روزنگار یک مهاجر



سرخط
نامه بر




نت گردی
دلتنگی که می آید به این سادگی ها نمی رود پی کارش … نه با حرف، نا به شعر، نه با تو

مرا بکش پایین ... هر چه به نیامدن اصرار کردم ... و بیشتر و محکم تر بکشم پایین

قسم به پـ.ـروکـ.ـسی و آنچه می‌شکند
... و خواهید شکست، همچون فـیـ.ـلـ.ـترهایتان
(ســوره‌ی اولـ.ـتـ.ـرا، آیات 9 به بعد)


این همه روز دلم گرفته بود هیچ‌کدوم‌تون نپرسیدین چته؟ سه‌روزه صِدام گرفته هی می‌پرسین چرا؟







    Thursday, December 20, 2007

veradero Beach- Cuba


خُب من برای یک تعطیلات بخور و بخواب دارم می روم کوبا.
خیلی هیجان زده نیستم ... تعطیلات هتل و غذا در رستوران خیلی برای من جذاب نیست ...من دوست دارم در هوای آزاد و هر روز یک جای متفاوت بخوابم و غذایم رو خودم درست کنم ...

کمی هیجان زده هستم چون می روم هاوانا. از بچگی دلم می خواسته که هاوانا را ببینم ... نه به عنوان یک توریست کانادایی با عینک آفتابی و لباس شنا البته .... حالا اما این باز هم از ندیدنش بهتر است ... حتی در این شکل و شمایل ...

می شود آخرین روزها/ماههای کاسترو ...
می شود آخرین روزها/ماههای من.





    Sunday, December 16, 2007

یادداشت اول: کریسمس هیچ حسی در من ایجاد نمی کند ... شاید به جز همان تنفر دایی جان ناپلئونی ام (همه اش زیر سر انگلیساست!) از بیلیونها دلار که بابت خریدهای بیهوده به جیب کاپیتالیسم واریز می شود ... و شلوغی مالها و خیابانها.
هه! حالا که دلتنگی هایم مشمول مرور زمان شده اند دیگر باز عید هم حسی در من ایجاد نمی کند. قبل از اینکه از ایران خارج شوم همیشه عیدها بدحال می شدم و حسی از دورافتادگی تلخ و بی حسم می کرد.
حالا هروقت چیزی می آید و می خواهد دورافتادگی ام را خدشه دار کند رنگم می پرد.

یادداشت دوم: شروعش کرده اند و رهایش هم نمی کنند. بحث سر محدودیت مفهوم Diversity است و نقطه ی مقابلش Integration. بحث می کنند که مهاجرین باید خوشان را در جامعه ی کانادا با اصولش -و حالا هی هم تکرار می کنند که «دمکراسی» و «سکولاریسم»- به کلی Integrate کنند.
با مردم مصاحبه می کنند و شنیدن اینکه «چرا من به عنوان یک کانادایی مجبورم در مرکز شهر مونترال زنان نقابدار و برقه پوش را ببینم و شک کنم که اینجا Quebec است یا عربستان سعودی» هیچ کمکی به هواداران Diversity نمی کند.
زیبایی مفهوم Diversity که ژان ترودو بنیادش نهاد در میانه ی بحث هایی که حول جامعه ی سکولار و هراس از قدرت گرفتن ادیان دیگر در کانادا -و خوب طبعا اسلام با شهرتش به تمایل به دستیابی به جکومت جهانی- و افزایش تعداد مهاجرینی که حاضر نیستند «قوانین» کانادا را بپذیرند هیچ نمودی ندارد.
مطلبی خواندم در خصوص کارگاه هایی که تشکیل داده اند در Quebec و از مردم دعوت کرده اند که بیایند و با هم بنشینند و در این خصوص صحبت کنند.
آمارها هیچ خوب نبودند. بیش از ۵۰٪ مردم مایلند که قانون به نحوی تغییر کند که مهاجرین را ملزم سازند تا Integration در جامعه ی کانادا را به عنوان شروط اصلی مهاجرت بپذیدند. فاتحه ی Diversity ترودی عزیزجان هم دارد خوانده می شود.

در کبک بحث را Accomodation of minority religions می خوانند. خنده دار است که همه ی مذاهب مورد بحث قرار می گیرند و Good Old Christianity برنده ی نهایی است.

یادداشت سوم: اینهفته اخــبـــــــــار از دختر جوانی از خانواده ای مسلمان می گویند که پدرش -گویا- اورا کشته است. سر حجاب گمانم. بماند که بخش اصلی Media به نحواه ای نسبتا منطقی حول و حوش این قضیه می چرخند ... اما حالا این هم کم برای جامعه ای که در هراسی تلقینی از مسلمانان به سر می برد بد نیست.

یادداشت چهارم: دوباره حول شکنجه در Guantanamo بالا گرفته است. دیدن صورتهای خوش آب و رنگ کارگزاران CIA که همه چیز را انکار می کنند و در کنارش صحنه های شکنجه کم آزار دهنده نیست. امریکایی ها هر گونه ارزش انسانی-اجتماعی را که شهار اصلی حمله به عراق و افغانستان قرار دادند بارها زیر پا گذاشته اند و هیچ جنبشی یا اعتراضی در سطح اجتماعی نسبت به عملکرد ظالمانه شان دیده نمی شود.
شکنجه، ربودن متهمین به تروریسم (یعنی عرب مسلمان) از کشورهای دیگر، زندانیانی که مفقود شده اند دیگر مفاهیم ناآشنایی نیستند اما اخباری که لبریز است از بریتنی اسپیرز و انجلینا ژولی و هاکی و فوتبال و کریسمس و موبایل جایی باقی نمی گذارد برای این حرفها.

در غرب دمکراتیک مردم دولتها را انتخاب می کنند، به انها باور ندارند، هر ده سال یکبار یکی از دوپارتی قدرتمند را -لیبرال و کانسرواتیو یا جمهوری خواهان و دمکراتها- را سر کار می آورند و دیگر هیچ توجهی نمی کنند که دولتهاشان چه بلایی سر جهان می آورند.
اینهم یک سایت برای آنها که امریکا هستتند و از برچسب تروریست نمی ترسند.

اینهم برای برنامه ی اعتراضی شان در روز یازدهم طانویه ی ۲۰۰۸ در شهرهای مختلف جهان.






    Saturday, December 15, 2007



Three Colors - BLUE


اگرچه با زبان فرشتگان سخن مي گويم
با اين همه عاشق نيستم
كلامم همچون آواي سنج پر طنين ست
و با اين كه دارنده پيام الهي ام
و به همه اسرار آگاهم
و به تمامي دانش ها و حكمت ها دانام
با اين همه ، همه ايمان و باورم
چرا كه مي توانم كوهها را بلرزانم
اگر عاشق نبودم ، هيچ نبودم
عشق صبوري ست
سرشار از مهرباني و بخشش است
عشق همه چيز را بر خود هموار مي كند
عشق بر همه چيز الهام مي بخشد
عشق هرگز نمي ميرد .
آن گاه كه پيامبران غايب اند
زبان ها خاموش اند
معرفت رنگ باخته است
دانايي فرموده است
و تنها ايمان ، اميد ، عشق هنوز زنده است
با اين همه ، عظيم ترين و پربارترين همه اينها
عشق است !

By: Zbigniew Preisner





    Tuesday, December 11, 2007



La Marée Haute - LHASA


The road sings,
When I from go away.
I take three steps,
The road is keep silent.

The road is black,
As far as the eye can see.
I take three steps,
The road is not any more.

On the high tide,
I am assembled.
The head is full,
But the heart does not have enough.
On the high tide,
I am assembled.
The head is full,
But the heart does not have enough.

Lace hands,
Appear of wood,
The brick body,
The eyes which prick.

Lace hands,
Appear of wood.
I take three steps
And you are there.

On the high tide,
I am assembled.
the head is full,
But the heart does not have enough.
On the high tide,
I am assembled.
the head is full,
But the heart does not have enough





    Monday, December 3, 2007

لولوي شيشه ها
دفتر شعــــر: زندگی خوابهــا
سهـــراب سپهــــری


در اين اتاق تهي پيكر
انسان مه آلود !
نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟

درها بسته
و كليدشان در تاريكي دور شد.
نسيم از ديوارها مي تراود:
گل هاي قالي مي لرزد.
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند.
باران ستاره اتاقت را پر كرد
و تو در تاريكي گم شده اي
انسان مه آلود!

پاهاي صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته .
درخت بيد از خاك بسترت روييده
و خود را در حوض كاشي مي جويد.
تصويري به شاخه بيد آويخته :
كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد،
گويي ترا مي نگرد
و تو از ميان هزاران نقش تهي
گويي مرا مي نگري
انسان مه آلود!

ترا در همه شب هاي تنهايي
توي همه شيشه ها ديده ام.
مادر مرا مي ترساند:
لولو پشت شيشه هاست!
و من توي شيشه ها ترا ميديدم.
لولوي سرگردان !
پيش آ،
بيا در سايه هامان بخزيم .
درها بسته
و كليدشان در تاريكي دور شد.
بگذار پنجره را به رويت بگشايم.

انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت
و گريان سويم پريد.
شيشه پنجره شكست و فرو ريخت:
لولوي شيشه ها
شيشه عمرش شكسته بود.











February 2002 ___ March 2002 ___ April 2002 ___ May 2002 ___ June 2002 ___ July 2002 ___ August 2002 ___ September 2002 ___ October 2002 ___ November 2002 ___ December 2002 ___ January 2003 ___ February 2003 ___ March 2003 ___ April 2003 ___ May 2003 ___ June 2003 ___ July 2003 ___ August 2003 ___ September 2003 ___ October 2003 ___ November 2003 ___ December 2003 ___ January 2004 ___ February 2004 ___ March 2004 ___ April 2004 ___ May 2004 ___ June 2004 ___ July 2004 ___ August 2004 ___ September 2004 ___ October 2004 ___ November 2004 ___ December 2004 ___ January 2005 ___ February 2005 ___ March 2005 ___ April 2005 ___ May 2005 ___ June 2005 ___ July 2005 ___ August 2005 ___ September 2005 ___ October 2005 ___ November 2005 ___ December 2005 ___ January 2006 ___ February 2006 ___ March 2006 ___ April 2006 ___ May 2006 ___ June 2006 ___ July 2006 ___ August 2006 ___ September 2006 ___ October 2006 ___ November 2006 ___ December 2006 ___ January 2007 ___ February 2007 ___ March 2007 ___ April 2007 ___ May 2007 ___ June 2007 ___ July 2007 ___ August 2007 ___ September 2007 ___ October 2007 ___ November 2007 ___ December 2007 ___ January 2008 ___ February 2008 ___ March 2008 ___ April 2008 ___ May 2008 ___ June 2008 ___ July 2008 ___ August 2008 ___ September 2008 ___ October 2008 ___ November 2008 ___ December 2008 ___ January 2009 ___ March 2009 ___ April 2009 ___ May 2009 ___ June 2009 ___ July 2009 ___ August 2009 ___ September 2009 ___ October 2009 ___ November 2009 ___ December 2009 ___ January 2010 ___ February 2010 ___