'Alborz' - From: 'http://pedrams.blogspot.com/'


سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008




  • JKL
    گروه فیلم دوستان من در تورنتو

    دلقك

    مامان ویدا

    ادریس یحیی

    سارا

    ماهنی

    پویا

    علی تهرانی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    In God's Country
    U2
    Album: The Joshua Tree

    Desert sky
    Dream beneath a desert sky
    The rivers run but soon run dry
    We need new dreams tonight

    Desert rose
    Dreamed I saw a desert rose
    Dress torn in ribbons and in bows
    Like a siren she calls to me

    Sleep comes like a drug
    In God's Country
    Sad eyes, crooked crosses
    In God's Country

    Set me alight
    We'll punch a hole right through the night
    Everyday the dreamers die
    See what's on the other side

    She is liberty
    And she comes to rescue me
    Hope, faith, her vanity
    The greatest gift is gold

    Sleep comes like a drug
    In God's Country
    Sad eyes, crooked crosses
    In God's Country

    Naked flame
    She stands with a naked flame
    I stand with the sons of Cain
    Burned by the fire of love
    Burned by the fire of love


        



    از جدایی ها - دفتر دوم
    حميد مصدق

    باور نمي كنيد كه حتي هنوز هم
    در شرق آفتاب نخستين دميده است ؟
    و برق آن نگاه نوازنده
    در بند بند جان من آواز زندگي ست ؟
    باور نمي كنيد كه ... ؟،

    سيماب صبحگاهي
    از سر بلندترين كوهها فرو مي ريخت
    اي كاش شوكران، شهامت من كو ؟

        



    خواهش
    لئونارد کوهن

    اگر تمناي مرا مي دانستي
    از سر شوق مي آمدي
    شوق ديدن مردي که از سر نياز
    درنگ نمي کند تا ببيند
    تو عرياني يا در رداي شرم پنهان
    امروز نمي توانم در آغوشت بگيرم
    مي دانم
    صورتي زيبا دارم و تو بيش از هر چيز
    برده اي زيبا مي خواهي تا بگرياندت
    پس از آن
    هرگاه تو را عريان خواستم
    در اين سودا بودي که به چه مي انديشم
    سپس چيزي در ميان آمد
    که آزادمان کرد
    متلاشي مان کرد
    و ويران کرد سراسر آنچه از پيش ترها بود
    و ما اشارتي کرديم به يکديگر
    وقتي به هم رسيديم در بستري، عطشان

        



    چاووشي
    مهدی اخوان ثالث

    بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
    گرفته كولبار زاد ره بر دوش
    فشرده چوبدست خيزران در مشت
    گهي پر گوي و گه خاموش
    در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
    ما هم راه خود را مي كنيم آغاز

    سه ره پيداست
    نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
    حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
    نخستين : راه نوش و راحت و شادي
    به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
    دوديگر : راه نيمش ننگ ، نيمش نام
    اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
    سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام

    من اينجا بس دلم تنگ است
    و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
    بيا ره توشه برداريم
    قدم در راه بي برگشت بگذاريم
    ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

    تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
    سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام
    سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
    كه مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
    و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
    و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
    و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
    سوي اينها و آنها نيست

    به سوي پهندشت بي خداوندي ست
    كه با هر جنبش نبضم
    هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
    بهِل كاين آسمان پاك
    چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
    كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
    پدرشان كيست ؟
    و يا سود و ثمرشان چيست ؟

    بيا ره توشه برداريم
    قدم در راه بگذاريم
    به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
    بسان شعله ي آتش
    دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
    نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
    چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
    كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
    كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
    به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
    و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور:
    " كسي اينجاست ؟ "
    " هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟"
    " كسي اينجا پيام آورد ؟"
    نگاهي ، يا كه لبخندي ؟"
    "فشار گرم دست دوست مانندي ؟"
    و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه
    مرده اي هم رد پايي نيست
    صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
    ملال و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
    وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
    به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
    ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
    " جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد"
    وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
    پس از گشتي كسالت بار
    بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
    "كسي اينجاست ؟"
    و مي بيند همان شمع و همان نجواست

    كه مي گويد بمان اينجا ؟
    كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
    "خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟"

    بيا ره توشه برداريم
    قدم در راه بگذاريم
    كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
    بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
    زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
    بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
    وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير

    كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
    به آنجايي كه مي گويند
    چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
    و در آن چشمه هايي هست
    كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
    و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
    "چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
    كز آن گل كاغذين رويد ؟"

    به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
    كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
    نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
    كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست

    من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
    ز سيلي زن ، ز سيلي خور
    وزين تصوير بر ديوار ترسانم
    درين تصوير
    عمر با سوط بي رحم خشايرشا
    زند ديوانه وار ، اما نه بر دريا
    به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
    به زنده ي تو ، به مرده ي من

    بيا تا راه بسپاريم
    به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
    به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
    و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
    كه چونين پاك و پاكيزه ست
    به سوي آفتاب شاد صحرايي
    كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
    و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
    مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
    و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
    كه باد شرطه را آغوش بگشايند
    و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام

    بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
    من اينجا بس دلم تنگ است
    بيا ره توشه برداريم
    قدم در راه بي فرجام بگذاريم

        



    اين را گوش کرده اي؟ گمان نکنم. سبکش باب طبعت نيست. گوش نده. شعرش را بخوان.
    چند شب يکبار حس اين ترانه را داري؟ ... چند شب يکبار مي خواهي بروي که بروي؟
    چند شب يکبار است که نمي روي. مي ماني.
    مي داني که نمي روي.
    مانده اي. نه؟
    مانده ام.




    :: Where the Streets Have no Name ::
    CD:The Joshua Tree
    U2

    I want to run
    I want to hide
    I want to tear down the walls
    That hold me inside
    I want to reach out
    And touch the flame
    Where the streets have no name

    I want to feel sunlight on my face
    I see the dust cloud disappear
    Without a trace
    I want to take shelter from the poison rain
    Where the streets have no name

    Where the streets have no name
    Where the streets have no name
    We're still building
    Then burning down love
    Burning down love
    And when I go there
    I go there with you
    It's all I can do

    The city's aflood
    And our love turns to rust
    We're beaten and blown by the wind
    Trampled in dust
    I'll show you a place
    High on a desert plain
    Where the streets have no name

    Where the streets have no name
    Where the streets have no name
    We're still building
    Then burning down love
    Burning down love
    And when I go there
    I go there with you
    It's all I can do
    Our love turns to rust
    We're beaten and blown by the wind
    Blown by the wind
    Oh, and I see love
    See our love turn to rust
    We're beaten and blown by the wind
    Blown by the wind
    Oh, when I go there
    I go there with you
    It's all I can do


        



    دلم براي بچه ها در ايران مي سوزد که عطش عشق را با قرارداد طولاني مدت و کاسبکارانه اي به نام ازدواج -نه سيراب که- نابود مي کنند. براي آنها که اين طرف اينکار را مي کنند نه. اينجا خودت هستي که تن مي دهي.... و روزي که در دفتري سند طلاق را امضا مي کني مي داني که خودت ... خود خودت بودي که فکر مي کردي که همه ي عمرت را با يکنفر سپري خواهي کرد. يک همراه ... يکنفر که هميشه هست ... و به خودت پوزخند مي زني. به ساده دلي ات و فکر مي کني:‌«زندگي کي اينقدر سخت شد؟»

    زندگي در نظر من يک تجربه ي بي نظير نامکرر است-حداقل در اين قالبي که اين يکبار به دنيا آمده ايم- ... به دنيا مي آييم تا خودمان را پيدا - يا حالا تعريف- کنيم ... و زندگي را. حالا هزار چاله سر راهت کنده اند تا در آن بيفتي. مي فرستندت مدرسه. بعد دانشگاه. بعد سربازي. بعد ازدواج کن ... موفق باش. بيا موفقيت را تعريف کنيم. تا حالا چند بار وقتي ار کنار بي خانمان کثيف و ژوليده-پوليده ي گوشه ي خيابان که رد شده اي به خودت گفته اي که: «خداوندا شکرت که به من توانايي دادي که ....» ... که چي؟ ... جامعه يک سيستم امتياز بندي مزخزف و از پيش تعيين شده را در حلق ما فرو ميکند. فرو کرده است و من ناخودآگاه بي انکه بخواهم در هر ستون نمره اي براي خودم و براي تو مي گذارم: "تحصيلات ... حقوق ... مزيتهاي طبقاتي ... ثروت". و من امتيازها را با هم جمع مي زنم و انتخاب مي کنم. از بين گزينه هاي مورد تاييد. مورد تاييد خود خودم. و من چاه اينهمه بيهودگي را با صداي خنده ي کودکاني خردسال پر مي کنم ... با شوق يک سفر ... با يکجور بي حسي مداوم در گردهم جمع شدن هاي مکرر خانوادگي.

    اگر فيزيک را دوست داري بايد دکترايش را بگيري ... اگر رياضيات را مي فهمي مهندس مي شوي ... اگر عاشق مي شوي معشوقت را با طناب هزار امضا به تختي پهلوي خودت مي بندي. اگر به دختري دل مي بندي بايد همه ات را ... همه ي آنچه را که داري و مي خواهي ... همه ي آينده ات را به او بدهي تا عشقت را بپذيرد: «تا مرگ ما را از هم جدا کند» و بعد هر دو با هم يکي مي شويد (يکي شدن حتي در ده سالگي هم به نظر من جوکي بود که بزرگ سالان جدي اش گرفته بودند). اگر مهاجري حتي فکر گذشتن از کوچه پس کوچه هاي شهرهاي دور افتاده ي خاور دور را از سرت بيرون کني و در يک شرکت ساختماني کاري مشابه کار مهندسي بگيري و از صبح تا شب اعداد را با هم جمع و تفريق کني و شب جايي ته دلت حس کني که: «من از خط گذشتم». خودت هم نمي داني کدام خط. .

    مي دانم ... شايد مخالفت من با فلسفه ي ازدواج مرا در پذيرش خيلي چيزها سخت مي کند و بي انعطاف. شايد اين سرريز حس تحقيري است که در دل دارم نسبت به تو که آرامش را در جوهر تيره رنگ امضاهاي صفحات کاغذي يک قباله به خودت مستند مي کني. اصلا چرا اينها را نوشتم ... سالهاست که پذيرفته ام. شايد اين شعر نرودا باعث شد دلم براي بچه هاي کشوري بسوزد که بهاي يک تجربه ي عاشقانه را با زندگي شان مي پردازند. شايد براي اينکه دلم برايت تنگ مي شود.
    هيچ فکر کرده اي که اينهمه بيراه در جهان هست که هرگز رد قدمهاي تو را نخواهد ديد. تو را که رهروِي هشيار راه هاي از پيش طي شده اي.

    طفلکی ها

    پابلو نرودا
    برگردان از متن انگلیسی : روشنک بیگناه

    چه چیزی لازم است تا در این سیاره
    بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
    هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
    هر کسی در عشق تو دخالت می کند
    چیزهای وحشتناکی می گویند
    در باره ی مرد و زنی که
    بعد از آن همه با هم گردیدن
    همه جور عذاب وجدان
    به کاری شگفت دست می زنند
    با هم در تختی دراز می کشند

    از خودم می پرسم
    آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
    یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
    آیا در گوش یکدیگر
    در مرداب
    از قورباغه های حرامزاده می گویند
    و یا از شادی زندگی دوزیستی شان

    از خودم می پرسم
    آیا پرندگان
    پرندگان دشمن را
    انگشت نما می کنند؟

    آیا گاو های نر
    پیش از آنکه در دیدرس همه
    با ماده گاوی بیرون روند
    با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟

    جاده ها هم چشم دارند
    پارک ها پلیس
    هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
    پنجره ها نام ها را نام می برند
    توپ و جوخه ی سربازان در کارند
    با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
    گوشها و آرواره ها همه در کارند
    تا آنکه مرد و معشوقش
    ناگزیر بر روی دوچرخه ای
    شتابزده
    به لحظه ی اوج جاری شوند.

    Poor Fellows

    Pablo Neruda

    What it takes on this planet
    to make love to each other in peace
    Everyone pries under your sheets
    everyone interferes with your loving
    They say terrible things about a man and a woman
    who after much milling about
    all sorts of compunctions
    do something unique
    they both lie with each other in one bed
    I ask myself whether frogs are so furtive
    or sneeze as they please
    Whether they whisper to each other in swamps about illegitimate frogs
    or the joys of amphibious living
    I ask myself if birds single out enemy birds
    or bulls gossip with bullocks before they go out in public with cows
    Even the roads have eyes and the parks their police
    Hotels spy on their guests
    windows name names
    canons and squadrons debark on missions to liquidate love
    All those ears and those jaws working incessantly
    till a man and his girl
    have to raise their climax
    full tilt
    on a bicycle


        





    Take This Waltz
    Album: More Best of Leonard Cohen
    Leonard Cohen

    Now in Vienna there's ten pretty women
    There's a shoulder where Death comes to cry
    There's a lobby with nine hundred windows
    There's a tree where the doves go to die
    There's a piece that was torn from the morning
    And it hangs in the Gallery of Frost
    Ay, Ay, Ay, Ay
    Take this waltz, take this waltz
    Take this waltz with the clamp on its jaws
    Oh I want you, I want you, I want you
    On a chair with a dead magazine
    In the cave at the tip of the lily
    In some hallways where love's never been
    On a bed where the moon has been sweating
    In a cry filled with footsteps and sand
    Ay, Ay, Ay, Ay
    Take this waltz, take this waltz
    Take its broken waist in your hand

    This waltz, this waltz, this waltz, this waltz
    With its very own breath of brandy and Death
    Dragging its tail in the sea

    There's a concert hall in Vienna
    Where your mouth had a thousand reviews
    There's a bar where the boys have stopped talking
    They've been sentenced to death by the blues
    Ah, but who is it climbs to your picture
    ?With a garland of freshly cut tears
    Ay, Ay, Ay, Ay
    Take this waltz, take this waltz
    Take this waltz it's been dying for years

    There's an attic where children are playing
    Where I've got to lie down with you soon
    In a dream of Hungarian lanterns
    In the mist of some sweet afternoon
    And I'll see what you've chained to your sorrow
    All your sheep and your lilies of snow
    Ay, Ay, Ay, Ay
    Take this waltz, take this waltz
    With its "I'll never forget you, you know!"

    ... This waltz, this waltz, this waltz, this waltz

    And I'll dance with you in Vienna
    I'll be wearing a river's disguise
    The hyacinth wild on my shoulder
    My mouth on the dew of your thighs
    And I'll bury my soul in a scrapbook
    With the photographs there, and the moss
    And I'll yield to the flood of your beauty
    My cheap violin and my cross
    And you'll carry me down on your dancing
    To the pools that you lift on your wrist
    Oh my love, Oh my love
    Take this waltz, take this waltz
    It's yours now. It's all that there is


        



    يادداشت اول:‌ سفر به Lake Simcoe را تکرار کرديم. ۱۰۰ کبلومتر تمام براي من. ۱۰۵ کيلومتر براي تو. راه رفت را بهتر از پارسال رفتم. راه بازگشت را بدتر.
    چند کيلومتري انتهاي مسير تو با ماشين ازراه مي رسي. فکر مي کنم: «از سر بالايي آخر نجات پيدا کردم.» و موهايت را مي کشم:‌"درست صد کيلومتر شد."

    يادداشت دوم: بيست و يکم دسامبر مي رسم لندن. بعد مي روم امستردام. بعد پاريس. و باز با قطار برميگردم لندن. کجا ببينمت؟

    يادداشت سوم:‌ از من دلگيري. مي گويي: «مي دانم که نشانه ها براي تو خيلي مهمند.» و چهره ي مهربان و آرامت کمي تيره مي شود. شايد همينطور است. من لحن صدايت را، حالت چشمانت را و تب و تابي را که لحظه ها برايت دارند عين نشانه ها در دستم مي گيرم و نگاهشان مي کنم و مي گذارم تا مرا به جايي ببرند که مي خواهند. تو اما هراساني. زنگ صدايت هر روز يکنواخت تر مي شود و چشمانت هرروز کمتر برق مي زنند. مي ترسي. مي خواهي همينجا بماني. همينجا که هستيم. که هستي.

    برايت نگفته بودم گمانم. شايد بهتر آنست که نشانه ها را از لحظه پاک نکنيم. نترسيم. بگذاريم تا مارا با خودشان ببرند. چيزهايي منتظر ما هستند. چيزي منتظر ما هست. دلپذير يا دلگير،روشن يا تيره، زيبا يا زشت ... ما وقتي با هم خواهيم بود که به تمامي با هم باشيم. تمام باش.

    حالا بيا و آرام اينجا بنشين. بگذار در چشمانت نگاه کنم. بگذار تو را ببينم. با هر آنچه که در توست.