این نوشته ای از ادریس است در اردیبهشت چهار سال پیش ...
دوستش داشتم (نوشته را نه
خود ابلیس نامرادش را!!) ... حالا هم خواندنش می چسبد ...
وقتی نباشد آن و نباشی از آندست که بودن ست؛ انگار ماندن ات بوی ناخوش نا می گیرد و پهلو به پهلوی نبودن و نیستی می ساید این لنگان رفتن. پشیمان ِ آمدن می شوی اگر نباشد این التجا به ناکجای آرزو بردن و آن ذره های آفتابی دیروزها...
یک روز،یک وقت،به خودت می آیی می بینی شده ای نقال و نوحه خوان ِ نُسخ منسوخ ِ خواستن. راوی اشک و اسف. می بینی در انبانت تنها نام و نشان ناله مانده است و سودا و اظطراب. آشوب و بردباری و یاس...
... ادامه ...