|
|
|
Thursday, January 31, 2008
خوب. من نه تنها خودم را که تو را هم دیوانه کرده ام. و خسته کرده ام. خُب من این را که هستم دیوانگی نمی دانم. تو می دانی.
گوش به حرف دل دمدمی مزاج دادن دیوانگی است؟ و مزاج که همه دم و یک دم یک چیز را بطلبد و هی نق بزند، دیوانگی است؟ و دل آدم هی رنگ به رنگ شود دیوانگی است؟ و هی آفتاب بخواهد و دور بخواهد و ماندن بخواهدو کوه بخواهد و رسیدن بخواهد و سایه بخواهد و رفتن بخواهد و دریا بخواهد و قرار نخواهد و نزدیک بخواهد و صحرا بخواهد دیوانگی است؟ دل آدم هی تابه تا شود دیوانگی است؟
و قرار نداشتن دیوانگی است؟
****
ندانم.
|
امشب دارم می روم نیویورک. برای دو روز. دو روز کوتاه و زودگذر... دو روز طولانی.
|
Wednesday, January 16, 2008
می دانی جان دل ... حالا دیگر خیلی همه چیز ساده شده است ... شاید خیلی «خیلی» ... حالا دیگر نگاهت که می کنم می بینم که تو تنها پسرکی کوچولو و شیرین زبان بودی که قیافه ی بزرگترها را به خودش می گرفت ... پسرکی که می خواست برنده شود. همیشه. و به هر قیمتی. به هر قیمتی.
***
فردا تقویمت را نگاه کن. بیست و هفتم دیماه. چی بردی؟
|
Thursday, January 10, 2008
هاوانا.



|
|
|