يادت هست ... يادت هست ... يادت هست ان اتاق کثيف خاک گرفته را که کارگرهاي افغان همه با هم در ان زندگي مي کردند ... و آن يک را که دوتار مي زد و آن يک را که تمام شبهاي ماه رمضان قران مي خواند.
و استکان نعلبکي هاي کثيف که ما درشان چاي مي خوريم.
جواني عجب چيز دل انگيزي است.
سگ سياه رنگ کثيف را نزديکي هاي غروب در جعبه اي مي گذاريم و مي رسانيم به مطب يک دامپزشک. سگ کارگاه را که اتوبوسي زيرش گرفته بود ... و کهنه کارها فکر مي کنند که ما جوانيم و احمق. نه! فکر مي کنند که من جوانم و احمق و تو ...
کهنه کارها حق داشتند.