روزنگار یک مهاجر



سرخط
نامه بر




نت گردی
دلتنگی که می آید به این سادگی ها نمی رود پی کارش … نه با حرف، نا به شعر، نه با تو

مرا بکش پایین ... هر چه به نیامدن اصرار کردم ... و بیشتر و محکم تر بکشم پایین

قسم به پـ.ـروکـ.ـسی و آنچه می‌شکند
... و خواهید شکست، همچون فـیـ.ـلـ.ـترهایتان
(ســوره‌ی اولـ.ـتـ.ـرا، آیات 9 به بعد)


این همه روز دلم گرفته بود هیچ‌کدوم‌تون نپرسیدین چته؟ سه‌روزه صِدام گرفته هی می‌پرسین چرا؟







    Tuesday, February 26, 2008

تهران عجب شهری است.

حالا دیگر همه چیز آرام گرفته است. حالا من تو را دیده ام. و همه ی آنچه در گذشته دوست می داشتم. دیگر نمی توانم بگویم: «همه ی آنچه دوست می دارم.» نه. چیزهایی هستند که دوستشان دارم و در دایره ی بزرگ اما بسته ی این شهر جا نمی گیرند. چیزهایی نه از جنس تو.
خنده دار است اما در تمام ده سال گذشته من نخواستم که چیزی را دوست بگیرم ... چیزی را دوست بدارم ... چیزی را باور کنم. چیزی را به جز تو. اما به یکصد هزار و یک دلیل و بی هیچ دلیل شاید، باز دوست گرفتم و باز دل بستم.

حالا باز دستخوش طوفانهای غم و شادی و دلتنگی و بی قراری هستم.
حالا دیگر تو را دیده ام.
دیده ام.

حالا می توانم در تاریکی بنشینم و بی آنکه لازم باشد به خودم بگویم :«یادت باشدکه ...» به یاد بیاورم که ما - من.تو- از کجا شروع شدیم و راهمان کجاست.

حالا می توانم در خیابانهای شهر بی هدف راه بروم و بی آنکه لازم باشد به خودم بگویم: «ببین که .... » ببینم که چقدر از تو فاصله دارم. دوباره ظرفهای جان و دل مان -من. و تو- را ببینم. آنچه را ببینم که این ظرفها را پر می کند و زندگی مان را معنی می کند.

حالا می توانم بر تلخکامی ام در ترک چندین باره ی این شهر که دوستش می دارم پشت کنم و راهم را بکشم و بروم (همچنان به امید اینکه روزی برای همیشه بازگردم) بی آنکه لازم باشد به خودم بگویم :«تو باید ...و تو نباید ...» . بروم به ان سمت که سمتِ من است و حتی فرعی ترین کوچه هایش هم راهی ندارد به آنجا که تو هستی.

من انسان کوچکی هستم. من هنوز دلایل چیزها و ماهیت چیزها و خصوصیت شان را درک نمی کنم. اما موجودیتشان را ... چرا.

من عاشق "فینقیل" هستم که مریض است و حالا که من اینجا هستم دوستانم از او مراقبت می کنند و شبها از هراس امکان نداشتنش، نبودنش گریه می کنم. من عاشق منظره ی کوه های اطراف تهران هستم وقتی که بالای قله ی توچال نشسته ام و همین جا و همین الان دارم نقشه می کشم که بالا بروم و ببینمش. و همین الان دلم از وجد دیدنش می لرزد. می دانم. احمقانه به نظرت می رسد یا ساده دلانه. مهم نیست. اینرا بگذاریم کنار همه ی چیزهایی که نه من درکشان می کنم. و نه تو. چیزهایی مثل بودنمان روی این زمین.

همه چیز را نباید فهمید.تنها شاید باید پذیرفتشان. آنچنان که هستند.
من خودم را و تو را می پذیرم. به تمامی.

شانه بالا باید انداخت. همین.





    Friday, February 22, 2008

امروز- جمعه

آرزوهاي من چندان هم پيچيده و دور از دست نيستند. به دست آوردن شان ساده است.
آفتاب و برف و پله هاي شير پلا.
نه سالي ميشد كه شير پلا نرفته بودم. دلتنگش بودم.
بد مصب دلتنگي عجب حسي است.
حالا اين يكي براي چند وقتي از فهرست خط خورد.
از شمال كه برگردم خيز بر خواهم داشت براي توچال.

.....

پانويس: خنده دار است لي بيشتر آرزوهاي من مربوط مي شوند به "رفع دلتنگي" و يا بايدِ "اولين ديدار". مثل بايدِ اولين ديدار با كليمانجارو يا چيلكوت تريل.

*****

ديروز - 5 شنبه

مي خندم: "دو قاره و ده سال".
كافي نيستند.
در تو هيچ دري براي پاسخ گشوده نمي شود. بسته اي. مانند هميشه.


نمي دانم چه حسي داري. راستش عادت كرده ام كه ندانم. كه نخواهم بدانم.

فكر مي كنم تو بر خودت است كه مسلطي يا بر من.
نمي دانم. برايم مهم نيست. ياد گرفته ام كه مهم نباشد.

*****

پريروز - 4 شنبه

چطور می شود یک چیز را اینطور خواست ... اینطور تب آلود و دردناك ... و در همان حال از ان دور بود .. از "آن" در مفهوم مطلقش.

****

پس پريروز - سه شنبه

تهران عجب شهری است.
نمی دانم این جوش و خروش و هیجان شهر است که دیوانه ام می کند، مردم که به هر طرف می دوند و باصدای بلند در گوشی های موبایلشان حرف می زنند و چیز می خرند و چیز می فروشند ... و تنها دخترها و پسرهای خیلی خیلی جوان هستند که لبخند می زندد و انگار که از معادلاتشان راضی اند، مانتو فروشی ها و کفش فروشی ها و لوازم خانگی فروشی ها و اجیل فروشی ها
یا دیدار با همه ی آنچه که دوست داشته ام.
و تو.

تهران عجب شهری است.
شاید این دیدار تو در خیلبانهای آشنای شهر است که دیوانه ام می کند
یا ندیدنت.
می بینی ... من هنوز هیچ چیز نمی دانم.





    Tuesday, February 5, 2008












February 2002 ___ March 2002 ___ April 2002 ___ May 2002 ___ June 2002 ___ July 2002 ___ August 2002 ___ September 2002 ___ October 2002 ___ November 2002 ___ December 2002 ___ January 2003 ___ February 2003 ___ March 2003 ___ April 2003 ___ May 2003 ___ June 2003 ___ July 2003 ___ August 2003 ___ September 2003 ___ October 2003 ___ November 2003 ___ December 2003 ___ January 2004 ___ February 2004 ___ March 2004 ___ April 2004 ___ May 2004 ___ June 2004 ___ July 2004 ___ August 2004 ___ September 2004 ___ October 2004 ___ November 2004 ___ December 2004 ___ January 2005 ___ February 2005 ___ March 2005 ___ April 2005 ___ May 2005 ___ June 2005 ___ July 2005 ___ August 2005 ___ September 2005 ___ October 2005 ___ November 2005 ___ December 2005 ___ January 2006 ___ February 2006 ___ March 2006 ___ April 2006 ___ May 2006 ___ June 2006 ___ July 2006 ___ August 2006 ___ September 2006 ___ October 2006 ___ November 2006 ___ December 2006 ___ January 2007 ___ February 2007 ___ March 2007 ___ April 2007 ___ May 2007 ___ June 2007 ___ July 2007 ___ August 2007 ___ September 2007 ___ October 2007 ___ November 2007 ___ December 2007 ___ January 2008 ___ February 2008 ___ March 2008 ___ April 2008 ___ May 2008 ___ June 2008 ___ July 2008 ___ August 2008 ___ September 2008 ___ October 2008 ___ November 2008 ___ December 2008 ___ January 2009 ___ March 2009 ___ April 2009 ___ May 2009 ___ June 2009 ___ July 2009 ___ August 2009 ___ September 2009 ___ October 2009 ___ November 2009 ___ December 2009 ___ January 2010 ___ February 2010 ___