روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Monday, July 4, 2005

مرد می گويد: «از اينجا تا دریاچه ی "تام تامسون"» در این ساعت روز؟» .... و مکث می کند: «خيلی راه است.» ساعت نزديک چهار بعد از ظهر و هوا تقريبا طوفانی است. باد به شدت به سمت ساحل درياچه ی Canoe می وزد. فکر می کنم: «می رسيم؟» به مرد می گويم که به درياچه هايی که در مسير "تام تامسون" هستند نگاهی بياندازد. می گويم: «اگر دير شد شايد بتوانيم در ميانه ی راه در جايی بمانيم تا طوفان بخوابد... فردا خودمان را می رسانيم» می گوید که نمی شود. می گويد که همه ی محل های کمپيگ رزرو شده اند. می پرسد که چند نفریم: «وضعیت بدنی تان چطور است؟» ... شانه بالا می اندازم:‌«بدکی نیست!» و از شنیدن اینکه برای طی این راه در یک هوای خوب حداقل چهار ساعت وقت لازم است و در این هوا قطعا بیشتر از پنج ساعت، ناخودآگاه نگران می شوم: «یعنی پیش از تاریکی می رسیم؟»

ساعت نزدیک پنج عصر است که دخترک کانو را به تنهايی و به راحتی بالای سرش بلند می کند و در دریاچه می اندازد. از قدرت و استحکامش خوشم می آید. می گويم: «Oh! Great!» اما در جوابم می گويد: "تام تامسون"؟ گمان نکنم در اين هوا بتوانيد خودتان را برسانيد.» و او هم مثل مردک مسئول مسافرت های داخلی پارک جنگلی Alqonquin برايم توضيح می دهد که به هيچوجه به وسط درياچه نزديک نشویم. می گويد:« باد از غرب می وزد و نخواهد گذاشت از حاشيه ی شرقی جدا شويد. بايد از حاشيه ی غربی دور نشويد تا از فشار باد در امان بمانيد.» و می پرسد: «جلیقه ی نجات نمی خواهید.» و با شنیدن جواب نه کمی متعجب می شود.

به من گوش نمی کنی. راست وسط درياچه را می گيريم و می رويم. می گويی: «از کناره برويم طول راه چند برابر می شود ... تازه باد در کناره هم شديد است.» من حرفي نمی زنم. فکر می کنم که اگر نتوانيم که نمی توانيم ... اگر قايق برگردد که خوب تا ساحل شنا می کنيم ... اگر ...
می گويم: « تا تاریکی هوا پارو می زنیم ... اولين کمپ خالی را که ديدم هر جا که بود می مانيم.» مثل همیشه آرامی: «می رسيم. نگران نباش.» شانه بالا می اندازم: «از اين زيباتر هم می شود؟» و فکر می کنم که هر اتفاقی بیفتد مهم نیست. فوقش یکجایی شب را سر می کنیم.
پارو می زنیم و پارو می زنیم و ... همین. فقط پارو می زنیم.

***

آفتاب گاهی پشت ابرها گیر می کند اما آب به طور عجیبی گرم است. شنا کنان از ساحل دور می شوم و در فاصله ای نه خیلی دور از آن روی آب می خوابم و گاهی بر می گردم و به لکه ی سیاه کوچکی که کله ات آن دورها روی آبی-سبز دریاچه می اندازد نگاه می کنم ... همینطوری برای اطمینان. تو فاصله ی نه چندان کوتاه ِ بين دو جزيره را شنا می کنی و برميگردی. می گويی: «موضوع همين است. نبايد به حرف اينها گوش کرد. توانايی ما را تنها خودمان می دانيم. دیگران بر اساس تجربه ی خودشان قضاوت می کنند. حتی نبايد فرض کرد که اگر نشد در وسط راه می مانيم ... می خواهيم به جايی برسيم ... می رسيم.» می خندم و سر به سرت می گذارم: «برای شريفيِ برقیِ Perfectionist ی مثل تو شايد ... بابا من يک علم و صنعتی درب و داغون بيشتر نيستم!» و فکر می کنم به آرامش و توانمندی که در تو به سادگی با هم جمع می شوند و ترکیبشان بافتی محکم و تاثیر ناپذیر خلق می کنند ... حالتی که مجموعش شخصیت گوشه گیر و خجالتی ات به طور مشخصی از دیگران متمایزت می کند. با خودم فکر می کنم: «همین نیست که گیرم انداخت؟!»

***

در راه بازگشت کانو را کنار جزيره ی کوچکی پارک می کنیم و نهار می خوريم. تخم مرغ جوشانده و سبزی-عدس پلوی بی روغنِ مانده از شب پیش. تا غذا بپزد می پریم توی دریاچه. آب به رنگ سبز تیره است و با وجود آفتاب کف دریاچه پیدا نیست. با شرارت مي گويم: «به دخترک کانو فروش و به مردک مسئول پارک بگوييم که حتی در آن باد هم سه ساعت کافی بود؟» ... و یک ساعتی را که درست پیش از تاریکی در مسیر گم شدییم و خلاف جهت باد به سختی پارو زدیم به حساب نمی آورم.
روی آب می خوابم تا ماهيچه های دردناک شانه هايم کمی استراحت کنند. خسته ای يا آرام ... نمی دانم. دور؟... نمی دانم. جوابی نمی دهی. دستم را که به سمتت دراز کرده ام می گيری و درست در آخرين لحظه رها می کنی و من دوباره با تمام وزنم به داخل درياچه پرتاب می شوم ... از داخل آب مشتم را برايت تکان می دهم که کودکانه و شرور می خندی و شکلک در می آوری:«مگر دستم بهت نرسد. ورووجک!»







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******