روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Sunday, May 28, 2006

فکر می کنم فاصله لازم است. از زن می پرسم که چه می خواهد. نمی داند. هه! هنوز نمی داند. برای لحظه ای تنها اینجا می نشینم و به حضورت فکر می کنم و به آنچه که می خواهم. نمی دانم. بکجورهایی می دانم که تو هم نمی دانی.

من نقشه ی جهان را جلویم می گذارم و با هیجان از رفتن از این دریاچه به آن کوه حرف می زنم و از این همه را که به هم میرسند و از این همه راه که از کنار هم می گذرند. تو آرامی. آرام می خندی. دنیا برای تو در این گوشه و آن گوشه ی این زمین یکی است. انگار آن را برایت معنی کرده اند ... یکجایی ... یک زمانی. برای من چیزها شاید دیگر آنقدر دردناک نیستند ... اما هنوز معنا ندارند. و من هنوز انگار گم شده ام. گم.

از در وارد می شوم و لبخند میزنم. کتاب را می بندی و روی مبل می گذاری اش و به سمت من می آیی. همانطور که می فشارمت می چرخم و روی جلد را می بینم. هاه! کلک می زنی. می خواهی زن را بشناسی. می خواهی بدانی اش. انگار ندانسته معما را حل کرده ای و حالا پی پاسخش می گردی. استدلال برای این وجود. این مسئله که مثل یک سوال چند جوابی برایت به یک لحظه حل شده است. می دانم که سایه ها را می بینی. تردید را در کنار مهر ... و مه آلودگی لحظات را که با خنده پاکشان می کنیم.

زن در آینه به چروکهای صورت و به اندامش که با شتابی آهسته و نامحسوس طرح شاداب دخترک جوان و شرور را از دست می دهد نگاه می کند. زن فکر می کند آیا همین کافی ست که کسی را دوست بداریم؟ ... «آیا همین کافی ست که کسی دوستمان بدارد؟» زن لباسهای گذشته را بیرون می آورد و بر تن می کند ... چیزهایی تغییر کرده اند. چیزهایی شکلشان را از دست داده اند و چیزهایی شکل گرفته اند. نگاه می کنم و می دانم که تغییرات تنها از سطح شروع می شوند اما در آن انتها .... و می دانم که این کافی نیست و آن کافی نیست و هیچ چیز هیچوقت کافی نیست. لازم .... شاید. اما کافی ؟

می ایستم. پاهایم را باز می گذارم و پنجه های پایم را به سمت بیرون می چرخانم و زانوهایم را به آرامی و به سمت بیرون خم می کنم و ایستاده می نشینم. دستهایم را باز می کنم و در امتداد شانه هایم و به موازات زمین نگاهشان می دارم آنطور که کفشان رو به آسمان باشد و من به اطراف می چرخم و دستهایم را می چرخانم تا آن دایره را که وجود مرا تشکیل می دهم در اطراف خودم ترسیم کنم.
هنوز کامل نیست ... شکل نمی گیرد ... مرا در خودش جا نمی دهد. قرار نمی دهد.
قرار نگرفته ام. هنوز.
می نشینم. رودرروی لحظه. نگاهش می کنم. منتظر.







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******