روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Friday, April 1, 2005

چيزهايي هستند که هر کاري شان بکني سختند ... مثل بودن ... مثل عاشق بودن ... مثل بودن را بودن. سربالايي اند انگار . مامان عادت داشت بگويد: «چرا کارهايت به آدميزاد نمي رود ... » ... کوله ام را که مي ديد و کنسروها را و قابلمه هاي درب و داغون را. چيزهايي که هر کاري بکني سختند ... مثل رسيدن به قله ي سبلان. جلو را نگاه مي کني و مي بيني که هيچ جا نيستي .. هيچ چيز نيستي ... که هيچ چيز هيچ چيز نيست.

بريده ايم. تو جلو مي افتي و دست مرا مي گيري و من براي بالا رفتن از فشار دستت نيرو مي گيرم. تا صد مي شمريم: « يک ... دو ... سه ... نود و نه ...» و هنوز سنگ هست و هيچ چيز فرقي نمي کند ... صد مي رسد ... و دوباه از اول. چند تا صد تا مي شمريم ... يادم نيست. اما به قله مي رسيم . گرسنه ... و سرخ از سرما. درياچه يکپارچه يخ است و چنان بادي در حاشيه اش مي وزد که نمي شود يک لحظه در کنارش تاب آورد. يک قوطي کنسرو سرد باز مي کنيم و مي خوريم و مي آييم پايين. وقت پايين آمدن اما ازنيمه ي راه تو به ديگران مي پيوندي و مي روي. من در سراشيبي تند و تيز پايم پيچ خورده و به زحمت و با نوعي حسرت ناگفته از آنچه پشت سر به جا مي ماند، پايين مي آيم و فکر مي کنم به اين همه. جوانکي خوش بر و رو که نمي دانم از کجا ديده است که من با شما بر نگشته ام، از پناهگاه دوباره کلي راه را بالا مي آيد - با يک باند کشي - و بي حرف جلوي من زانو مي زند و پايم را مي بندد و من را تا پناهگاه همراهي مي کند. من مثل هميشه تکرار نکمي کنم که: « من به کمک احتياج ندارم » و «خودم مي توانم کارهايم را بکنم» ... بي حرف کمکش را مي پذيرم، و همراهي اش را. در کنار آن همه چيز که معنايي ندارند برايم ... و دليلي.

با اينهمه اين سفر برايم شادي آفرين تر از اين که هست نمي تواند باشد. هيچ چيزي را نمي توان در ان تغيير داد که اين خاطره را از انچه که هست زيباتر کند ... يا واقعي تر. من هنوز گرماي دستت را به ياد دارم و بوسه هايمان را پشت تخته سنگها ... و سرود خواندمان را در راه بازگشت در ميان گله هاي گوسفند. و سردي درياچه و تيزي تخته سنگها را که جزئي از قطعيت موجوديت آن هستند. حالا حضورش، معني خودش است ... و دليل خودش.

صبح زود با بوي خوش بهار زودرس شهر از خواب بيدار مي شوم. به نور صبح که نرم نرمک در پشت حصير پنجره رنگ مي گيرد نگاه مي کنم و تخت که ازحضور شبانه ي تو آشفته است. فکر مي کنم: «مي تواني ليلا؟» نمي دانم. شانه بالا مي اندازم: «هيچ کس هيچ چيز را نمي داند». به پهلو مي چرخم و چشمهايم را مي بندم: « يک ... دو ... سه ... چهار ...»







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******