روزنگار یک مهاجر



سرخط
نامه بر




نت گردی
دلتنگی که می آید به این سادگی ها نمی رود پی کارش … نه با حرف، نا به شعر، نه با تو

مرا بکش پایین ... هر چه به نیامدن اصرار کردم ... و بیشتر و محکم تر بکشم پایین

قسم به پـ.ـروکـ.ـسی و آنچه می‌شکند
... و خواهید شکست، همچون فـیـ.ـلـ.ـترهایتان
(ســوره‌ی اولـ.ـتـ.ـرا، آیات 9 به بعد)


این همه روز دلم گرفته بود هیچ‌کدوم‌تون نپرسیدین چته؟ سه‌روزه صِدام گرفته هی می‌پرسین چرا؟







    Friday, March 25, 2005

تنها
بوی تو مانده است
بر دسته ی صندلی
بهار را نگر
در چوب خشک!

ماه نصفه نیمه
ببین
چه می کند با این پیاله ی آب
و باد
با برگهای شمعدانی
بازیها را نگر!

باد و
     ماه و
          بوی تو
                  بازیم می دهند
و من خرسندم
چون دسته ی صندلی.


عبدالعلی عظیمی
هفتاد سال عاشقانه ( محمد مختاری)





    Friday, March 18, 2005

امروز چندم اسفند است؟ امروز چندمين روز کدام ماه است؟ در شرکت يک تقويم فارسي دارم که مي گويد امروز جمعه بيست و هشتم اسفند است. شب عيد در تهران ... باور نکردني است که بشود خيابانهاي تهران را در روزهاي پيش از عيد فراموش کرد. راهبندانهاي بي پايان ... مردم را که با عجله به خانه هايشان مي شتابند ... و بوي باور نکردني بهار را. اينجا هم بهار از راه مي رسد ... هفته ي اول بهار است و March Break ... و هفته ي آينده مدارس و دانشگاه ها تعطيلند ...اما اساسا هيچ شباهتي وجود ندارد ... هيچ.

بيست و هشتم اسفند ماه سالي دور - جمعه روزي گمانم- با هم براي نهار بيرون مي رويم ... عاشق، گذشته از سر و ته حدود درد ... عاشق، آنقدرکه تنت درد مي گيرد ... و هرچيزي تبديل مي شود به يک وزنه که از تو آويزان مي شود و مي تواند تو را به قعر ببرد ... به قعر -ديگر هرگز اينطور عاشق نشدي نه؟. عصر تو برمي گردي...من مي مانم و يک شهر که با آن همه بزرگي و تقلا در يک چشم بهمزدن انگار از حيات خالي مي شود.به مردن مي ماند نه؟ ... انگار آنجا دراز مي کشد و چشمهايش را مي بندد.همه چيز هست ... به جز آن تپش. حيات. نمي دانم ... آيا وقتي که در سال جديد به شهر بازمي گردي همان زن را باز پيدا مي کني ... يا آنچه با حضور تو باز از نو جان مي گيرد موجوديتي جديداست ... سخت تر ... عاشق تر؟

بيست و هشتم اسفندماه سالي دور و نزديک من در مغازه روي مبل کوتاه بي دسته مي نشينم و تو را نگاه مي کنم که کت و شلوارخاکستري تيره را بر تنت امتحان مي کني. فکر مي کنم: «چطور مي شود چيزي را اينقدر دوست داشت... چيزي را ساخته شده از چند پاره استخوان و قدري گوشت ... و آن ضربان تبدار». تو با ان چهره ي گرفته به من نگاه مي کني ... مي خواهي که پسند افتي ... هميشه مي خواستي ... اما نگاهت از من مي گذرد -هرگز به من نگفتي که کي نگاهت از من گذشت- و من مي دانم که بازگشتي نيست. هميشه مي دانستم. در شهر عيد زده ي شلوغ و باراني من تهي تر از هميشه به خانه مي روم و نگاهم از شهر مي گذرد. شهر که ديگر مرده است.

سالها هست که از شهر گذشته ام ... و از تو و از همه ي آنچه مرا به آن شهر پيوند مي زند. در اين گوشه در تاريکي شب بيدار مي شوم و تن مي دهم به حسي که مثل يک جريان گرم مرا با خودش مي برد. بيدارم مي کند و باز مي خواباندم. بيدار مي شوم: «امروز بيست و هشتم اسفندماه است». ديرم شده است باز. ميخندم: «بيرونم مي کنند آخر!» و در آينه سعي ميکنم موهاي وحشي و نامرتب زن را، که عاشق و شادمان در آينه به من لبخند مي زند، مرتب کنم. شهر روز را آغازمي کند ... سالي پايان مي پذيرد ... سالي آغاز مي شود.يکجايي حس مي کنم که از آن خط گذشته ام. بوسه و شال گردن و کليد که در قفل در مي چرخد. راه مي افتم. در آسانسور شهر را در قاب کوههاي برفپوش به ياد مي آورم و عشق مثل يک جريان الکتريکي تارهاي دلم را مي لرزاند ... عشق به آن شهر که بي حضور تو و بي حضور من بيش از هميشه زنده است ... شهري که دوستش مي دارم.





    Tuesday, March 8, 2005



رنج جنسیت نمی شناسد ... رنج مرز نمی شناسد و سال نمی شناسد و جغرافیایش خوب نیست ... رنج با ما به دنیا می آید و با ما بزرگ می شود. رنج از ما به جا می ماند و به کودکی می رسد که در گوشه ای به بازی سرگرم است. رنج های پدرم و رنج های مادرم هر روز صبح با من از خواب بیدار می شوند و ما با هم قهوه می نوشیم و با هم در دفتر کار از کسالت به خودمان می پیچیم. و من رنجهای برادرم را هر روز پشت فرمان این ماشین با پشت دست از گوشه ی چشمم پاک می کنم و به هق هق بی صدای کودک فکر می کنم که در سالی دور از حس تنهایی و وانهادگی ناگزیر بر خود خواهد پیچید.

امروز برای من روزی است مثل هر روز دیگر ... من کوله ی سرخ و سیاهم را بر می دارم و کفشهای کتانی ام را و جورابهای سفیدم را که حاشیه ی سیاهی دارند در آن جا می دهم و به سرانگشتهای تو فکر می کنم گاهی که اشکهایم را از گوشه ی چشمم پاک می کنند. یکی در من شانه بالا می اندازد. نه! رنج جنسیت نمی شناسد ... رنج مرز نمی شناسد و سال نمی شناسد. رنج تاریخ نمی داند. یکی در من شانه بالا می اندازد ... این اشکها را کسی از گوشه ی این چشمها پاک خواهد کرد؟


**********

پانویس: عکس را از اینجا به امانت گرفتم!





    Wednesday, March 2, 2005

سي و هفت سال تمام شد. بامزه است اما در سي و هفتمين سال زندگي ام مي توانم بگويم که خيلي شبيه به آن چيزي زندگي ميکنم که در کودکي خواستم. شايد نه در جزئيات .... نه. در کودکي دلم مي خواست انقلابي شوم و اعدام شوم - از بچه اي که عاشق خرمگس شده است چه مي شود انتظار داشت - که نشدم. يک کم جلوتر دلم خواست که يک ورزشکار حرفه اي شوم - هه! چقدر هم که در سالهاي بگير و ببند و جنگ دهه ي ۶۰ کسي به ورزش فکر مي کرد - که نشدم. دلم مي خواست جامعه شناسي بخوانم - خُب براي کسي که براي ناني که مي خورَد بايد کار کند، آنهم در جامعه ي خفقان گرفته و جنگ زده ي ايران آنزمان اين فکر يک کمي لوکس به نظر مي رسيد - که نخواندم. دلم مي خواست چهارتا بچه داشته باشم که خوب ... يکي اش را هم ندارم.

اما در همان ابتداي راه تصميم گرفتم که رد زندگي را بگيرم و بروم هر کجا که مي رود ... فکر مي کردم که زير بار چيزهايي که جامعه تحت مفاهيم سنت و عرف ارزش گذاري شان مي کند و تو را به سمتشان هل مي دهد تا بپذيريشان...و يا تصميم گيري هاي مصلحت طلبانه و خيرخواهانه ي خانواده ام ... در خصوص ازدواج، کار يا روش زندگي نخواهم رفت. يادم هست که گفتي: « تنها خواهي ماند.» تنها ماندم. پذيرفتمش. دوستش گرفتم. حالا حسش نمي کنم. نه بيش از تو ... با آن دو کودک شيرين و بازيگوش که دور و برت شلوغ مي کنند و اينهمه وابستگي و اينهمه رابطه. رابطه هاي تعريف شده روي کاغذها و شناسنامه ها و اسناد محضري. نه. از ما دو نفر انکس که تنها تر است من نيستم. و تو آنقدر هوشيار هستي که اينرا بداني... همانطور که درد را مي داني.

در انتهاي سي و شش سالگي حس مي کنم که از آن يک ديوار گذشته ام. از آن ديوار که عبور از آن ترا مي ترساند ... آنجا که مقبوليت فردي و خانوادگي و اجتماعي عين زنجير به پايت مي پيچد و عين يک گياه زمينگيرت مي کند. يادت هست صداي نازک گلي را که مي گفت: «آدم‌ها؟ ... خدا می‌داند کجا می‌شود پيداشان کرد. باد اين‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند، بی‌ريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده» ... کي گفته است آدمها ريشه نمي کنند؟ ما هر کجا که مي رويم يک «جامعه» احداث مي کنيم. «جامعه ي ايرانيان مهاجر» ... « جامعه ي زنان مسلمان يا غير مسلمان» ... «جامعه ي دوستداران درد يا مرض» ... « جامعه ي دوستداران دکتر حسابي يا چه گوارا». و ما از شمارش تعداد آدمهايي که مثل ما فکر مي کنند خوشنود مي شويم - ازتنهايي مي ترسي نه؟ - و ما حتي به ريشه هايمان افتخار مي کنيم ... به وطنمان ... خانواده مان ... جامعه ي شغلي مان ... دسته بندي هاي سياسي مان. نه! من نه. من ترجيح مي دهم بازهم بروم.

مي دانم. بر اساس سيستم ارزشي معمول عزيزتر آنست که من به جاي سپاسگزاري از آرامشي که در راه به آن دست يافته ام -و يا شادماني- اينجا بنشينم و از ظلمي که بر من -لابد به عنوان يک زن- رفته است سخن بگويم ... از آنچه که از من -اينجا لابد به عنوان يک آدم- دريغ شده است ... و از آنچه -اينجا هم مثلا به عنوان يک جهان سومي- که در آن مانده ام. اما نمي توانم. از زندگي اي که در آن تولدم و مرگم در اختيار من نيست، چيزي نمي خواهم جز اينکه درش راهي را که مرا به من مي رساند پيدا کنم. راهي که از کنار «تو» مي گذرد. مثل سنگي که در دست مجسمه سازي تکرار ضربه هاي سخت را تاب مي آورد ... در انتظار آن شکل نهايي. در ميان آنهمه سنگ که مي شکنند. من هم شايد شکستم ... شايد ... مي دانم.

راست است ... سي و هفت سال گذشته است و کوه هاي زيادي هستند که مي خواهم ببينمشان ... کليمانجارو يا آلپ. جاهاي زيادي هستند که مي خواهم در گوشه شان بنشينم و يک چاي بنوشم ... نپال يا مکزيک. نواهاي زيادي هستند که مي خواهم بشنوم ... صداي گريه ي يک بچه ي کوچک يا صداي باد در بياياني . خواهيم ديد و خواهيم رفت و خواهيم شنيد. ترديد ندارم.











February 2002 ___ March 2002 ___ April 2002 ___ May 2002 ___ June 2002 ___ July 2002 ___ August 2002 ___ September 2002 ___ October 2002 ___ November 2002 ___ December 2002 ___ January 2003 ___ February 2003 ___ March 2003 ___ April 2003 ___ May 2003 ___ June 2003 ___ July 2003 ___ August 2003 ___ September 2003 ___ October 2003 ___ November 2003 ___ December 2003 ___ January 2004 ___ February 2004 ___ March 2004 ___ April 2004 ___ May 2004 ___ June 2004 ___ July 2004 ___ August 2004 ___ September 2004 ___ October 2004 ___ November 2004 ___ December 2004 ___ January 2005 ___ February 2005 ___ March 2005 ___ April 2005 ___ May 2005 ___ June 2005 ___ July 2005 ___ August 2005 ___ September 2005 ___ October 2005 ___ November 2005 ___ December 2005 ___ January 2006 ___ February 2006 ___ March 2006 ___ April 2006 ___ May 2006 ___ June 2006 ___ July 2006 ___ August 2006 ___ September 2006 ___ October 2006 ___ November 2006 ___ December 2006 ___ January 2007 ___ February 2007 ___ March 2007 ___ April 2007 ___ May 2007 ___ June 2007 ___ July 2007 ___ August 2007 ___ September 2007 ___ October 2007 ___ November 2007 ___ December 2007 ___ January 2008 ___ February 2008 ___ March 2008 ___ April 2008 ___ May 2008 ___ June 2008 ___ July 2008 ___ August 2008 ___ September 2008 ___ October 2008 ___ November 2008 ___ December 2008 ___ January 2009 ___ March 2009 ___ April 2009 ___ May 2009 ___ June 2009 ___ July 2009 ___ August 2009 ___ September 2009 ___ October 2009 ___ November 2009 ___ December 2009 ___ January 2010 ___ February 2010 ___