روزنگار یک مهاجر





Email

HOME





    Saturday, September 27, 2008

چهار سال پیش:

قصه ي من يک افسانه ي آشنا است. افسانه ي ماهي سياه کوچولو. ماهي سياه کوچولو يي که عاشق مرغ ماهيخوار شده است ... حالا سالهاي سال است که من خنجر به دست ايستاده ام ... و هنوز نمي دانم آن را توي دل خودم فرو کنم يا توي دل مرغ ماهيخوار ... مرغ ماهيخوار دلبند! مرغ ماهيخوار نازنين!
حالا چهار سال و سه ماه از این نوشته گذشته است و ده سال از ما و از شهریور گذشته است و بهمن گذشته است ... پانزده سال از دیماه گذشته است ...
سالها از رویمان گذشته اند ...

من گذشته ام و تو؟ من گذشته ام.

حالا من دیگر آن ماهی سیاه کوچولو نیستم ... کوچولو نیستم و ناهمرنگ نیستم و ناهمزاد نیستم و با تو نیستم و بی تو نیستم .... هیچ چیز نیستم.
دیگر از تو زخم نمی خورم و از خودم زخم نمی خورم و هیچ چیز نمی تواند از خود بدرم کند ... حسته شاید ... بی حوصله و عاصی شاید. تلخ؟ حتما ... اما شوریده؟

دردم می آید شاید ... و من هی روبرمیگردانم ... از درد ... مثل یک حیوان پیر زخمی پوستم خشن شده است و ترک بر داشته است و پر از لک شده است و دیگر این خراشها انقدر ز پوستم رد نمی شوند ... فکر می کنم این هم می گذرد و آن هم می گذرد ...
بی حس شده ام و تلخ.

و گاهی همه چیز و همه کس و همه جا در نظرم پوچ می آیند. من در گرداب بی حسی و بی عشقی و بی اعتنایی غوطه می خورم ...
و من چنگ می زنم و باز خودم را می کشم بالای آب. نفسی می کشم ... و باز رها می شوم.


***

یکبار برای آیدا چیزی نوشتم در حصوص این حس که مثل جاذبه ی مطرود یک هروئینی است که عقل به خرج داده است و آنرا ترک کرده است... بالاخره ... اما آن حس عجیب و کشنده هنوز در ش هست ... آن جاذیه ی گنگ و غیر قابل مقاومت و کشنده. و هر چیز دیگر در حضورش بیهوده است.

حالا آن همه رفته است. و همه چیز ... و باز همه چیز بیهوده است. بیهوده تر از همیشه. و من از این بی حسی در رنجم.
از روابط عاشقانه و دوستانه ی سالم و مقبول عقل. از قرارهای در کافی شاپ و رستوران .
از دیدارهای در IKA و قدم زدن در کوچه های Northyork.
از داد و ستدهای دوستانه و احساساتی ... با آنها که در نزدیکی مان ... در شهرمان زندگی می کنند و جوابمان را می دهند و دست دادن بلدند و دست گرفتن بلندند و کتابهای خوب می خوانند و فیلمهای خوب می بینند و شعرهای خوب می خوانند ...

از همه ی آن عاشقانه ها و شبانه ها می بینی چه باقی مانده است.


***

حضور بچهک را با این حس و حالم قاطی نمی کنم. لگد که می زند یا قل قل که می خورد توی دلم یک قربان صدقه می روم و بر می گردم سر حال و هوای خودم ... بهش می گویم: خیلی راهمان از هم جداست .... حالا تو باید هی امیدوار باشی و عاشق باشی و زمین بخوری و رخم بزنی و رو برگردانی و در بمانی و ... من شاید برای همه ی اینها دیگر خیلی پا به سن گذاشته ام.
حالا تو باید بیایی و از من بگذری.
من باز راه خودم را می روم. و تو هم راه خودت را خواهی رفت.
بپرهیزیم از همرنگی و همراهی و همنفسی.
همیشه با نفس تازه باید راه رفت بچهک.
تنها.

آخرین چیزی که در دنیا می خواهم فرزندی ست که خودش را دربند احساسات و حالها و هواهای بویناک خانواده اش -یک مشت خویشاوندان بیولوژیکی و شناسنامه ای- کند و بعد از آن مادر و پدری است که بخواهند یک زندگی تازه پا را «شکل» دهند و «جهت» ... و راهنمایی اش کنند تا خوب بزرگ شود و خطا نکند ...

آخ دوستت دارم که خطا کنی و بیراه بروی و سرت به سنگ بخوری ...
دوستت دارم که به من بگویی: نه. به همه چیز بگویی نه. دوست دارم که همه چیز را بگذاری و بروی.

پدرت نگران است. می گوید که من می خواهم که تو درد بکشی و نپذیری و بیراه بروی. می ترسد من، حضور من تو را نا آرام کند و عاصی.
راست می گوید. هر چه باشی خواهی بود ... اما بیشتر با هم دوست خواهیم بود اگر اینقدر پر نباشی از هراس تک افتادن و بیراهه رفتن. اگر نترسی از راه بی برگشت.
نی ترسی از بی فرجام.

من را ببین ...هه ... من نترسیدم و پشت کردم و گفتم نه ... و باز افتاده ام اینجا ... وسط کجا آباد زندگی می کنم و در مرکز کجا آباد در "کجا آباد کورپوریشن" کار می کنم و حسرت آن جنازه را می خورم که در کنار بیراهه ای افتاده است ... بی نام. بی صورت.

***

می بینی ... حس می کنم رسیده ام به آخر خط.









    Friday, September 26, 2008

تو پریشان بافی می کنی ...

من هم می کنم.









    Wednesday, September 10, 2008

نمی دانم دقیقا اولین حرکتت را احساس کردم ... در ۱۹ هفتگی ات بودی ... یکبار یک تکان شدید خوردی.
توی بیست هقتگی یکبار از خواب بیدارم کردی ... بسکه وول می زدی.
و در بیست و یک هفتگی ات دیگر وول وول و چرخ جرخت شروع شد. من یکروز یکشنبه برنامه هایم را کنسل کردم ... ازدست تو!

***

تمایلم به انکار افکار سانتی مانتالیستی باعث شد که همانموقع جلوی خودم را بگیرم و تاریخ دقیقشان را ننویسم.
حالا پشیمانم! باید بروم تقویمم را نگاه کنم بلکه روزها را دقیقتر بتوانم به خاطر بسپرم!

***

جمعه ۱۵ شهریور - ۲۳ هفته:

اولین باری که میشود ضربه ی لگدهایت را از روی پوست شکم احساس کرد. دستش را باز می کند و نرم روی برآمدگی شکمم می گذاد و ... بوم. یک لگد. آها!
اما انگار تا گرمای دست را احساس می کنی تامل می کنی. هرچه صبر میکنیم دیگر خبری نیست.
نیم ساعت بعد همینطور لگد است که به در و دیوار دلم می خورد. ای وروجک.

سه شنبه ۱۹ شهریور - هنوز ۲۳ هفته:

روی مبل خوابیده ام و از لگدهایت لذت می برم. بنگ بنگ بنگ ... امروز اولین بار است که می شود لگدهایت را از روی پوست دید. لباسم را بالا می زنم و به پوست شکمم نگاه می کنم که از ضربه هایت تکان می خورد. هی جانمی!

هی پسر جان. کاش همیشه اینجا می ماندی. چه حال و هوایی داریم ها!









    Monday, September 1, 2008

می شود گفت که این همه بهتر است.
مسخره است اما یک نیم نگاه دیگری زمانی می توانست زمینم بزند
و یک نیم نگاه دیگری به دیگر سو می توانست معنای همه چیز را دگرگون کند ...

و من پر بودم از خوب و بد و بهتر ...
و حماقت ساده لوحانه ی جوانی
و هستی می توانست چقدر رنج آور باشد.
و این همه چقدر حالا معناشان را از دست داده اند
و همه چیز معنایش را از دست می دهد
و همه چیز می شود یک چیز
و همه چیز آرام میشود
و راحتی بخش

***

می شود گفت که این همه چقدر بهتر است
و من شکرگزارم.

***

تنهایی و تعادل.

***

حالا 5 ماهی تا بچهک بیاید و باز همه چیز را از تعادل خارج کند وقت باقی است ...
و من می مانم و این همه
که هیچ نیستند.

***

از اینکه دیگر شاید نتوانم توچال را ببینم رنج می کشم
و دربند را
و تقاطع عباس آباد آنجا که سینما آزادی در لباسهای نونوارش نشسته است
اما یکجایی ته دلم مطمئنم که توچال و دربند و کوچه های باریک تهران را هم یکجایی باز پیدا خواهم کرد
همانطور که تو را















February 2002   ... March 2002   ... April 2002   ... May 2002   ... June 2002   ... July 2002   ... August 2002   ... September 2002   ... October 2002   ... November 2002   ... December 2002   ... January 2003   ... February 2003   ... March 2003   ... April 2003   ... May 2003   ... June 2003   ... July 2003   ... August 2003   ... September 2003   ... October 2003   ... November 2003   ... December 2003   ... January 2004   ... February 2004   ... March 2004   ... April 2004   ... May 2004   ... June 2004   ... July 2004   ... August 2004   ... September 2004   ... October 2004   ... November 2004   ... December 2004   ... January 2005   ... February 2005   ... March 2005   ... April 2005   ... May 2005   ... June 2005   ... July 2005   ... August 2005   ... September 2005   ... October 2005   ... November 2005   ... December 2005   ... January 2006   ... February 2006   ... March 2006   ... April 2006   ... May 2006   ... June 2006   ... July 2006   ... August 2006   ... September 2006   ... October 2006   ... November 2006   ... December 2006   ... January 2007   ... February 2007   ... March 2007   ... April 2007   ... May 2007   ... June 2007   ... July 2007   ... August 2007   ... September 2007   ... October 2007   ... November 2007   ... December 2007   ... January 2008   ... February 2008   ... March 2008   ... April 2008   ... May 2008   ... June 2008   ... July 2008   ... August 2008   ... September 2008   ... October 2008   ... November 2008   ... December 2008   ... January 2009   ... March 2009   ... April 2009   ... May 2009   ... June 2009   ... July 2009   ... August 2009   ... September 2009   ... October 2009   ... November 2009   ... December 2009   ... January 2010   ... February 2010   ... March 2010   ... April 2010   ...



******




******