روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Wednesday, April 20, 2005

باور دارم که آنچه که هستيم، اگر نه همانچه است که خواسته ايم که همانچه است که مي خواهيم ... که اگر چيز ديگري هست که مي خواهيم باشيم... يا جاي ديگري هست که مي خواهيم باشيم ... اگر آنرا بخواهيم، حقيقتا و از ته دل، به آن دست خواهيم يافت. از تو که جدا شدم ... مي دانستم به سمت آن زندگي اي مي روم که خودم در هر حرکتم آجر به آجر آنرا مي چيدم ... همچنان که تو.

من از شکست هاي مکرر خواهران بزرگترم رنج مي برم. با اين حال از ديدنشان که از سخت ترين زمين خوردن ها، سخت و سربلند، بي کوچکترين خدشه اي بر اراده شان در زيستن و در آزاد زيستن بلند مي شوند و چشم در چشم همه مي ايستند و آماده اند با همه چيز بجنگند، يک جايي آن ته دلم سرمست مي شوم. و از اينکه تجربياتشان را - هرچند تلخ ... هر چند ناموفق - با شکست يکي دانسته ام از خودم شرمسار مي شوم.

برادرم با دنيا سر جنگ دارد و خوب ناسازگاري اش با دنيا خانمش را بيش از هر کسي عاصي مي کند که بايد هزار جور مراقب بي کلگي هاي او باشد و مديريتش کند تا عاقل باشد و راهي را انتخاب کند که در نهايت به ضررش تمام نشود. به من مي نويسد: «راهي پيش پايم بگذار تا من اين مشکل -يکي از بيشمار مشکلات برادرم در اندرکنش با آن جامعه ي ناسالم- را حل کنم.»

من در راه خانه پشت فرمان ماشين خودم را تصوير مي کنم که به برادرم مي نويسم: «عاقل باش. مراقب همسرت باش. به اينده ي پوريا بيشتر فکر کن. ولشان کن اين رجاله ها را... بگذار به حال خودشان باشند. تو سلامت خودت را و آرامش خودت را نگه دار.» و ماشين را کنار بزرگراه نگه مي دارم تا دل و روده ام را بالا بياورم. عوووووق! مي دانم که عاقل نيست. که مانند دن کيشوت به چيزهايي جمله مي کند که نه از پسشان بر مي آيد و نه حتي چنگالهاي اصلي هيولا هستند - چنگالهاي هيولا کجا هستند پس؟-. مي دانم که اصولش بر منطق عالم ارجحيت دارد. و تو را به ياد مي آورم. مردي که اصولش و منافعش و عقايدش با هم رشد مي کنند و تغيير شکل مي دهند و ملغمه اي تشکيل مي دهند که حاصلش مي شود موفقيت. اين همه را به ياد مي اورم و داستاني را از «فريدون تنکابني» ... داستاني را که حتي اسمش يادم نيست و در کتابي از او درست بعد از داستان «ملاحت هاي پنهان و آشکار خورده بورژوازي» آمده بود ... و استفراغ ... سرم را پايين مي گيرم: عوووووووق ق ق ق ق.

نه! به برادرم زنگ مي زنم و مي گويم که چقدر دوستش دارم. همين. مگراين زندگي چند بار به آدم داده مي شود. اين يکي را بگذاريم خودش باشد. خانمش مي نويسد: «نبايد ازدواج کنيد». نخواهم کرد.

سالهاست که باور دارم که آنچه که هستيم ... اگر نه همانچه است که خواسته ايم که همانچه است که مي خواهيم. که اگر چيز ديگري هست که مي خواهيم به آن دست خواهيم يافت. اما به ليلا مافي که فکر مي کنم چيزي ندارم که بگويم. هه! من از بيست و سه سالگي مطالعه ام راجع به «اگزيستانسياليسم» را کنار گذاشته ام. با خودم فرض کردم که اين يکي چقدر به من نزديک است و راه افتادم. حالا هي به کله ام فشار مي آورم: «آخر کدام فرصت به ليلا مافي داده شده که او از آن استفاده نکرده و در چنين دوزخي افتاده است؟». مي پرسم: «ليلاي جوان که حتي فرصت ناچيز زندگي اش را از او دريغ مي کنند چگونه مي تواند بازگردد و خودش را ازچنگ شرايطي برهاند که جبر زندگي اش بوده اند: خانواده اش، مذهبش، جغرافياي محل تولدش و جنسيتش؟».

مي داني ... قاضي اي که حکم اعدام صادر مي کند قطعا خودش را خدا مي داند. «دست خدا» لابد. و فکر مي کند که راه پاک کردن آلودگي را از جامعه و از تن اين دختر جوان و يا همه ي زناني که سنگسار مي شوند - يعني شکنجه مي شوند تا بميرند - يافته است. عجب ... يکجايي در پشت ميزي مردي نشسته است و فکر مي کند که مي تواند مرا و تو را و ليلا را -مانند آن دخترک جوان در نکا - به جهنم يا به بهشت بفرستد.

نمي دانم. و کاري از دستم بر نمي آيد. از سرم مي گذرد که کاري بکنم ... مي دانم که نخواهم کرد. توانش را ندارم يا ايمانش را ... نمي دانم. اما مي دانم که اين بيش از آنکه براي نجات ليلا باشد براي راحت کردن خودم از اين عذاب روحي است. از ناتواني ام در عوض کردن فرمولهاي اين دنيا. و از کوچکي ام.







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******