'Alborz' - From: 'http://pedrams.blogspot.com/'


سرخط
نامه بر



  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008




  • JKL
    گروه فیلم دوستان من در تورنتو

    دلقك

    مامان ویدا

    ادریس یحیی

    سارا

    ماهنی

    پویا

    علی تهرانی

    Radiogram

    Green Peace
    NO WAR

    دوست دارم خموش تو باشم
    پابلو نرودا


    دوست دارم خموش تو باشم
    در غيبتي كه از دور مي شنوي
    صدايم را
    اما به لمس ات در نمي آيم.

    چشمانت در پرواز,
    و مهربوسه اي بر لبانت
    شبحي از روح مني
    صعود مي كني
    شكلي ديگر مي گيري
    مثل يك پروانه ي رويايي,
    يك كلمه سودايي.

    بگذار! بيايم و خموش سكوت ات بمانم
    ودرخموشي بگويم
    كه نور چراغ
    حلقه ي ساده ا ي دارد.
    تو چون شب خموشي
    مانند يك برج
    و ستاره سكوتت را مي پذيرد
    بي تزوير , دور .

    دوست دارم خموش تو باشم
    درغيبت ات , چو مرگ ات
    دوربمانم , پراز اندوه.

    شادم , شاد كه حقيقت ندارد
    اما
    يك كلمه
    يك لبخند
    ميتواند كافي باشد .

        



    ” چه كسي باور كرد
    جنگل جان مرا
    آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “

    گمانم بعد از سوختن جنگلها از خاک سوخته ي حاصلخيزي که به جا ي ماند درختان سوزني برگ هميشه سبز سر بر مي آورند. وقتي با قايق از ميان پارکهاي جنگلي اونتاريو پارو مي زنم گاهي مي بينم که در يک نقطه يا يک جزيره تنوع درختان خيلي محدود تر است و سطحش را درختهاي سوزني برگ پوشانده اند. فکر مي کنم: «آتشِ کدام عشق؟»

    تغيير کرده ام. در آن پايين ها، آن تهِ ته همه چيز همان است که بود ... شايد، اما من در سطح چيزهايي عجيب مي بينم. آرامش بيشتر ... نوعي آسودگي که ديگر حتي غمگين هم نيست. نوعي رهايي. نوعي آرامش مانا.سبز.
    بعد از سوختن در تبهاي همه ي عالم

    ****
    شعر از منظومه ي آبي-خاکستري-سياهِ حميد مصدق

        



    سر ميز شام در امستردام يکي از دوستان از ادريس مي پرسد که با امدن احمدي نژاد چه تعييراتي در ايران مشاهده مي شود. ادريس مي گويد که هنوز زود است و احمدي نژاد هنوز فرصتي براي تغيير نداشته و ...
    مي گويم که در عوض در باب سياست خارجي طرف خوب توانسته است ظرف يک هفته تمام آنچه را که خاتمي در طول هشت سال کاشته بود پنبه کند و دوباره ايران را برگرداند همان جا که بعد از اشغال سفارت امريکا بود. ادريس به تاييد مي خندد.

    وقتي خاتمي در هر نقطه از دنيا سخنراني داشت مي شد تحير و تحسين را در مردم جهان مشاهده کرد ... البته به جز در چپ ها و راستهاي سلنت طلب و مجاهدين که فکر مي کنند که خودشانند که درد را و درمان را مي دانند. .
    بعد از مدتها شانتاژهاي وسيع امريکا و بنيادگرايان مسيحي بر عليه مسلمين باز مي شد قبول کرد که روشنفکري ديني (روشنفکر مسلمان) چيزي نيست که بشود آنرا انکار کرد و بنيادگرايي اسلامي در تمام جوامع مسلمان به صورت يکپارچه حضور ندارد و کشورهاي مسلمان جهان مي توانند و حق دارند سير طبيعي خودشان راداشته باشند و از راه خودشان شرايط خودشان را بهبود بخشند. منطق خاتمي و فهمش از آنچه در جهان مي رفت چشمگير و انکار ناپذير بودو رهبران همه ي کشورها و طبعا Media هرگز چاره اي نداشتند به جز پذيرش آن.

    حالا هربار از احمدي نژاد سخن به ميان مي رود - وطبعا حمله ي نظامي به ايران- من آنچنان عصباني مي شوم که ...
    باز هم فحشي نثار دوستان چپ و بقيه ي کاسه هاي از آش داغتر که براي مردم نسخه هاي دو آتشه مي پيچند با اين تحريم هاي به موقعشان. همراستايي مواضع طيف چپ و ارتجاع در ايران از سال ۳۲ شروع شده و همچنان ادامه دارد و اين دولتهاي استعماري اند که براي دوره هاي طولاني از آن بهره برده اند و مي برند . حالا بگرد تا بگرديم.

    ******

    پانويس: مي بيني ... من هر چند روز يکبار يک دور از اول جوش مي آورم. فکر مي کنم چقدر زمان لازم است براي حل مشکلات کشور. فکر مي کنم وقتي روشنفکران از تحليل شرايط عاجزند و هرگز نتوانسته اند به درستي دريابند که مردم کشور از نظر اعتقادي و يا سياسي در چه مرحله اي از رشد هستند و بر عليه حرکات اصلاح طلبانه اي که از بطن جامعه و مردم برمي خيزند و همه ي تلاششان را مي کنند، چه انتظاري ميشود داشت از ملت که نانش را مي خورد و منتظر است يکي بيايد و دستش را بگيرد و از فقر نجاتش دهد. طبيعي است که مي رود راي مي دهد به احمدي نژاد و قاليباف ديگر.
    در ايران در و تخته به هم جورند.

    الان هم من انتخاب مردم را مي پذيرم ... مردم خودشان راه خودشان را بايد بروند و دارند مي روند. اين هراس از حمله ي نظامي به ايران است که در خوب و بيداري از ذهنم نمي رود.

        



    يک ماليخولياي عاشقانه

    اين کتاب آشپزي "نجف دريابندري" عجب غوغايي ست. خوشمزه است و خوشگل.

    کتاب را دلقک عزيزم برايم فرستاد. پستچي اش هم کسي نبود جز ادريس يحياي عاشق که اين کتاب را -که به طور عجيبي بزرگ و سنگين است و مطمئنم که وزنش چيزي است فراتر از سنگيني ورقهاي کاغذي و جلد اعلايش- از آسيا تا اروپا بر پشتش حمل کرد. در شهر آمستردام کتاب را از پستچي غمگين گرفتم و با هواپيما فرستادمش به قاره ي امريکاي شمالي.

    در فرودگاه شهر سرد و ساکتي که در آن زندگي مي کنم چمدان حاوي کتاب را گرفتم و حس کردم که از پيش سنگين تر است. مي دانستم. کتاب بود که انگار بزرگتر شده بود. چمدانم در دو جا پاره شده بود و پارگي جلوي چشمانم گسترش پيدا مي کرد. همانجا زانو زدم و کتاب را ازچمدان در آوردم. همه ي پارگي ها ناپديد شدند. چمدان باز مثل اولش شد. خُب نمي شود گفت نو. سالم.

    داستان کتاب را مي دانم. دلقک محبوبم در تمام مدت اقامتش در شهر دورافتاده ي خاکستري رنگي که من به سر مي برم هرگز در خانه ي من غذايي نخورد که من برايش پخته باشم. صبورانه به خانه ي من مي امد و با ان چشمهاي غمگين رنگ کرده و دماغ سرخ رنگ قلمبه اش خودش را در آشپزخانه محبوس مي کرد. من روي مبل سرخ رنگي مي نشستم و چشمهايم را مي بستم و به تو فکر مي کردم. دلقک ساعتها بعد بيرون مي آمد و غذايي را که براي همه ي آدمهايي که مي شناخت آماده کرده بود، روي ميز مي گذاشت. رنگ آميزي صورتش از حرارت اجاق آشپزخانه روان شده بود و مانند قطرات رنگي اشک از گونه هايش روي پيراهن رنگارنگش مي ريخت. من به غدا نگاه مي کردم و با خودم فکر مي کردم که حضور دلقک با آن صورت مضحک و غمگينش اصلا آدم را به خنده نمی اندازد و نگاهش قلب آدم را با پنجه هايش مي فشارد ... اما خُب آشپز خوبي است ... پس چرا تنهاست؟

    مي نشستيم و غذا را مي خورديم. من از تو مي گفتم و دلقک تندي پيازهايي را که ساعتها پيش خرد کرده بود بهانه مي کرد و اشکهايش را که با رنگهاي تند صورتش قاطي مي شدند پاک مي کرد و رنگ آمیزی صورتش کمرنگتر و کمرنگتر مي شد. آن آخرها ديگر مي شد پوست نرم و گندمی صورتش را ديد. همين شد گمانم. دلقک بهانه اي پيدا کرد و شهر را ترک کرد. بازگشت.
    من فکر مي کردم: «اگر جوانتر بودم نمي گذاشتم برود»
    فکر مي کردم: «باز هم زني براي دوست داشتن»
    فکر مي کردم: «نه»
    حالا اما وقتي پاي تلفن با هم حرف مي زنيم مي دانم که صورتش را از نو به خوبي رنگ کرده است. مي دانم که لبخندش بي خدشه و آرام است اما نمي دانم بايد برايش خوشحال شوم يا غمگين. چيزي در دلقک هست. چيزي عاشقانه. چيزي غمگين. مثل حس دخترکي کوچک که گم شده است.
    فکر مي کنم: «باشد»

    دلقک مي خواهد دوباره به اين شهر بيايد. همين است شايد که پيش از آمدنش اين کتاب را برايم فرستاده است. من هر شب کتاب را باز مي کنم و صفحاتش را يک به يک مي خوانم و فکر مي کنم: «واي! چه خوشمزه!» و گرسنگي ام ناپديد مي شود. بعد شبها خواب مي بينم که دلقک بازگشته است و روي مبل بزرگ و سرخ رنگ اتاق دراز کشيده است. صورتش به خوبي رنگ آميزي شده و دماغ قرمز رنگ و گردالي اش از هميشه خوشگل تر است. من در اشپزخانه هستم و براي او و همه ي کساني که مي شناسم غذا مي پزم: "يک قطره اشک چشم. يک قطره خون دل. نمک. فلفل. کمي هم زعفران". در خواب به غذا مي خندم. شيرين تر مي شود. تو آخر غذا را شيرين دوست داري.

    حالا منتظرم دلقک بيايد تا شايد بتوانم از او تشکر کنم. امکان پختن يک غذاي خوشمزه هديه ي کوچکي نيست: «سپاسگزارم»

        



    هيچوقت نمي داني از کجا شروع مي شود. هيچوقت نمي داني چرا يا چگونه شروع مي شود. وقتي سرگشتگي ها شروع مي شوند مي ايستي و برمي گردي و به عقب نگاه مي کني و از خودت مي پرسي: «چي شد؟» و مي گردي دنبال دليل ... که پيدايش هم نمي کني. کدام باد دانه ي اين حس کشنده را که تو را با خودش به انتهاي خودت ميکشاند با خودش آورده است؟ نخواهي دانست. چرا اين چهره ... چرا اين تن ... چرا اين لبخند؟ نخواهي دانست. مي بردت. هيچ وقت نمي داني که همه چيز کي از اختيارت خارج شده است. اما همين است که دوست مي داري نه؟ همين بي اختياري را.

    مي داني ... من هميشه فکر کردم که نبايد به آخر خط نگاه کرد. نبايد دربند نتيجه بود. نبايد چيزها را عوض کرد. بايد خواست، دل داد و پذيرفت. به من گفت: «من يکروزي مي روم. تو خواهي ماند». شانه بالا انداختم: «مگر در اين دنيا چيزي مي آيد که بماند؟ مگر من ماندني هستم که تو نخواهي بود؟» با هم مانديم تا آن روزي بيايد که بتوانيم با هم نمانيم. آن روز رسيد. رفت. رفتم. وانهادگي شايد انتخاب ما نيست اما اين انتخاب ماست که بمانيم يا برويم. رفتيم.
    زمانش که رسيد برو. زمانش که رسيد.

    مي دانم که نمي داني از کجا شروع مي شود يا چرا شروع مي شود ... تنها مي داني که مي خواهي. که رنج مي بري. هيچ فکر کرده اي که اين انتخاب تو به تنهايي نيست؟ که اين تو نيستي که چيزي را مي خواهي که رنجت مي دهد چون ماندني نيست و ماندني نيست چون رنجت مي دهد ...که ديگري هم هست که رنج مي کشد از ماندن و رنج مي کشد از رفتن و رنجت مي دهد و رنجش مي دهي؟ که هر دو از رنج خود و از رنج ديگري رنج مي بريد و حواستان از آن تغذيه مي کند و غني مي شود؟
    مي گويد که مي رود. مي داند که مي رود. خواهد رفت. بايد برود.

    هيچوقت نمي داني چرا يکجايي نمي ايستي و نمي گويي:‌«نه!» چرا نمي گويي:‌«من ديگر مي روم؟» يا توان آنرا نداري که بگويي: «بمان.» هيچوقت نمي داني چرا بايد بروي. ديگران برايت مهملات به هم مي بافند و از دادن و گرفتن و توازن و تعادل حرف مي زنند اما تو کجا و تعادل کجا ... شانه بالا مي اندازي: «با اين تنگ بيني هايتان!» اما خودت هم مي داني که جايي جلوتر، سر اين پيچ يا آن پيچ چيزها از حرکت خواهند ايستاد و در هم خواهد ريخت و رفتني خواهد رفت و ماندني خواهد ماند. مسخره است اما هيچوقت نمي داني بايدها از کجا مي آيند.

    جوانتر که بودم -در بيست و سه سالگي- فکر مي کردم که آدمها خودشان را در يکجايي تعريف کرده اند ... آنطور که خواهند بود. و هيچ چيز و هيچ کس توانايي آنرا ندارد که آنها را از تعريفشان جدا کند. و اگر در راهشان به اتفاق به تو برمي خورند که تعريفشان را از خودشان بر هم مي زني و قاطي پاطي شان مي کني تو را دوست مي گيرند و تو را دوست مي دارند اما مي دانند که باز خواهند گشت به همان که خواسته اند باشند و فکر مي کنند بايد باشند. جوانتر که بودم به اين نتيجه رسيدم که بايد از همين فرصت استفاده کرد و دوستشان داشت و رفتنشان را - بازگشتشان را- پذيرفت. همين.

    سختگير نبايد بود. تا هست مي ماني ... آنگاه که رفت مي روي. اينهم سهم توست. فقط اگر بتواني بپذيري ... فقط اگر بتواني.

        



    حاشيه نويسي در حوالي سفر
    بند اول: ادريس يحيي

    يادداشت اول: يک بسته قند شکسته ي اعلا از چمدانم در مي آورم. ادريس يحيي به من مي خندد. مي گويم: «بچه ي شابدوالعطيم در اروپا!»
    از پشت شيشه ي اتاق هتل که تمام عرض آنرا گرفته است به شهر نگاه مي کنم و نگاهم هيچ چيز چشمگيري، چيزي اشنا ... يا شايد دوست داشتني پيدا نمي کند که روي آن مکث کند. با لحني احساساتي مي گويي که :«همين است که در تو دوست دارم. همين که هميشه خودت هستي.» لحنت و کلامت دلپذير هستند اما ...

    يادداشت دوم: مي گويم: «عجب درخت هايي!» و داد ادريس در مي آيد. از اينکه به به ديدن هايدپارک لندن هيچ احساسي از خودم نشان نداده ام و حالا در باغ قديمي يک قصر کهنه در شهر کوچکي در نزديکي آمستردام احساستي مي شوم حرصش در آمده است. هاهاها ... هنوز هم فکر مي کنم باغ کوچک و مرطوب از باران قلعه ي دور افتاده از هايد پارک لندن چشمگير تر است. اما بماند ... در اوردن صداي ادريس يحيي آي مي چسبد.

    يادداشت سوم: Red Light Street آمستردام را دوست ندارم. مطلقا. دردم مي ايد از يک چيزي.

    يادداشت چهارم: سفرش را کوتاه مي کند. اندوهگين است و خسته ادريس يحيي. يکجورهايي به او حسودي ام مي شود که مي تواند هر وقت مي خواهد بيايد و هر وقت بخواهد برود. من چرا هميشه از يک عالمه چيز آويزانم؟

    *****

    پانويس يادداشت سوم: هه! ارتباطکي بين اين نوشته وادريس يحيي هست که حوصله نداشنم بنويسمش. به بحث هاي سياسي شبيه است. بي مزه و بي فايده.

        



    خوب ... من برگشته ام لندن و يادم نمي آيد براي چي راه افتاده ام .... ميانه ي راه -نه همان اول اولش- کلا از يادم رفت که براي چه از غارم زده ام بيرون.

    من خسته ام. بيش از همه چيز از خودم. يکجايي يکچيزي پيدا نمي کنم که خودم را حتي براي نصف روز کنارش بگذارم و سبکبار راه بيفتم. مي داني ... ديگر دور نمي خواهم بروم ... عجيب است اما رسيده ام به ان نقطه که در ان مي شود پشت شيشه اي نشست و لم داد و گاهکي به بيرون هم نگاهي انداخت.

    باور نمي کنم اما ... گمانم اين اثرات شهرنشيني است. برايت نگفتم آخر که قلعه ام را از تورنتو با خودم همرا نياورده بودم ... فکر کردم: يکبار. همين يکبار.
    زندگي کردن هرگز در نظر من آسان نيست. براي مسافر اما سخت تر است. باور مي کني؟

    راستي در لندن در يک کافي شاپ و با سه دقيقه وقت بهتر از اين نمي شد برايت نوشت جانم. ببخش.