این دختر را از روز اول که اینجا دیدم دوست داشتم ... اینجا هم ... حالا هم ...
آرزو داشتم فراموش کنم کردم.
حالا می خواهم فراموش شوم.
از هم دور افتاده ایم ... دیگر نمی توانم شاعرانه بگوبم که:
«از هم دور افتاده ایم . و از خودمان هم.»
و بالطبعش دچار بی حسی آشنای چندین ساله شوم نسبت به هر آنچه که هست... به هر آنچه که نیست. نه. حقیقت اینست که از هم دور افتاده ایم و شده ایم همانچیزی که هستیم. که قرار است باشیم. شده ایم خودمان.
What shall we do now? Pink Floyd
What shall we use to fill the empty Spaces where waves of hunger roar Shall we set out across this sea of faces In search of more and more applause Shall we buy a new guitar Shall we drive a more powerful car Shall we work straight through the night Shall we get into fights Leave the lights on Drop bombs Do tours of the East Contract diseases Bury bones Break up homes Send flowers by phone Take to drink Go to shrinks Give up meat Rarely sleep Keep people as pets Train dogs Race rats Fill the attic with cash Bury treasure Store up leisure But never relax at all With our backs to the wall
همه اش همین است. می خواهی از کلام فرار کنی. می خواهی از نگاه فرار کنی. از گفتن ... یا از شنیدن ... از نگاه کردن ... یا دیده شدن ... می خواهی از قیاس فرار کنی ... کردن ... یا شدن... می خواهی که باشی. همین.
ساده باید باشد.
می خواهی فرار کنی. اگر نه از کلام ... که از مکالمه. می خواهی که نخواهی. باشی.
****
مدتهاست که دیگر شعرهای رفیق حافط و برادر مولوی با آن «گفتم» و «گفتا» و آن «گفتی» و «گفت» هایشان نظرم را نمی گیرد. وقت خاموشی است.
****
می خواهی از همه ی این مفهوم و نامفهوم بگذری. به این نقش نظر دوخته ای. می خواهی از کلام .. از مکالمه ... از قیاس ... از مفهموم بگذری چرا چیزها آنجا هستند که هستند ... از کی چیزها آنجا هستند که هستند .... تا کی چیزها آنچه هستند که هستند ... نمی دانی. نمی خواهی بدانی. همین. چیزها هستند و آنجا هستند که هستند تا وقتی که هستند.
ساده باید باشد.
***
زیبایی و زشتی ... درستی و نادرستی ... تیره گی و روشنی ... مفاهیم ... مقایسه ... می خواهی از کنار هم برشان داری. مطلق.
*****
نمی خواهم بدانم.
*****
می گوید: خودت را از این قیل و قال رها کن لیلازی. نام خانوادگی ام در دهانش زنگی شیطنت آمیز و خنده آور دارد. می خندم.
****
هر چه هست هست. من اما هنوز از احزاب سیاسی دست اول امریکای شمالی و از رفتار غیر عادلانه ی اسرائیل با مردم فلسطین و لبنان و از به قول اینجایی ها Self-Righteousness هارپر و بوش و بلر متنفرم. از کاپیتالیزم و دستاوردهایش و بلایی که سر دنیا می آورد متنفرم ... از مرگ این همه کودک گرسنه متنفرم ...
خسته ام از مرز خسته ام. از دروغی به نام مذهب و دروغی به نام دمکراسی و دروغی به نام تمدن خسته ام. از دروغ خسته ام.
و من هنوز چایی را خوشرنگ و تیره می خواهم و سیب را سبز و دلگیر می شوم از تیرگی رنگ آسمان.
من صدایت را دوست دارم ... خنده ات را ... و تاب نگاهت را.