زاده شدم از تاريکی بی خواهش ناتوان و سست و نازک باليدم در آغوش مهر و روشنی نازنين دردانه بودن آموختم
پرسيدم و آموختم با شادمانی باليدم و باليدم ساده بودن را زندهگی کردم زيستن آموختم پرسيدم و پرسيدم دانستن آموختم جست و جو و پرسيدن آموختم مهر ورزيدن آموختم خيال را بال و پر بخشيدن آموختم ديدن و شنيدن آموختم ناديده ماندن آموختم
نفرت را به رايگان به من ارزانی داشتند کين ورزيدن آموختم
آموختم با سختی، با رنج، با درد سنگها و صخرهها چالهها و چاهها دندانها و چنگالها دشنهها و دستها که همه ردی از من بر خود دارند آموزگار من بودند و من اندوه در دل نهان کردن آموختم درد کشيدن آموختم سوزانده شدم به دست فريب فريب خوردن آموختم شعلهور زيستن آموختم سوختن آموختم خاکستر شدن آموختم
روزها در پی خواهش روان شدم خواستن آموختم دست نيافتن آموختم دل شکسته شدن آموختم دل شکستن آموختم ناخواستن آموختم بی خواهش ماندن آموختم
پرسيدم و پرسيدم جستم و جستم نادانستن آموختم پاسخ نيافتن آموختم نجوييدن آموختم
پرسيدند و پاسخ گفتم نادانسته گفتن آموختم بازتاب انديشهی ديگران بودن آموختم خود هيچ بودن آموختم
بی تاب شدم و پرخروش فرياد بر کشيدن آموختم چون ناشنيده ماند اين فرياد خاموش ماندن آموختم با سنگ شکستندم و من با سنگ شکستن آموختم از خود گسستن آموختم دشنه برکشيدن آموختم
دل دادم و دل باختم مستی و شور آموختم بیدل شدن آموختم رنج کشيدن آموختم از خود گذشتن آموختم
رنگ شناختن آموختم نيرنگ ديدن آموختم نيرنگ زدن آموختم رنجور شدن آموختم آزردن آموختم جز خويش نديدن آموختم
روزها به شتاب گذشتند و من عمر به پايان بردن آموختم بر هيچ رسيدن آموختم سست شدن آموختم دل برکندن آموختم رفتن آموختم افسوس نخوردن آموختم دفتر ببستن آموختم راهی شدن آموختم از تن گسستن آموختم نياموخته بودن آموختم بر بال باد رفتن آموختم بی آرزو شدن آموختم بازرفتن آموختم. راهی شدن آموختم برجای نماندن آموختم هيچ شدن آموختم نادانسته گسستن و رفتن آموختم رفتن آموختم.
با عرض سلام قبل از هر چيز از شما بخاظر وب سايت زيبا و مطالب جالبي که مي نويسيد تشکر مي کنم . من هم يک وبلاگ دارم که خوشحال مي شم به آن سري بزنيد و در صورت امکان لينک آن را روی سايتتان بگذاريد. www.shakkak.blogspot.com
+++ نوشته شده توسط: parsweblog @ June 26, 2004 11:20 AM
salam aziz , webloge zibao por mohtavai dari , omidvaram ke hamishe ayoom movafagh bashi , shad zi
+++ نوشته شده توسط: shazde @ June 26, 2004 12:18 PM
+++ نوشته شده توسط: Anonymous @ June 27, 2004 1:53 AM
Dear Leila, I am one of your crazy fan, I love your web log and enjoy to read your idea, You know I live in Toronto too and sometimes I miss Iran and my family, but when I come and look to your web log, my homesickness becomes better. I found your profile in orkut, I am member of orkut too, You can reach me (if you would like) from your mana(your friend in orkut). My name is siamak delavari. I apologize for writing these things, but I really like your web log. Please write more and more, and know in this small world some people like to come and enjoy about your writing. With Regards.
+++ نوشته شده توسط: Anonymous @ June 27, 2004 6:05 AM
شعری برای لیلای اراکی عزیز
پس از لحظه هاي دراز بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند. و هنوز من ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم كه براه افتادم.
پس از لحظه هاي دراز سايه دستي روي وجودم افتاد ولرزش انگشتانش بيدارم كرد. و هنوز من پرتو تنهاي خودم را در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم. كه براه افتادم.
پس از لحظه هاي دراز پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت و هنوز من در مرداب فراموشي نلغزيده بودم كه براه افتادم
پس از لحظه هاي دراز يك لحظه گذشت: برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد، دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد و لنگري در مرداب ساعت يخ بست. و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم كه در خوابي ديگر لغزيدم.
ليلا جان سلام .. ممنون برای تبريکی که گفتی ... و اميدوارم تو هم روزهای خوب و شادی را در انتظار داشته باشی .. وبلاگت را در بلاگ رولینگ آپ ديت می بينم .. اما تاريخ آخرين نوشته ات جمعه 5 تير است .. درست می بينم يا خط من اشکال دارد ؟