روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Thursday, May 11, 2006

"گوگوش" دوم ژوئن در تورنتو کنسرت دارد "راجر واترز" بیست و هشتم سپتامبر. گمانم بروم. تو اگر بودی "گوگوش" را می آمدی. می دانم. خودت را راضی می کردی که: «گوگوش با بقیه فرق دارد.» اما "راجز واترز" ... هاها ... نه.

اواخر سال ۷۰ بود گمانم. تازه با هم آشنا شده بودیم. عصرها می نشستیم و تو شعرهای "حسن حسن زاده ی آملی" را برایم می خواندی و من متن اشعار The Wall را که روی جلد صفحه های کهنه گرامافون پیدا کرده بودم. ما از همه چیز حرف می زدیم. از شب. از مرگ. از زندگی. و از عشق. من شرور و بی مسلک بودم و تو معتقد و آرام. من در آستانه ی نفی بودم. نفی همه چیز. همانجا بود که راهم از دوستان دوران نوجوانی ام -دوران دانشگاه- جدا شد. برای همیشه. من در استانه ی محتوم تنهایی بودم و تو تنها آنرا برای چند سالی به تعویق انداختی. در آن بزنگاه که من عاشق و سرخورده از همه چیز دور افتاده بودم پیدایت شد. یادم هست که از سالهای طولانی عاشقیتم به دختری برایت گفتم. هیچ برایت عجیب نبود. در میان آن همه آدم های رنگارنگ تو -با ان دو رنگ سیاه و سبزت- تنها کسی بودی که مرا همانطور که بودم پذیرفتی. عشق را در هر چهره ای که می توانست داشته باشد... و رنج را. همین است شاید .... تو همیشه مرا متعجب می کردی. و دیوانه.

کم عجیب نبود که یکروز برایم یک T-Shirt آوردی که رویش نوشته بود The wall و تصویری از دیواری آجری رویش بود. باهمان حالت محجوبت گفتی: «اینرا جلوی دانشگاه دیدم. برایتان گرفتمش.» هاها ... فروشنده ی آن می بایست خیلی با ترس و لرز آنرا به تو فروخته باشد. تی شرت را ندارم. اما خاطره ی احساسی که در این میانه شکل می گرفت آنچنان زنده با من مانده است که باور کردنی نیست.لااقل برای دیگران ... هه! دیگران! .من حتی عکسی با ان تی-شرت -که سبز رنگ بود- دارم. عکسی که "هومن" در تاریک روشن غروبی در خانه اش از من گرفت ... با آن قیافه ی تلخ و پسرانه و اندوهگین آن سالهایم.
چقدر خاطره ... چقدر لبخند. می بینی ... گذشته مان عین یک زمزمه در گوشم هست. و من هر از گاهی به آن لبخند می زنم. اما من می دانم و تو هم که دیگر هر دو از آن گذشته ایم.

فکر می کنم که چیزی در ما هست -حتی در تو. تو!- که با واقعیت اطرافم نمی خواند. ما از طوفانهای رنج که از هم بیزارمان می کرد و باز به هم برمان می گرداند گذشتیم. چرا؟ نمی دانم. در تو چیزی هست که من شاید نمی خواهم از آن دور بمانم. نوعی زیباییِ حضور. می خواهمت. همچنان. می پذیرمت. همچنان. کی بود می گفت که :«بنده ی نمی دانم چی چی آن باش که خالی و میانی دارد.» هاها ... امان از اشعار عارفانه که سکشوالیته را به اسم عرفان به خورد ملت می دهند! هاهاها ... اینرا نوشتم که عصبانی ات کنم.
ما بعد از همه ی این سالها با هم حرف می زنیم. از گذشته ... از حال. هنوز می توانیم همدیگر را بیازاریم و یا حواس دیگری را قلقلک دهیم حتی با اینکه خود گذشته و خود حالمان را عین یک حقیقت انکار نکردنی پذیرفته ایم. من هنوز دوستت دارم. و خوب دیگر حتی برایم مهم نیست که تو دوستم نداری. همه چیز همانطور هست که می توانست باشد.

بگذریم. قصیده ی "صحراویه" ی حسن زاده ی آملی را که تو برایم خواندی -با‌ آن اب و تاب و دستانت که با وزن شعر حرکت می دادی و آن شین گفتن های عاشق کُشَت- را باز می خوانم ... و درست مثل همان سال ...باز می خندم.

گرنه کارت دلبری و غارت و یغماستی
گرنه شیدای توام ایشاهد یکتای من
نی که من تنها شدم شیدای آن حسن آفرین
در شکنج تارتار زلف افشانت همی
به چه معشوقی که خود هم عشقی و هم عاشقی
خود تو آگاهی دلاراما که از بی تابیم
جلوه ها کردی و آخر کار ما راساختی
سر براور از لحد مجنونک لیلی شناس
مر ترا یک لیلی است و آنهمه جوش و خروش
هیچ اگاهید از آغاز و از انجام خویش
یک حقیقت بیش نبود در همه ملک وجود
عاشق صادق بود آنی که از شور و شعف
پس چرا اینسان جمال خویش را آراستی
پس چرا جوش و خروشم در دل شبهاستی
هر کجا رو آورم صدها چو من شیداستی
یکجهان آشفته اندر غلغل و غوغاستی
وه چه جادویی که هم با ما و هم بی ماستی
مسکن و ماوای من این گوشه ی صحراستی
ایخوش آنکو همچو من از دست تو رسواستی
بین که لیلی آفرینم شاهد یکتاستی
پس چه گوید آنکه او را یک جهان لیلاستی
یا چو من هر یک ز خود بیخود در این درگاهستی
گرچه اسمایش برون از حد و از احصاستی
دیدگانش در ره معشوق خون پالاستی







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******