|
|
|
Thursday, August 30, 2007
به يــــاد آنــــان که رفتنــد. بـــرای آنــــان که مانـــدنـــد. یاد شهــدای تابستان 1367 گرامی باد.
|
Wednesday, August 15, 2007
مرداد ماه - دو سال پیش
یک چیزی سر جایش نیست. یک چیزی که ماندن را معنا کند. یک چیزی سر جایش نیست. یک چیزی که مرا در رفتن مصمم کند. روزها را وشب ها را با نوعی ایمان ... با شکیبایی می گذرانی به انتظار ...... من از پذیرفتن زن به همان اندازه می ترسم که از نفی کردنش. و من آن معنای گمشده را که در رفتن و ماندن پیدا نمی شود -و در ساختن و بازگشتن و در خواستن و در خراب کردن و به دور انداختن پیدا نمی شود- با حسی ناشکیبا از نامعلوم طلب کرده ام. و من از چیزهایی که تعریف می شوند و اسمهای معین دارند و با تکرار کردنشان ویژگی های از پیش تعریف شده ای از سایه بیرون می پرند و حق موجودیت خودشان را طلب می کنند می ترسم ... نامعلوم آرامم می کند.
مرداد ماه - سه سال پیش
از يکي شدن مي هراسي. تو خانه اي مي خري و گلي از گلخانه ي پنج هزار گله اي که جايش را من مي دانم و همه مي دانند که کجاست .... و ديوارهاي درون خانه را با کاغذها مي پوشاني و کاغذها را با امضاها. و روي امضاها مهر مي زني و ديگران را به شهادت مي گيري و روي شهادتشان مهر مي زني. و تو قفل هاي بزرگ مي خري و کيسه هاي سياه رنگ پلاستيک. و هر شب کيسه ي پر از زباله را از چهارديواري ات بيرون مي بري ... کيسه اي که درِ آن را به سختي گره مي زني تا نگاهي بيگانه پس مانده هايت را نبيند ... از در چهار ديواري ات بيرون مي روي و قدم به دنيايي مي گذاري که در آن آنچنان سخت و مصمم براي بدست آوردن آنچه که داري - آنچه که هستي - مي جنگي که من مي دانم و تو مي داني. نگاهي به چپ و راست مي اندازي و کيسه را در جايي مي گذاري که برايت مقرر کرده اند و در هواي تازه ي شب نفسي عميق مي کشي. تو راست مي ايستي. با خودت فکر مي کني که سهمت را چه خوب و چه به جا به دنياي بيرون از چهارديواري ادا مي کني. در را پشت سرت مي بيندي ... و قفلها ... و قفلها. تو پشتت را به در و به هر انچه که در بيرون آن است مي گرداني و هوشمندانه لبخند مي زني. هه! يکي شدن!
مرداد ماه - چهار سال پیش
میدانم. درد هميشه با من بود اما تو که آمدی رنگ درد تغيير کرد. تو که آمدی رنگ همه چیز تغيير کرد. و من فهميدم که تنهايي چه مزه ای داشت. تو که آمدی اشک معنی پيدا کرد ... و اين حس ناشناس که هميشه ته دلم عين يک موجود بيقرار اسير خودش را جمع می کند و به در و ديوار می کوبد معنی پيدا کرد. خواستن، دادن، گذشتن، باور کردن، پشت کردن، تن سپردن و رنج معنی پيدا کردند. تو انگار با من بزرگ شدی. من بيشتر و بيشتر در تنهايي می نشستم و تو حرف می زدی ... و همه چيز رنگ تو را به خود گرفت. دريا رنگ تو را به خود گرفت، کوه رنگ تو را به خود گرفت و آن رهگذر هم که همه ی آن سالها گمان می کردم که امده است تا بماند. و من چهره ها را گم کردم و رنگها را گم کردم و اينه ها را که از هر تصويری خالی بودند ... و به تاريکی پناه آوردم. به ته تنهايي. انجا که هيچ چيز جز تو نبود. ابر نبود. دريا نبود. من نبود. او نبود. هيچ نبود.
|
کلمبیا - سقط جنین - کلیسا ... و قوانین الهی اش ...
سرنوشت زنی مبتلا به سرطان پیشرفته ی رحم ... که در کلمبیا حق سقط جنین به او داده نشده است ... بعد از به دنیا آمدن کودکش هم سرطان آنقدر پیشرفت می کند که هیچ راهی برای درمان آن باقی نمی ماند ... دختزک کوچولو اکنون زنده است و مادر -که یکتنه به جنگ همه ی شوالیه های حامی قانون و مذهب می رود - به تازگی از دنیا رفته است ... می بینی ... در امریکای جنوبی هم داستان از همین قرار است انگار ...
Last year her story helped push Colombia's Supreme Court to lift its absolute ban on abortion. In a landmark decision, the court legalized abortions after sexual assault or incest when the fetus is expected to die or when a pregnancy puts a women's life at risk.
Story from: Womens link world wide 
Video:
|

HUMANITARIAN IMPERIALISM Using Human Rights to Sell War by: Jean Bricmont
این یکی که پرفروش ترین مطاع بازار غرب است ... خط باریکی است بین هواداری از حقیقتی که در جهان ما اتفاق می افتد و افتادن در سیلاب یکی از این جبهه های هواداری حقوق انسان «در جهان سوم» و «جهان اسلام» ...
کتاب را بگیرم بخوانم ... در میان این همه وقت نداشته ...
|
حلاج شفیعی کدکنی
در اینه دوباره نمایان شد با ابر گیسوانش در باد باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟ که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرده ات هنوز پرهیز می کنند
نام تو را به رمز رندان سینه چاک نشابور در لحظه های مستی مستی و راستی آهسته زیر لب تکرار می کنند
وقتی تو روی چوبه ی دارت خموش و مات بودی ما انبوه کرکسان تماشا با شحنه های مامور مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم خاکستر تو را باد سحرگهان هر جا که برد مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نشابور مستان نیم شب به ترنم آوازهای سرخ تو را باز ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
-----
امروز «از میان ریگ ها و الماس ها» ی "احسان طبری" را پیدا کردم ... و خُب یاد این شعر شفیعی کدکنی افتادم و اینجا گذاشتمش ...
هنوز هم می توانی غمگینم کنی ... می بینی؟
|
 منتظرش هستم. منتظر ماه. این روز بلند و ملالت بار خیال گذشتن ندارد انگار.
من آرامم. همه ی اینها که دور و برم هستند می بینندش که درم می نشیند و اگار ماندگار می شود. تاب باور را در نگاهشان می بینم. می خواهم بگویم نه ... اما هراس می آید و نیشم می زند و می رود: نکند همه اش همین باشد؟ نکند همه ام همین باشد؟
من اما روی لبه ی بلندی پرسه می زنم. من اما باز همه ی تنم درد می کند.
می گویم: هشت سال و نیم است. می خندد. می گوید: به کوه ها رحم کنید. باشد من به کوهها و خرسها و شهرها رحم می کنم. من به این بیهودگی ممتد و توانفرسا رحم می کنم.
نمی گویم که: بگذر! نمی گویم که: چرا اینجا هیچ صدایی نمی آید؟ از علامت سوال "؟" فراری ام انگار ... ناخودآگاه. گمانم می گویم: اینجا هیچ صدایی نمی آید "نقطه" با نوعی از آرامش. با نوعی از پذیرش. می گویم و همه ی اینها نوعی حس رضایت درَم به جا می گذارد. هاه! آخر از مرز جنون گذشتم.
مزه اش را دوست ندارم. مثل همیشه. من چیزی را به دست می آورم که نمی خواهم. که من نبوده ام که خواسته امش. بدستش می آورم شاید چون تو باور داشتی که از من بر نمی آید. و هراسهایی که محرک هستی ات بود ... هراس از تنهایی ...از وانهادگی ... از دور افتادگی ... همانقدر که بیزارم می کرد اسیرم کرد. من هرگز به راه خودم که نمی دانستم و نمی دانم چی هست نرفتم ... آن راه را رفتم که راه تو نبود.
هیچ فکر کرده ای ... زندگی کردن مثل این گوسفندی که من هستم کاری ندارد که ... هه! خدایا رحمتی کن ... آغلم را خالی نگذار ....!
منتظرش هستم. منتظر ماه.
|
|
|