روزنگار یک مهاجر



سرخط
نامه بر




نت گردی
دلتنگی که می آید به این سادگی ها نمی رود پی کارش … نه با حرف، نا به شعر، نه با تو

مرا بکش پایین ... هر چه به نیامدن اصرار کردم ... و بیشتر و محکم تر بکشم پایین

قسم به پـ.ـروکـ.ـسی و آنچه می‌شکند
... و خواهید شکست، همچون فـیـ.ـلـ.ـترهایتان
(ســوره‌ی اولـ.ـتـ.ـرا، آیات 9 به بعد)


این همه روز دلم گرفته بود هیچ‌کدوم‌تون نپرسیدین چته؟ سه‌روزه صِدام گرفته هی می‌پرسین چرا؟







    Wednesday, December 27, 2006



Where the Sidewalk Ends
Shel Silverstein

There is a place where the sidewalk ends
And before the street begins,
And there the grass grows soft and white,
And there the sun burns crimson bright,
And there the moon-bird rests from his flight
To cool in the peppermint wind.

Let us leave this place where the smoke blows black
And the dark street winds and bends.
Past the pits where the asphalt flowers grow
We shall walk with a walk that is measured and slow,
And watch where the chalk-white arrows go
To the place where the sidewalk ends.

Yes we'll walk with a walk that is measured and slow,
And we'll go where the chalk-white arrows go,
For the children, they mark, and the children, they know
The place where the sidewalk ends.






هاها!! این شل سیلوراستاین هم «اینوایرونمنتالیست شده »!! ... جخ این شعر از چیزی دیگر سخن می گوید ... من اما همان چیزی را در آن می بینم که می خواهم ببینم.

الان است که ادریس بد یحیی زنگ بزند و من را متهم کند به تمایلات بورژوایی (یک جوجه ابلوموف جنوب شهری با تربیت خورده بورژوایی و با ته مانده ای از اگزیستانسیالیسم ملحدانه ی ژان پل سارتری ی عجب ملقمه ای می شود) ...
بچه بورژوای دون ژوان خواهد گفت که اینوایرونمنتالیسم درد امروز نیست ... و درد مردم نیست و ...

و بعد هم حمید عاشق پیشه ی دختر کش می آید و می نویسد که اینجا حمام خون به راه است و شما دلتان برای گلها می سوزد و ...

جخ خوشان خودشان را به آن راه زده اند اما من یادم هست که یکی یک زمانی گفت :

کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
و همه -حتی همین ادریس و همان حمید هم- هی به به گفتند (البته شاید برای اینکه منظور شاعر جسور نه اصل و نفس باغچه که رهایی زنان از قید بندگی مردان بود ).

*****

تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد

من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود





    Sunday, December 24, 2006

من گمانم خیلی دیر از این بازی شب یلدا خبردار شده ام ...خواستم به حرمت سارا و آوات چیزی بنویسم، اما هر چه فکر می کنم چیزی راجع به خودم به یاد نمی آورم که گفتنی باشد ... شاید تنها یک چیز که از علی شنیدم و کلی به آن خندیدم: اینکه پسرهای دانشگاه از من می ترسیدند.
عجیب هم نیست ... الان خودم هم از خاطره ی خودِ بیست ساله ام می ترسم.





    Wednesday, December 13, 2006

یادداشت یکشنبه شب: بچه ها رفتند. حالا من هستم و یکی دو ساعت بیداری. یکی دو ساعت سکون. من به شب یلدا فکر می کنم ... و به اول دیماه و آن سنگهای چینی سرد. و به بیست و هفتم دیماه. باور می کنی دیگر هیچ چیز ... یاد یا آرزوی آنچه که گذشته است اندوهگینم نمی کند؟ و حتی اینکه سالهاست که خنده ی شیرین محمود را نشنیده ام ...و در خیابانهای تهران بی هدف و آزاد قدم نزده ام و در دایره ی اسرار آمیز و برانگیزاننده ی نگاهت قرار نگرفته ام. و اینکه سالهای دیگری را هم به دور از همه ی آنچه که دوست می داشتم سپری خواهم کرد اندوهگین و یا حتی دلتنگم نمی کند. یک جایی اما همه ی اینها به من نزدیکند. انگار من برای همیشه همه ی اینچیزها را با خودم به همراه آورده ام. لحن مهرآمیز خانم حبیبی را و نگاه حمیرا که از عاشقیت های دست و پاگیر و بیدرمان من خسته بود.

یادداشت دوشنبه: خنده دار است که من در میان کار و رانندگی های طولانی به پروژه و قمبلی و دوستانم دیگر وقتی برای تو پیدا نمی کنم. خنده داراست که من دیگر آن ترانه های عاشقانه را که اشکم را در می آورد گوش نمیکنم ... برایم خسته کننده اند

اگه تلخی ... مثل نفرین ... اگه تندی ... مثه رگبار ... اگه زخمی ... زخم کهنه ... بغض یک در ...رو به دیوار ...

خنده داراست که من پذیرفته ام که باز نمی گردم.
پذیرفته ام؟
ما در مهرماهی با بوسه ای شروع کردیم و در دیماهی تنها میوه ی این درخت را نارسیده از ان چیدیم و در بهمن ماهی مرا راهی این راه کردیم که قرار بود مرا برساند به من - که دیگر گمش کرده بودم- و تو را به قرار، که گمش کرده بودی. خنده دار است اما انگار رسیدیم.

یادداشت سه شنبه شب: این بحث جدید و سریعا گسترندی حق مهاجرین کانادایی در نگاه داشتن ملیت اصلی خود در کنار ملیت کانادایی شدیدا خسته ام می کند. هزار حرف می شود در خصوص آن زد اما شنیدن این یک جمله ی تکراری که کانسرواتیوها به آن چسبده اند خسته ام کرده است که «مهاجرین باید بین وفاداری به کشور خودشان و کانادا یکی را انتخاب کنند».
بحث از وقتی بالا گرفته است که استفان دیان -با داشتن گذرنامه ی فرانسوی در کنار کانادایی- به رهبری لیبرال پارتی انتخاب شده است. می خواهند با مجبور کردن دیان به گذشتن از ملیت فرانسوی خود، لیبرال ها را در تقابل با مهاجرین قرار دهند و یا کانادایی ها را از انتخاب دیان به عنوان نخست وزیر کانادا بترسانند.

یادداشت امروز: از خانه تا پروژه 90 کیلومتر فاصله است. از اخبارها و گزارشها و تحلیلها خسته ام. «سی دی پلیر» (آقا اینرا شما در ایران چه می گویید؟) را روشن می کنم.می خواند.

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم ... تو آخه مسافری خون تن اینجا منم ...


باز می گردم. همه ی این سالها را. به سرگشتگی نوجوانی ام.
هیچوقت فکر کرده ای آنکه سفر کرده است چه باری با خود به همرا می برد.
من نمی خواستم بروم اما -در سرگشتگی بین تو و آرزوهایت- مثل احمقها فکر کردم که آنچه که نمی خواهم همان چیزی است که باید دنبالش بروم. با همان روحیه ی خود آزاری چریکی بچه های سالهای انقلاب.
هنوز زمینش نگذاشته ام. بار را. وزن آن همه را.
خواهم گذاشت؟ نمی دانم.
می خوانم:

تن تو مثل تبر ... تن من ریشه ی تر ... تپش عکس یه قلب ... مونده اما رو دلم ...


من هنوز پُرم از آرزو. هاه! بد هم نیست. بچرخ تا بچرخیم.





    Wednesday, December 6, 2006

در خانه کرسی گذاشته ام.
ابنجا دیگر شب است. این ساعت که در تابستان تورنتو حتی غروب هم نیست در زمستان خود شب است. زیر کرسی نشسته ام. قمبل روی پتوی کرسی روی پایم نشسته است. لپتاپ را روی کرسی گذاشته ام و قمبل خودش را مابین من و کرسی جا کرده است. خمار و آرام و خواب آلود. گاهی دستش را بلند می کند و به صورتم می کشد. روی سرش را می بوسم. چشمانش را باز می کند و می بندد. گاهی دست راستش می پرد. نمی دانم چرا. برایش چیزی می خوانم. دمش را تکان می دهد. کشاله ای می رود و سرش را روی دستهایش می گذارد.

می گذارد که سرش را بگیرم و ببوسم. چشمهایش را. گوشهای را که همیشه قدری سردند. برایش آواز می خوانم. آنقدر می خوانم تا تسلیم می شود. احساساتی می شود و برای چند لحظه ی کوتاه طاقباز می شود و می گذارد شکمش را نوازش کنم. نگاهش دیدنی است. بعد باز می چرخد و به حالت همیشگی اش -گوش به زنگ و منقبض- در می اید. دستهایم را لیس می زند. صورتم را جلو می برم. چانه ام را حالا.

دوستش دارم. وروجک سیاه گوش دراز را. می داند. یک لحظه از من جدا نمی ماند.
جدا نیستیم.






حالم را این عکس گرفته است. اینکه مطلب را حالا منتشرش کرده اند ... یا اینکه در شبکه ی خبری امریکا منتشرش کرده اند ... یا چه هدفی دارد یا ندارد ... خارج از موضوع است.












February 2002 ___ March 2002 ___ April 2002 ___ May 2002 ___ June 2002 ___ July 2002 ___ August 2002 ___ September 2002 ___ October 2002 ___ November 2002 ___ December 2002 ___ January 2003 ___ February 2003 ___ March 2003 ___ April 2003 ___ May 2003 ___ June 2003 ___ July 2003 ___ August 2003 ___ September 2003 ___ October 2003 ___ November 2003 ___ December 2003 ___ January 2004 ___ February 2004 ___ March 2004 ___ April 2004 ___ May 2004 ___ June 2004 ___ July 2004 ___ August 2004 ___ September 2004 ___ October 2004 ___ November 2004 ___ December 2004 ___ January 2005 ___ February 2005 ___ March 2005 ___ April 2005 ___ May 2005 ___ June 2005 ___ July 2005 ___ August 2005 ___ September 2005 ___ October 2005 ___ November 2005 ___ December 2005 ___ January 2006 ___ February 2006 ___ March 2006 ___ April 2006 ___ May 2006 ___ June 2006 ___ July 2006 ___ August 2006 ___ September 2006 ___ October 2006 ___ November 2006 ___ December 2006 ___ January 2007 ___ February 2007 ___ March 2007 ___ April 2007 ___ May 2007 ___ June 2007 ___ July 2007 ___ August 2007 ___ September 2007 ___ October 2007 ___ November 2007 ___ December 2007 ___ January 2008 ___ February 2008 ___ March 2008 ___ April 2008 ___ May 2008 ___ June 2008 ___ July 2008 ___ August 2008 ___ September 2008 ___ October 2008 ___ November 2008 ___ December 2008 ___ January 2009 ___ March 2009 ___ April 2009 ___ May 2009 ___ June 2009 ___ July 2009 ___ August 2009 ___ September 2009 ___ October 2009 ___ November 2009 ___ December 2009 ___ January 2010 ___ February 2010 ___