد دل داشت. بايد دل داد. مثل شنا کردن در اعماق است. بايد نه از سردي و تيرگي اعماق ترسيد که به آن دل بست. قمار باز بود و همه چيز را باخت. قمار مي کني. تمام که شد .. وقتي ديگر هيچ چيز برايت باقي نيست و کنار ميروي همينکه بيش از اين نداري تا ببازي دلت را به درد مي آورد و نه طلب آنچه كه انگار باخته اي ... آنچه كه نه خودت كه عقل سليم گله مي گويد كه باخته اي. شانه ات را بالا مي اندازي و فاصله مي گيري. فاصله. سكوت را مي شنوي؟ .

گفتي که شايد يک سر بيايي اينجا. خيلي خوب است. با هم مي رويم قايق سواري و هايکينگ و بايکينگ ... اما اگر آمدي يادت باشد برايم بگويي که از کي و از کجا مقررات بازي را ياد گرفتي ...اينقدر خوب. نوشته ات به طور حسرت بر انگيزي خوب است. مي داني كه من ادبيات چي نيستم و به زيبايي و زشتي اش كاري ندارم ... اما هر چه هست نتوانستم آنرا اينجا نياورم:

وقتی نباشد آن و نباشی از آندست که بودن ست؛ انگار ماندن ات بوی ناخوش نا می گيرد و پهلو به پهلوی نبودن و نيستی می سايد اين لنگان رفتن. پشيمان ِ آمدن می شوی اگر نباشد اين التجا به ناکجای آرزو بردن و آن ذره های آفتابی ديروزها...

يک روز،يک وقت،به خودت می آيی می بينی شده ای نقال و نوحه خوان ِ نُسخ منسوخ ِ خواستن. راوی اشک و اسف. می بينی در انبانت تنها نام و نشان ناله مانده است و سودا و اظطراب. آشوب و بردباری و ياس...
            ادامه







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******