روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Tuesday, January 17, 2006

هيچوقت نمي داني از کجا شروع مي شود. هيچوقت نمي داني چرا يا چگونه شروع مي شود. وقتي سرگشتگي ها شروع مي شوند مي ايستي و برمي گردي و به عقب نگاه مي کني و از خودت مي پرسي: «چي شد؟» و مي گردي دنبال دليل ... که پيدايش هم نمي کني. کدام باد دانه ي اين حس کشنده را که تو را با خودش به انتهاي خودت ميکشاند با خودش آورده است؟ نخواهي دانست. چرا اين چهره ... چرا اين تن ... چرا اين لبخند؟ نخواهي دانست. مي بردت. هيچ وقت نمي داني که همه چيز کي از اختيارت خارج شده است. اما همين است که دوست مي داري نه؟ همين بي اختياري را.

مي داني ... من هميشه فکر کردم که نبايد به آخر خط نگاه کرد. نبايد دربند نتيجه بود. نبايد چيزها را عوض کرد. بايد خواست، دل داد و پذيرفت. به من گفت: «من يکروزي مي روم. تو خواهي ماند». شانه بالا انداختم: «مگر در اين دنيا چيزي مي آيد که بماند؟ مگر من ماندني هستم که تو نخواهي بود؟» با هم مانديم تا آن روزي بيايد که بتوانيم با هم نمانيم. آن روز رسيد. رفت. رفتم. وانهادگي شايد انتخاب ما نيست اما اين انتخاب ماست که بمانيم يا برويم. رفتيم.
زمانش که رسيد برو. زمانش که رسيد.

مي دانم که نمي داني از کجا شروع مي شود يا چرا شروع مي شود ... تنها مي داني که مي خواهي. که رنج مي بري. هيچ فکر کرده اي که اين انتخاب تو به تنهايي نيست؟ که اين تو نيستي که چيزي را مي خواهي که رنجت مي دهد چون ماندني نيست و ماندني نيست چون رنجت مي دهد ...که ديگري هم هست که رنج مي کشد از ماندن و رنج مي کشد از رفتن و رنجت مي دهد و رنجش مي دهي؟ که هر دو از رنج خود و از رنج ديگري رنج مي بريد و حواستان از آن تغذيه مي کند و غني مي شود؟
مي گويد که مي رود. مي داند که مي رود. خواهد رفت. بايد برود.

هيچوقت نمي داني چرا يکجايي نمي ايستي و نمي گويي:‌«نه!» چرا نمي گويي:‌«من ديگر مي روم؟» يا توان آنرا نداري که بگويي: «بمان.» هيچوقت نمي داني چرا بايد بروي. ديگران برايت مهملات به هم مي بافند و از دادن و گرفتن و توازن و تعادل حرف مي زنند اما تو کجا و تعادل کجا ... شانه بالا مي اندازي: «با اين تنگ بيني هايتان!» اما خودت هم مي داني که جايي جلوتر، سر اين پيچ يا آن پيچ چيزها از حرکت خواهند ايستاد و در هم خواهد ريخت و رفتني خواهد رفت و ماندني خواهد ماند. مسخره است اما هيچوقت نمي داني بايدها از کجا مي آيند.

جوانتر که بودم -در بيست و سه سالگي- فکر مي کردم که آدمها خودشان را در يکجايي تعريف کرده اند ... آنطور که خواهند بود. و هيچ چيز و هيچ کس توانايي آنرا ندارد که آنها را از تعريفشان جدا کند. و اگر در راهشان به اتفاق به تو برمي خورند که تعريفشان را از خودشان بر هم مي زني و قاطي پاطي شان مي کني تو را دوست مي گيرند و تو را دوست مي دارند اما مي دانند که باز خواهند گشت به همان که خواسته اند باشند و فکر مي کنند بايد باشند. جوانتر که بودم به اين نتيجه رسيدم که بايد از همين فرصت استفاده کرد و دوستشان داشت و رفتنشان را - بازگشتشان را- پذيرفت. همين.

سختگير نبايد بود. تا هست مي ماني ... آنگاه که رفت مي روي. اينهم سهم توست. فقط اگر بتواني بپذيري ... فقط اگر بتواني.







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******