Desert sky Dream beneath a desert sky The rivers run but soon run dry We need new dreams tonight
Desert rose Dreamed I saw a desert rose Dress torn in ribbons and in bows Like a siren she calls to me
Sleep comes like a drug In God's Country Sad eyes, crooked crosses In God's Country
Set me alight We'll punch a hole right through the night Everyday the dreamers die See what's on the other side
She is liberty And she comes to rescue me Hope, faith, her vanity The greatest gift is gold
Sleep comes like a drug In God's Country Sad eyes, crooked crosses In God's Country
Naked flame She stands with a naked flame I stand with the sons of Cain Burned by the fire of love Burned by the fire of love
از جدایی ها - دفتر دوم حميد مصدق
باور نمي كنيد كه حتي هنوز هم در شرق آفتاب نخستين دميده است ؟ و برق آن نگاه نوازنده در بند بند جان من آواز زندگي ست ؟ باور نمي كنيد كه ... ؟،
سيماب صبحگاهي از سر بلندترين كوهها فرو مي ريخت اي كاش شوكران، شهامت من كو ؟
خواهش لئونارد کوهن
اگر تمناي مرا مي دانستي از سر شوق مي آمدي شوق ديدن مردي که از سر نياز درنگ نمي کند تا ببيند تو عرياني يا در رداي شرم پنهان امروز نمي توانم در آغوشت بگيرم مي دانم صورتي زيبا دارم و تو بيش از هر چيز برده اي زيبا مي خواهي تا بگرياندت پس از آن هرگاه تو را عريان خواستم در اين سودا بودي که به چه مي انديشم سپس چيزي در ميان آمد که آزادمان کرد متلاشي مان کرد و ويران کرد سراسر آنچه از پيش ترها بود و ما اشارتي کرديم به يکديگر وقتي به هم رسيديم در بستري، عطشان
چاووشي مهدی اخوان ثالث
بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند گرفته كولبار زاد ره بر دوش فشرده چوبدست خيزران در مشت گهي پر گوي و گه خاموش در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر نخستين : راه نوش و راحت و شادي به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي دوديگر : راه نيمش ننگ ، نيمش نام اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم كه مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما سوي اينها و آنها نيست
به سوي پهندشت بي خداوندي ست كه با هر جنبش نبضم هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند بهِل كاين آسمان پاك چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان پدرشان كيست ؟ و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم به سوي سرزمينهايي كه ديدارش بسان شعله ي آتش دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور: " كسي اينجاست ؟ " " هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟" " كسي اينجا پيام آورد ؟" نگاهي ، يا كه لبخندي ؟" "فشار گرم دست دوست مانندي ؟" و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه مرده اي هم رد پايي نيست صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ ملال و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند " جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد" وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها پس از گشتي كسالت بار بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار "كسي اينجاست ؟" و مي بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي گويد بمان اينجا ؟ كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور "خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟"
بيا ره توشه برداريم قدم در راه بگذاريم كجا ؟ هر جا كه پيش آيد بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد به آنجايي كه مي گويند چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان و در آن چشمه هايي هست كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد "چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي كز آن گل كاغذين رويد ؟"
به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم ز سيلي زن ، ز سيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم درين تصوير عمر با سوط بي رحم خشايرشا زند ديوانه وار ، اما نه بر دريا به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده كه چونين پاك و پاكيزه ست به سوي آفتاب شاد صحرايي كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم كه باد شرطه را آغوش بگشايند و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين من اينجا بس دلم تنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي فرجام بگذاريم
اين را گوش کرده اي؟ گمان نکنم. سبکش باب طبعت نيست. گوش نده. شعرش را بخوان. چند شب يکبار حس اين ترانه را داري؟ ... چند شب يکبار مي خواهي بروي که بروي؟ چند شب يکبار است که نمي روي. مي ماني. مي داني که نمي روي. مانده اي. نه؟ مانده ام.
:: Where the Streets Have no Name :: CD:The Joshua Tree U2
I want to run I want to hide I want to tear down the walls That hold me inside I want to reach out And touch the flame Where the streets have no name
I want to feel sunlight on my face I see the dust cloud disappear Without a trace I want to take shelter from the poison rain Where the streets have no name
Where the streets have no name Where the streets have no name We're still building Then burning down love Burning down love And when I go there I go there with you It's all I can do
The city's aflood And our love turns to rust We're beaten and blown by the wind Trampled in dust I'll show you a place High on a desert plain Where the streets have no name
Where the streets have no name Where the streets have no name We're still building Then burning down love Burning down love And when I go there I go there with you It's all I can do Our love turns to rust We're beaten and blown by the wind Blown by the wind Oh, and I see love See our love turn to rust We're beaten and blown by the wind Blown by the wind Oh, when I go there I go there with you It's all I can do
دلم براي بچه ها در ايران مي سوزد که عطش عشق را با قرارداد طولاني مدت و کاسبکارانه اي به نام ازدواج -نه سيراب که- نابود مي کنند. براي آنها که اين طرف اينکار را مي کنند نه. اينجا خودت هستي که تن مي دهي.... و روزي که در دفتري سند طلاق را امضا مي کني مي داني که خودت ... خود خودت بودي که فکر مي کردي که همه ي عمرت را با يکنفر سپري خواهي کرد. يک همراه ... يکنفر که هميشه هست ... و به خودت پوزخند مي زني. به ساده دلي ات و فکر مي کني:«زندگي کي اينقدر سخت شد؟»
زندگي در نظر من يک تجربه ي بي نظير نامکرر است-حداقل در اين قالبي که اين يکبار به دنيا آمده ايم- ... به دنيا مي آييم تا خودمان را پيدا - يا حالا تعريف- کنيم ... و زندگي را. حالا هزار چاله سر راهت کنده اند تا در آن بيفتي. مي فرستندت مدرسه. بعد دانشگاه. بعد سربازي. بعد ازدواج کن ... موفق باش. بيا موفقيت را تعريف کنيم. تا حالا چند بار وقتي ار کنار بي خانمان کثيف و ژوليده-پوليده ي گوشه ي خيابان که رد شده اي به خودت گفته اي که: «خداوندا شکرت که به من توانايي دادي که ....» ... که چي؟ ... جامعه يک سيستم امتياز بندي مزخزف و از پيش تعيين شده را در حلق ما فرو ميکند. فرو کرده است و من ناخودآگاه بي انکه بخواهم در هر ستون نمره اي براي خودم و براي تو مي گذارم: "تحصيلات ... حقوق ... مزيتهاي طبقاتي ... ثروت". و من امتيازها را با هم جمع مي زنم و انتخاب مي کنم. از بين گزينه هاي مورد تاييد. مورد تاييد خود خودم. و من چاه اينهمه بيهودگي را با صداي خنده ي کودکاني خردسال پر مي کنم ... با شوق يک سفر ... با يکجور بي حسي مداوم در گردهم جمع شدن هاي مکرر خانوادگي.
اگر فيزيک را دوست داري بايد دکترايش را بگيري ... اگر رياضيات را مي فهمي مهندس مي شوي ... اگر عاشق مي شوي معشوقت را با طناب هزار امضا به تختي پهلوي خودت مي بندي. اگر به دختري دل مي بندي بايد همه ات را ... همه ي آنچه را که داري و مي خواهي ... همه ي آينده ات را به او بدهي تا عشقت را بپذيرد: «تا مرگ ما را از هم جدا کند» و بعد هر دو با هم يکي مي شويد (يکي شدن حتي در ده سالگي هم به نظر من جوکي بود که بزرگ سالان جدي اش گرفته بودند). اگر مهاجري حتي فکر گذشتن از کوچه پس کوچه هاي شهرهاي دور افتاده ي خاور دور را از سرت بيرون کني و در يک شرکت ساختماني کاري مشابه کار مهندسي بگيري و از صبح تا شب اعداد را با هم جمع و تفريق کني و شب جايي ته دلت حس کني که: «من از خط گذشتم». خودت هم نمي داني کدام خط. .
مي دانم ... شايد مخالفت من با فلسفه ي ازدواج مرا در پذيرش خيلي چيزها سخت مي کند و بي انعطاف. شايد اين سرريز حس تحقيري است که در دل دارم نسبت به تو که آرامش را در جوهر تيره رنگ امضاهاي صفحات کاغذي يک قباله به خودت مستند مي کني. اصلا چرا اينها را نوشتم ... سالهاست که پذيرفته ام. شايد اين شعر نرودا باعث شد دلم براي بچه هاي کشوري بسوزد که بهاي يک تجربه ي عاشقانه را با زندگي شان مي پردازند. شايد براي اينکه دلم برايت تنگ مي شود. هيچ فکر کرده اي که اينهمه بيراه در جهان هست که هرگز رد قدمهاي تو را نخواهد ديد. تو را که رهروِي هشيار راه هاي از پيش طي شده اي.
طفلکی ها
پابلو نرودا برگردان از متن انگلیسی : روشنک بیگناه
چه چیزی لازم است تا در این سیاره بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟ هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد هر کسی در عشق تو دخالت می کند چیزهای وحشتناکی می گویند در باره ی مرد و زنی که بعد از آن همه با هم گردیدن همه جور عذاب وجدان به کاری شگفت دست می زنند با هم در تختی دراز می کشند
از خودم می پرسم آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند آیا در گوش یکدیگر در مرداب از قورباغه های حرامزاده می گویند و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
از خودم می پرسم آیا پرندگان پرندگان دشمن را انگشت نما می کنند؟
آیا گاو های نر پیش از آنکه در دیدرس همه با ماده گاوی بیرون روند با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟
جاده ها هم چشم دارند پارک ها پلیس هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند پنجره ها نام ها را نام می برند توپ و جوخه ی سربازان در کارند با مأموریتی برای پایان دادن به عشق گوشها و آرواره ها همه در کارند تا آنکه مرد و معشوقش ناگزیر بر روی دوچرخه ای شتابزده به لحظه ی اوج جاری شوند.
Poor Fellows
Pablo Neruda
What it takes on this planet to make love to each other in peace Everyone pries under your sheets everyone interferes with your loving They say terrible things about a man and a woman who after much milling about all sorts of compunctions do something unique they both lie with each other in one bed I ask myself whether frogs are so furtive or sneeze as they please Whether they whisper to each other in swamps about illegitimate frogs or the joys of amphibious living I ask myself if birds single out enemy birds or bulls gossip with bullocks before they go out in public with cows Even the roads have eyes and the parks their police Hotels spy on their guests windows name names canons and squadrons debark on missions to liquidate love All those ears and those jaws working incessantly till a man and his girl have to raise their climax full tilt on a bicycle
Take This Waltz Album: More Best of Leonard Cohen Leonard Cohen
Now in Vienna there's ten pretty women There's a shoulder where Death comes to cry There's a lobby with nine hundred windows There's a tree where the doves go to die There's a piece that was torn from the morning And it hangs in the Gallery of Frost Ay, Ay, Ay, Ay Take this waltz, take this waltz Take this waltz with the clamp on its jaws Oh I want you, I want you, I want you On a chair with a dead magazine In the cave at the tip of the lily In some hallways where love's never been On a bed where the moon has been sweating In a cry filled with footsteps and sand Ay, Ay, Ay, Ay Take this waltz, take this waltz Take its broken waist in your hand
This waltz, this waltz, this waltz, this waltz With its very own breath of brandy and Death Dragging its tail in the sea
There's a concert hall in Vienna Where your mouth had a thousand reviews There's a bar where the boys have stopped talking They've been sentenced to death by the blues Ah, but who is it climbs to your picture ?With a garland of freshly cut tears Ay, Ay, Ay, Ay Take this waltz, take this waltz Take this waltz it's been dying for years
There's an attic where children are playing Where I've got to lie down with you soon In a dream of Hungarian lanterns In the mist of some sweet afternoon And I'll see what you've chained to your sorrow All your sheep and your lilies of snow Ay, Ay, Ay, Ay Take this waltz, take this waltz With its "I'll never forget you, you know!"
... This waltz, this waltz, this waltz, this waltz
And I'll dance with you in Vienna I'll be wearing a river's disguise The hyacinth wild on my shoulder My mouth on the dew of your thighs And I'll bury my soul in a scrapbook With the photographs there, and the moss And I'll yield to the flood of your beauty My cheap violin and my cross And you'll carry me down on your dancing To the pools that you lift on your wrist Oh my love, Oh my love Take this waltz, take this waltz It's yours now. It's all that there is
يادداشت اول: سفر به Lake Simcoe را تکرار کرديم. ۱۰۰ کبلومتر تمام براي من. ۱۰۵ کيلومتر براي تو. راه رفت را بهتر از پارسال رفتم. راه بازگشت را بدتر. چند کيلومتري انتهاي مسير تو با ماشين ازراه مي رسي. فکر مي کنم: «از سر بالايي آخر نجات پيدا کردم.» و موهايت را مي کشم:"درست صد کيلومتر شد."
يادداشت دوم: بيست و يکم دسامبر مي رسم لندن. بعد مي روم امستردام. بعد پاريس. و باز با قطار برميگردم لندن. کجا ببينمت؟
يادداشت سوم: از من دلگيري. مي گويي: «مي دانم که نشانه ها براي تو خيلي مهمند.» و چهره ي مهربان و آرامت کمي تيره مي شود. شايد همينطور است. من لحن صدايت را، حالت چشمانت را و تب و تابي را که لحظه ها برايت دارند عين نشانه ها در دستم مي گيرم و نگاهشان مي کنم و مي گذارم تا مرا به جايي ببرند که مي خواهند. تو اما هراساني. زنگ صدايت هر روز يکنواخت تر مي شود و چشمانت هرروز کمتر برق مي زنند. مي ترسي. مي خواهي همينجا بماني. همينجا که هستيم. که هستي.
برايت نگفته بودم گمانم. شايد بهتر آنست که نشانه ها را از لحظه پاک نکنيم. نترسيم. بگذاريم تا مارا با خودشان ببرند. چيزهايي منتظر ما هستند. چيزي منتظر ما هست. دلپذير يا دلگير،روشن يا تيره، زيبا يا زشت ... ما وقتي با هم خواهيم بود که به تمامي با هم باشيم. تمام باش.
حالا بيا و آرام اينجا بنشين. بگذار در چشمانت نگاه کنم. بگذار تو را ببينم. با هر آنچه که در توست.