روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Sunday, March 18, 2007

زمان را پذیرفته ام که اینطور شتابان بگذرد. که از یک لحظه به لحظه ی دیگر بدوم و همه ی آنچه را که باید -هه! باید- انجام دهم. وظایفم را به عنوان یک آدم -شاید هم نه آدم. تنها همان آدمیزاد.
مسئولیتهایم درخصوص گُربَکان و گیاهان خانه و دوستانم را افتان و خیزان هم که شده انچام می دهم. من حمام می روم -شاهکار می کنم!- با دوستانم گرد یک فعالیت گروهی، فیلم یا پیاده روی یا تولد، جمع می شوم. تولد دوستانم برایشان یک ای-کارت می فرستم. سر کار می روم ... خُب ... دیر می روم و زود می آیم ... اما سخت کار می کنم.
غذا اما نمی پزم. حله حوله (هله هوله؟!) می خورم ... کنسرو و خرما و آب پرتقال ... چای دم نمی کنم ... دارو نمی خورم ... نه داروی معده را ... و نه قرص آهن را. با خودم هیچ خورده حسابی نداریم. نه طلبکاریم از هم ... و نه بدهکار.

چیزها با سرعت می گذرند اما همیشه یکجایی یکچیزی هست. نامعلوم. تصویری از یک قطره آب که از لب یک گلبرگ آویزان مانده است ... و با همه ی سنگینی وزنش روی لبه تاب می خورد اما نمی افتد ... نامفهوم ... آنجا که انگار همه چیز متوقف مانده است ... یا یک دختر جوان روسری به سر جوان ... با آن نگاه شرمگین اما سخت ... یا یک فیلم سانتیمانتالیستی عاشقانه ... از آن تصویرهای قدیمی که زنها و مردانش به هم دل می بازند و تا آخر عمر پای عشقِ ناکام می مانند و اگر یکی شان به واسطه ی مصلحت خانوادگی/اجتماعی - و نه به دلیل معتبر محرومیت های جنسی یا هراس رایج از وانهادگی- با یک آدم بی نظیر که از آسمان می افتد و قلبش را سنگفرش راهش می کند ازدواج می کند باز هم تا آخر عمر از دوری معشوق اشک می ریزد و هیچ چیز، نه ثروت، نه موفقیت، هیچ چیز نمی تواند خالی قلبش را پر کند ...
چیزی همیشه هست ... مثل دیدن حجم نامعلوم دود سیگار که کم کم در هوا محو می شود و تو نمی فهمی کجا می رود .... چیزی همیشه هست که زمان را در اطرافم از حرکت باز می دارد.

در جلسه در شرکت در میان مکالمه راجع به Shop Drawings و هماهنگی بین پیمانکار سازه ی فولادی و سازنده ی خرپاهای چوبی از سخن گفتن باز می مانم و محو می شوم ... و صدایی مرا به خودم می آورد و من به همه ی آنچه که می گذرد باز می گردم ... چیزی اما در تمام ذرات تنم زق زق میکند. چیزی که با همه ی توانم باید در میان این همه سر و صدای بی معنی عقبش بزنم. بهش می گویم: امشب. باشد؟ شب.

می ترسم؟ نه. من از آن زمان پایان ناپذیر رو برنگرداندم. تو گرداندی. من انتخاب نکردم. تو کردی. من از باز گشت به آنچه رفت هراس ندارم. می دانم که آن راهروی طولانی که به اتاقی که تو در آن به انتظارم نشسته بودی و صدای غژ غژ کفشهای کتانی سپیدم حتی تا مدتها پس از ناپدید شدنم در آن می پیچید ... همان راهرو که در های متعدد و تکراری در آن صف کشیده بودند و من تنها به آن در فکر می کردم که تو پشت آن بودی و هر چه می رفتم به آن نمی رسیدم ...دیگر جتی وجود ندارد. من از تو نخواستم که بمانی ... یا بروی. تو ماندی. و تو رفتی. من نظاره گر آنچه بودم که بودی. آنچه قرار بود بشوی. و شدی.

حالا در گوشه ام نشسته ام. تنها. نمی آید. آمدن و رفتنش در اختیار من نیست. در اختیار من نبود. همچنانکه در در همه ی آن سالها. من آنچنان سرگشته و شوریده بودم که هر عقل سلیمی مرا دیوانه، یا احمق، یا ساده دل یا خودخواه خطاب می کرد مرا که سالهای سال است که نامها و نشان ها نه برایم اهمیتی دارند و نه معنایی.

باید دچار بود تا وزن لحظه ها را فهمید. تا بتوان صدبار یک عقربه های یک ساعت نگاه کرد و دید که همانجا ایستاده اند، که ایستاده اند. . باید عاشق بود تا دید که زمان در بعدی دیگر-و نه رو به جلو- جاری می شود و لحظه می تواند کش بیاید و کش بیاید و کش بیاید و نگذرد.

من نمی ترسم. من خودم را در اختیار لحظه می گذارم. از چه باید می ترسیدم؟ سیاهچال عاشقیت یک دختر جوان؟

می دانی ... انگار در یکی از همان شب های تاریک و سخت تهران تو را به خانه ات رسانده ام و به جای بازگشتن به خانه همینطور می رانم ... فکر می کنم کاش می شد همینطور فقط راند بی آنکه به صبح رسید ... به جایی رسید ... .
در شبی که به تو آغشته بود.
فکر می کنم :«تا کجا برویم امشب؟» .
فکر می کنم: «هشت سال است»







    ( 0  )  P O S T E D    C O M M E N T S 














February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******