پسرک تمام بعد از ظهر را گریه کرد. از بغلم پایین نمی آمد ... با او بازی کردم . می خندید و اما در آن میان کمی ناله می کرد ... و باز سخت گریه می کرد.
بعد از چند ساعت از خواباندنش ناامید شدم ... یک جور داروی طبیعی که مال دل درد بچه هاست را به او خوراندم ...طعمش را دوست نداشت ... بیشتر هوار می زد ...
کم کم خوب شد.
خوابید.
نشستم در تاریکی اتاق نشیمن و به صدای نفسش در اتاق مجاور گوش کردم که خوابیده بود ... در آرامش ... و گاهی در خواب وول می زد.
کارهایش را مرور کردم ... جان دلم دل درد داشت. وقت بازی هم می خندید و هم ناله می کرد (مرده ام برای خنده هایش ... نه ... مرده ام برایش ... جانم برایش در می رود ...)
...
دیر فهمیدم که دردی دارد.
به من اعتماد دارد و انتظار دارد که دردهایش را بفهمم و چاره کنم ...
می توانم؟



پانویس: پسرکم بیقرار عروسک پرتقالی رنگش شده است .... نگاهش را ببین.