روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Wednesday, June 16, 2004

هفته اي دوبار با دوچرخه مي آيم شرکت. فاصله ي خانه تا شرکت ۱۸ کيلومتري مي شود که اگر همه اش صاف بود بد نبود اما جا به جا خيابان با پلي از روي رودخانه اي رد مي شود ... و هي سرپاييني ... هي سربالايي. تند پا مي زنم و سر چراغ قرمزها از بطري آبي که در جيب پهلويي کوله ام مي گذارم اب مي خورم و نفسي تازه مي کنم. در شرکت سريع لباس عوض مي کنم و موهاي کوتاهم را که باد حسابي به هم مي ريزد ( يعني شاخ شاخ مي کند!!) مرتب مي کنم.

در شرکت مي نشينم و پستي در وبلاگم مي گذارم و در آن به خداي تو بد وبيراه مي گويم. نمي دانم شايد هم يکجورهايي به خدايت حسوديم مي شود. به عشق يکدست و خدشه ناپذيرت به وجود بدوي اش که در کنار تعلقات پر بنيه ي خانوادگي ات به يک حس تقدس قبيله اي بيشتر شبيه است تا هر چيز ديگر. من تو را نمي فهمم و به گفته ي ادريس گاهي بيرحم مي شوم . شايد چون خداي من چيز ديگري است و جاي ديگري است ... چيزي در مايه ي اين حس سهراب:

و خدايي كه دراين نزديكي است
لاي اين شب بوها
پاي آن كاج بلند
روي آگاهي آب
روي قانون گياه
پست را از سر شرارت پابليش مي کنم . عصر آرام و گرمي است. خوشحالم. دوچرخه سواري عصر را بيشتر دوست دارم. ساعتها وقت دارم پس آهسته پا مي زنم و به مردم نگاه مي کنم که از کار روزانه به خانه مي روند و دختر پسرهاي جوان که تازه براي تفريح و وقت گذراني و قرار مدارهايشان مي زنند بيرون. امروز اما يکي از بچه ها به من پيشنهاد مي کند که با او بروم: "هوا خراب است ... مي بيني .. در اين موقع عصر تاريک شده است ... با دوچرخه نرو." قبول نمي کنم و مي زنم بيرون. هنوز ۵۰ متر از ساختمان شرکت دور نشده ام که رعد وبرق شروع مي شود و باراني چنان سيل آسا که ظرف چند دقيقه عين موش آبکشيده مي شوم. از رو نمي روم. فکر مي کنم: با اين شدتي که دارد زود بند خواهد آمد.

پا مي زنم بي توجه بي سيل آبي که بر سرم مي ريزد. شدت مي گيرد. هيچ عابر پياده اي ديده نمي شود. رعد با صداي مهيبي غرش مي کند. خنده ام مي گيرد: "ها! ببين! به خدا بد وبيراه گفتي!" ... و لبخند شيطان تو هوش از سرم مي برد. مي خندم و آواز مي خوانم و پا مي زنم. باران و رعد و برق شدت مي گيرد. سرم را به انکار به عقب مي اندازم. "هه! نه! نمي تواني مرا بترساني." باد شديد مي شود و باران را باشدت بر من مي کوبد. به زحمت تعادلم را روي دوچرخه حفظ مي کنم و ديگر هر چه پا ميزنم انگار جلو نمي روم.... مي شود در اين باران غرق شد... و اين همه خود زيبايي ست.

زمان گذشته است. طوفان مي ايستد. همه چيز آرام مي شود و زير نور آفتاب که يکدفعه از پشت ابرهايي به رنگهاي ابي کمرنگ بيرون مي زند برق برق ميزنند. حالا خداي من روي سرشاخه هاي سبز وخيس درختان لبخند مي زند. و در قطره هاي آبي که روي گلها مي درخشند. مي ايستم. کفشهاي کتاني ام را در مي اورم و آبشان را خالي مي کنم و راه مي افتم. هاه! عجب هوايي.







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******