من نمي دانم مي توانم راي بدهم يا نه ...در انتخابات قبلي مي خواستم به خاتمي راي بدهم، اما سفارت ايران در کانادا فقط يک صندوق راي گيري در اونتاريو و آنهم در شهر اوتاوا در نظر گرفت و نتوانستم ... اينبار هم تنها اگر راي گيري در تورنتو باشد مي توانم راي بدهم ... و راي خواهم داد.
مي دانم که خيلي از آدمهايي که حرفشان و تحليلشان را راجع به اوضاع ايران قبول دارم راي نمي دهند ... برايم فرقي هم نمي کند که اتحاديه ي جمهوري خواهان و ملي مذهبي ها و يا گنجي و باقي ... و يا در جهت ديگر هواخواهان موج مبلغين دمکراسيِ غربي که فرق يک Celeberty را از يک آزادي خواه يا Activist نمي دانند راي مي دهند يا نمي دهند. من راي مي دهم.
شايد چون در خارج از کشور زندگي خودم را و کار خودم را مي کنم. چون خودم را در ميان مولکولهاي جامعه ي سرمايه داري گم کرده ام (که از يک سو شيره ي جان انسان را مي مکد و تبديلش مي کند به چيزي به نام پول تا همان را در قالبهاي مصرفي بچاپد و به جيب خودش بريزد ... و با هزاران بازويش هيپنوتيزمش مي کند تا فراموش کند که در جهان چه بر سر کشورهاي دارنده ي منابع طبيعي و بر سر محيط زيست و اقتصاد جهاني مي آورد ... و چه بر سر انسان) و به خودم حق نمي دهم که آينده را روي شانه ي آنهايي بگذارم که در آن سرزمين خون دل مي خورند و از اين جا برايشان هورا بکشم: «سازش نکنيد ... به سوي براندازي ... » و از جانشان و مالشان و از آينده ي نامعلومشان که من ديگر سهمي در آن ندارم داو بگذارم. نه. هزينه هاي ۵۷ را همه با هم پرداختيم. اين يکي را من نه توانش را دارم که بپردازم ... نه جراتش را. شايد هم براي همين هم هست که کشور را ترک کرده ام و آمده ام پي زندگي خودم. من به معين راي مي دهم چرا که به اصلاحات اعتقاد دارم ... و چيزي را که هزينه اش را من نمي دهم، طلب نمي کنم.
نمي پذيرم که راي من سد راه آزاديخواهي است. من حق راي دادن دارم ... همانقدر هم که ديگري حق دارد راي ندهد. انتظار معجزه ندارم و فردا هم از خطاهاي معين همانقدر خشمگين مي شوم که ديگران. اما آنها که معتقدند در دوره ي رياست جمهوري خاتمي کاري صورت نگرفته است ... به گمانم از سختيِ کار کردن در ايران - کار کردن و به ثمر رساندن - غافلند. من به معين راي مي دهم چرا که اگر اينکار اصلاحاتي را -حتي در حد آنچه که خاتمي انجام داد- موجب شود ... يا سد راه اصلاحاتي که جامعه از بنيان مي طلبد نباشد، کار کوچکي نيست ... آنهم با تلاشي که من مي کنم: "نوشتن يک اسم و انداختنش به يک صندوق".
باشد ... آنکس که جانش را و زندگي اش را در اين راه داو گذاشته است ... اگر براي خودش اين حق را قائل است که از حساب ديگران نيز داو بگذارد ... بگذار همت کند براي تغيير سيستم. من نه.