من از كنار تغزل عبور مي كردم و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد. زني شنيد، كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل. در ابتداي خودش بود و دست بدوي او شبنم دقايق را به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم. و آفتاب تغزل بلند بود و من مواظب تبخير خوابها بودم و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن شماره مي كردم:
خيال مي كرديم بدون حاشيه هستيم. خيال مي كرديم ميان متن اساطيري تشنج ريباس شناوريم و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياه ها بوديم كه چشم زن به من افتاد: صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي. صداي پاي ترا در حوالي اشيا شنيده بودم. - كجاست جشن خطوط؟ - نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من. - من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟ - و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان پر از سوح عطش كن. - كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف دقيق خواهد شد و راز رشد پنيرك را حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟ - و در تراكم زيباي دست ها، يك روز، صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم. - ودر كدام زمين بود كه روي هيچ نشستيم و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟ - جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست. - كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟ - و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار چقدر روشن بود ! - كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟ بخشي از منظومه ي مسافر سهراب سپهري
عکس از: Lens wide open
|