۳عجیب نیست؟ که در بین این همه چیز که هست ... با من هست و با تو هست و در با هم بودنمان ... این همه چیز که از فراز این همه چهره ی بی نشان من را و تو را به هم می رساند ... این تفاوتهای ما است که با گذشت زمان به بار می نشیند ... نه ... تفاوت نه ... این کلمه کفایت نمی کند برای آنچه که می رود... یک چیز دیگری هست ... چیزی که طعمی از جنس درد با خود دارد ... چیزی از جنس فاصله.
فاصله.
فاصله مثل یک درخت جوان رشد می کند ... و ما روی شاخه های آن می نشینیم و در جهانی از تفاوت که از هر طرف گسترده ترمی شود روز به روز از هم دور می شویم ...بی اختیار ... تسلیم ... به تلخکامی.
عاشق و تلخکام.
تلاش بیهوده ست. باید پذیرفت. باید پذیرفت و زیر همه چیز زد و رفت. باید جوان بود و سرکش بود و نترس بود و بی مدارا ... باید سر جنگ داشت ...
پذیرفتن چیزها -به همان صورتی که هستند- جسارت می خواهد ... تمام کردن چیزها و رها کردنشان و پشت سرگذاشتنشان جسارت می خواهد ... شاید همانطور که امید به تغییر دادنشان به کَمَکی حماقت نیازمند است ... و عافیت طلبی. نشان از هراس دارد ... و تلاش برای ماندن و چنگ زدن. مانند دل دل زدن ماهی که از اب بیرون افتاده است ...
خورشید هیچوقت از مغرب طلوع نخواهد کرد ... هیچوقت.
***
و تو در تاریکی می نشینی ... تنها. و سیلاب همه چیز را با خود برده است. و تو می مانی و ناتوانی ات در به دست آوردن سررشته ها که برای همیشه از دست رفته اند ... و می دانی ... و دانستن این همه هیچ دردی از دردهایت را درمان نمی کند ... و گریزناپذیری آنچه می رود زارت می کند ... زار .... و زرد می شوی و تلخ می شوی و ناجور می شوی ...
چند بار ... چند بار ... چند بار ...
***
یادها از خاطر نمی روند و تلخی در گوشه ی دهان جا خوش کرده است و بیزاری ... بیزاری.
چگونه می شود دل بست ... دل داد ...ماند ... رفت؟ ... بیــــزار.