روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Wednesday, May 21, 2008

چیزها یکدفعه و بی آنکه از پیش تو را خبر کنند تغییر می کنند. خُب نه همه ی چیزها ... آن یکی که در تو و برای تو جا باز کرده است و تو یا نمی دانی و یا نمی خواهی بدانی.
که چقدر ... که چرا.
شاید تو باید نشانه ها را دیده باشی و خوانده باشی و معنا کرده باشی و نکرده ای و نخواسته ای که بکنی. چیزها یکدفعه تغییر می کنند و هرچند تو مدتهاست، سالهاست که از بیهودگی ... از یکپارچگی ... از صلبیت این نقش که تو را در خود گرفته است در عذابی به یکباره با آن روبرو می شوی. با تغییر. و نحوه ی جایگرینی مفاهیم در تو و برای تو یکباره عوض می شوند. آن تغییر که از بیرون به تو هجوم می آورد و آن همه ی مفاهیم که در تو جابه جا می شوند.... و خنده دار است یا ترحم انگیز نمی دانم اما تو هیچ دخالتی ... هیچ قدرتی در این شکلی گیری ها نداری.

به خودم می گویم: می توانی؟

نمی دانم این خاصیت رندگی است یا بخشی از همان حس ترحم انگیز بقا ست که من سخت ترین جیزها را، بیرحمانه ترین و بی معنی ترینشان را هرجا و به هر شکل که اتفاق افتاده اند پذیرفته ام. هرگز خودم را از بالای یک بلندی پرتاب نکرده ام که: "مرده شور همه اش را ببرد ... یکجا". هرگز خودم را بر آنچه که آزارم داده و خشمگینم کرده و مایوسم کرده و بیزارم کرده است نیافکنده ام و با شوری عظیم گلویش را نفشرده ام تا نفسش ببرد ...
هه! نه. من راهم را کج کرده ام و شانه بالا انداخته ام. بی حس. بی خون. و عاقلانه و بزرگسالانه فکر کرده ام: «همه اش نمی تواند همین باشد». فکر می کردم همه ام نمی توانست همین باشد.
حالا هرچند دلم برای حواس خشم و یاس و بیزاری و عشق تنگ می شود. یکجایی در راه اینها را هم با دیگر چیزها ترک کردم.

به خودم می گویم: می خواهی؟

از خواستن و از توانستن در می گذرد. من می پذیرم. من شانه بالا می اندازم که: «این که هست همان است که باید باشد.» و هنوز نیمه شبها بیدار که می شوم به تو فکر می کنم. چگونه همه ی این که دغدغه ی من است، این دلهره ی مداوم ومکرر، برای تو نه تاب و نه تب و نه هذیانی بی معنی که دلیل تو و نشانه ی حضورت در جهان هستی است. همه ی اینها که مرا می ترسانند معنای تو هستند. چکونه این همه را نه که می پذیری ... نه ... که طلب می کنی و به دست می آوری.
تو آنها را از آن خود می کنی. تصاحب می کنی. و در می گذری. بی تردید.


***

به خودم می گویم که می ترسم.
می ترسم. می بینی ...هنوز چیزهایی هستند که مرا می ترسانند.









    Wednesday, May 14, 2008

خوب الان ساعت هشت و سی و نه دقیقه است و من در محل کار جدید بین کوهی از نقشه و مشخصات فنی و صورتجلسه های جلسات مکرر نشسته ام ...
ساعت ۹ یک جلسه ی چند ساعته دارم با همه ی مشاورین و روسای شرکت و فلان و بهمان ... گرداندن جلسه هم به عهده ی من است ... و ای خدا اصلا حوصله ندارم. این همه جزئیات ... این همه نکات فنی.

شیطونه می گه ...

***
در رخوت مطلق زندگی می کنم. نه هیچ گونه حرکت اجتماعی می کنم ... نه جمعی ... نه خانوادگی ... نه دوستانگی ... نه عاشقانگی ... نه ورزشکارانگی ...
وقتم روی یک مبل سرخ رنگ می گذرد ... قُمبلی که روی سینه ام خرخر می کند ... و تصاویر بی معنا و احمقانه ای که روی صفحه ی تلویزیون می گذرند ....
و انگار هیچ چیز نمی تواند مرا از این رخوت در اورد ... حتی تو!

***

یکی پس گردن شیطونه ... یک جرعه قهوه/کاپوچینو برای بیدار شدن ...
چند وقت دیگر می توانم اینطوری کار کنم؟

به رشید می گویم: من نمی دانم این الاغها اصلا برای چه به من حقوق -آنهم اینقدر!-۰می دهند ... من اصلا از دنیای کانستراکشن (!!) بیرونم به خدا ...



***

ابلوموف از طبقه ی خورده بورژوا ملقمه (ملغمه!!) ی مسخره ای می شود مثل من.









    Friday, May 2, 2008

دو سال طاقت فرسا در پیش رو دارم و یک برج دوقلوی بیست طبقه.
یک چیزی در من همیشه اشتباهی است.

***

خوب. من یکهفته ام شد در کار جدید. نمی دانم کار درستی کرده ام یا نه ولی مسئولیت چندین برابری را پذیرفتم آخر ... برای یک مشت دلار گمانم.

کار جدیدم چیزهای خوبی دارد. برای اولین بار محل کارم در یک جای باحال تورنتو قرار دارد و من صبحها یک اتوبوس و مترو سوار می شوم و می توانم در تمام راه زل بزنم به مردم. مردم از روزی ۲۳۰km رانندگی.
ظهرها از شرکت می زنم بیرون و در شلوغی راه می روم ... اگر که این جلسه های مزخرف و پشت سر هم بگذارند ... کار کردن در کورپوریشن.
باز هم لعنت بر کسی ... بر جریانی که مرا تشویق کرد مهندسی بخوانم ... بابا من ریاضیات و ادبیاتم خوب بود ... و بیشتر از همه ورزشم! چه ربطی دارند اینها به کار در این غولهای برجساز ...
اما خوب ادبیات خواندن که از کاراکتر شخصی(و البته) طبقاتی من بر نمی آمد ... ما که باید از دست خانواده فرار می کردیم که حمایتمان نکنند ... که هراس ها وباید ها و نبایدهایشان را در مغرمان فرو نکنند -به اسم آینده نگری- ... ثابت می کردیم که می شود امروز برای امروز زندگی کرد ... باید خرج خودمان را می دادیم ... «خودمان» خیلی هم ولخرج و بی حساب و کتاب زندگی می کند ... تنها هم که بودیم ...و قرارمان هم بود که تنها بمانیم.

... جامعه شناسی و علوم سیاسی را در ۱۸ سالگی دوست داشتم ... اما در ایران سال ۶۴ جایی نداشت. هه! علوم سیاسی در زمان جنگ! در زمان رفسنجانی. (یادم می آید که بهترین گزینه ی انتخاب دور گذشته رفسنجانی بود و دوستانم بهش رای می دادند نمی دانم بخندم یا گریه کنم) ... من خاتمی را هنوز دوست دارم اما حس اصلاح طلبی ام تا عالیجنایات سرخ و سیاه نمی تواند برود. شرمنده.

پروژه ای که قرار است بروم در داون تاون تورنتو واقع خواهد بود ... شاید بتوانم کمی با زندگی در تورنتو قاطی شوم ... بعد از ده سال. بتوانم همینطوری سرم را بیندازم پایین و در خیابانها بی دلیل راه بروم. همچنان که در تهران.

خنده دار است که بعد از این همه سال، من هنوز در جلسه ها مثل بچه ای می مانم که اشتباهی زیر میز قایم شده است ... در سر ساختمان، با آن کلاه و کفش ایمنی هم ... هنوز به شنیدن هر چیزی می خواهم بزنم زیر خنده ... ای ای ... و قیافه ی جدی اطرافینم می تواند هنوز به سختی من را متعجب کند: اینها چطور می توانند اینقدر جدی باشند؟

خوب! هنوز می توانم متعجب شوم ... ای ای ...















February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******