پسرک تمام بعد از ظهر را گریه کرد. از بغلم پایین نمی آمد ... با او بازی کردم . می خندید و اما در آن میان کمی ناله می کرد ... و باز سخت گریه می کرد. بعد از چند ساعت از خواباندنش ناامید شدم ... یک جور داروی طبیعی که مال دل درد بچه هاست را به او خوراندم ...طعمش را دوست نداشت ... بیشتر هوار می زد ... کم کم خوب شد. خوابید.
نشستم در تاریکی اتاق نشیمن و به صدای نفسش در اتاق مجاور گوش کردم که خوابیده بود ... در آرامش ... و گاهی در خواب وول می زد. کارهایش را مرور کردم ... جان دلم دل درد داشت. وقت بازی هم می خندید و هم ناله می کرد (مرده ام برای خنده هایش ... نه ... مرده ام برایش ... جانم برایش در می رود ...) ... دیر فهمیدم که دردی دارد. به من اعتماد دارد و انتظار دارد که دردهایش را بفهمم و چاره کنم ... می توانم؟
پانویس: پسرکم بیقرار عروسک پرتقالی رنگش شده است .... نگاهش را ببین.
يادم باشد حالت که بهتر شد برايت بگويم که من باور دارم که کسی که دوستمان داشته است ... يا ما گمان کرده ايم که دوستمان دارد ... يا خودش زمانی فکر می کرده است که دوستمان دارد، هر گونه حقی دارد که ما را ديگر دوست نداشته باشد. از همين لحظه. نمی شود دوست داشتن را از ديگری به واسطه ی تاريخ و قانون و منطق خواست، يا او را به ادامه دادن چيزی که تداوم ندارد؛ لابد ندارد که ندارد؛ محکوم کرد. نمی توان ديگری را در محکمه ی عشقی که در ما هنوز زنده است و در او نه، با قاضی و دادستان و دادنامه قضاوت کرد. اين درد، اين آسيب، اين وانهادگی که در توست، از توست. نه از ديگری. نگاه کن ... اگر ديگری ما را دوست ندارد؛ يا به شکلی که ما می خواهيم يا به اندازه ی ان؛ می توان مغموم شد يا دلتنگ يا سرگشته يا ماند يا رفت ... اما هر چيزی به جز اين اگر تبديل به حکايت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی که تملک طلبی است. دوست داشتن حق نيست. انتظار نيست. مطالبه نيست. يا هست. يا نیست. همين. وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ... تا هست بايد قدرشناس بودنش بود ... و وقتش که رسيد، رهايش کرد تا برود و آنجا برويد که می رويد.
این نوشته را در ماه اپریل 2004 نوشتم ... 5 سال پیش. امروز که اینجا هستم حس میکنم که لازم است تا آنرا به خاطر بیاورم ... از نو بخوانمش ... از نو بنویسمش. همه چیز فراموش می شود ... می پذیرم. ترسم از فراموش کردن آن چیزی است که خودم هستم؛ وقتی که تو نیستی. نیستی.
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار میکند و میشود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت ...
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را دردفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو آن قدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش معنی کند از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست ؟
همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند من شبدر چهار پری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟ آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟ حرفی بزن ....
امسال درست بعد از عيد بابا مرد. عين يك شمع خاموش شد. نه با باد. انگار كسي از دل سياهي دهانش را پر باد كرد وفوت كرد و شمع يكدفعه خاموش شد. همين. من اينجا، در اين دورها نشسته بودم و در پيچ و خم پيدا كردن نور بودم. سرم را مي كوبيدم به ديوار سياهي. يادم مي ايد كه سالها اين نور كوچولوي ساده و ساكت به نظرم كم و بي فايده آمده بود. يك جوري انگار هميشه بود. مثل همه ی چیزهای دیگر. من به اوگفته بودم كه قانع نخواهم شد به اين يك كف دست روشني كه شمع ها فقط دور خودشان ايجاد مي كنند كه همان هم يك وجب انورتر توي يك دايره ي گنده سايه هاي سياه و ترسناك مي اندازد و به وحشت تاريكي اضافه مي كند. مي روم يك جاي ديگر. دنبال روز.
نورشمع هاي كوچولو انگار برايم انعكاس پذيرش بودند و نه روشني. هي به من سركوفت مي زدند كه: ” من كوچولو و حقيرم. اما هستم و از هستي خوشحالم“... مي داني ... وقتي جواني گاهي دلت مي خواهد كه خودت اين نورهاي كوچك را خفه كني و بماني يكسره با سياهي مطلق. وقتي جواني سياهي دست مي كشد نرم روي قلبت. روي ذهنت. سيا ه مي بيني. سياه مي شوي. و شمعهاي كوچولو با آن لرزش احمقانه ي نورحقيرشان خشمگينت مي كنند. من هم. نازنين هيچوقت مانعم نشده بود. اينبار هم نشد. اوهم مي دانست كه اين زندگي من است. نازنين بابا. راه افتادم. اینجا که رسیدم ... دورِ دور .... شمع خاموش شد. طوري كه انگار هرگز نبود. برگشتم. تاريك بود مثل هميشه. چه انتظاري مي رفت جز اين؟ من دوباره راه افتادم. خالي تر از هميشه. سياه.
مي داني ... حالا گاهي نيمه ي شبها بيدار مي شوم و قلبم از ياد شمع كوچک نازنين که برای همیشه خاموش شده است به درد مي آيد. و شمع كوچولو در دلم يك نقطه را روشن و گرم مي كند. و من مهرش و از داغي اش گريه مي كنم. بــابـاي مهربان دست از روشني برنمي دارد. حتي وقتي كه نيست.
Cada día pienso en tí pienso un poco mas en tí despedazo mi corazón se destruye algo de mí. Cada día pienso en tí pienso un poco mas en tí. Cada vez que sale el sol busco en algo el valor para continuar así y te veo así y no te toque rezo por ti cada noche amanece y pienso en ti y retumban en mis oídos el tic-tac de los relojes y sigo pensando en ti y sigo pensando...
I Think Of You
Everyday, I think of you, I think a little bit more of you, I take apart my heart, and something inside me is destroyed. Everyday I think of you, I think a little bit more of you; Every time that the sun comes out I look for a bit of courage to continue this way, And I see you; that I didn't touch you in that way. I pray for you every night. It dawns and I think of you. The tick-tock of the clocks rumbles in my ears and I keep thinking of you, and I keep thinking....
No hay más vida, no hay No hay más vida, no hay No hay más lluvia, no hay No hay más brisa, no hay No hay mas brisa, no hay No hay más llanto, no hay No hay mas miedo, no hay
Llevame, donde estés...llevame Llevame donde estes, llevame Llevame, llevame donde estés Llevame, llevame donde estés, llevame Llevame
Cuando alguien se va el que se queda sufre más (3X) Sufre más Sufre más...
The Farewell
There's no life anymore, there's not There's no life anymore, there's not There's no rain anymore, there's not There's no breeze anymore, there's not There's no breeze anymore, there's not There's no crying anymore, there's not There's no fear anymore, there's not
Take me, wherever you are... take me Take me, wherever you are Take me, take me, wherever you are... take me Take me
When someone goes away, the one left behind suffers the most Suffers the most Suffers the most...
من از سال تحویل و عیدبازی دور بودم ... در ایران ... در سالهای جوانی ... در موقع سال تحویل یا می خوابیدم و یا می رفتم پی کار خودم ... سال تحویل و عید و ختم و عروسی همه و همه نشانه های مسخره ای بودند از زندگی گله ای ... که مفهومی برایم نداشت.
از زمانی که توانستم جلوی پدر و مادرم بایستم ... از ۱۲-۱۰ سالگی هرگز عید دیدنی نرفتم ... مهمانی های فامیلی را هم به همچنین ... ختم ها و عروسی ها ... هر جا که عده ای با رنجیره یا از نام های خانوادگی مشایه در شناسنامه هایشان دور هم جمع می شوند و شادی می کنند ...
خاطره ی خوبم از عید تنها صورت آرام پدرم است که «یا محوال احول یا احوال» را میخواند و ما را می بوسید و با آن دستهای زمحت کارگری اش یک اسکناس نو را از لای قران در می آورد و به عنوان عیدی به دستمان می داد ... هر سال. که آنهم از دست رفته است. یادم هست که به من که شانه بالا می انداختم و از بوسه و عیدی گرفتن سرباز می زدم تسلیم نمی شد ... و من تسلیم می شدم. به محبت ساده دلانه اش.
در تورنتو ... هر سال ... در اوایل هر اسفند تا بهار که آغاز شود، دلتنگی هایم سنگین می شوند ... من این سال و آن سال به سال تحویل، مثل یک خاطره، مثل یک حس سانتیمانتالیستی که شاید این همه من را به هر چه که گذشته است پیوند زند - بازگرداند ... دل داده ام. مثل همه ی آن چیزها که به آنها دل داده ام ... و گذشته اند. مانند گذشته. که گذشته است.
در این بی حس و حالی -همانکه از قرار شاملو به آن می گفت وهن- من هم تحویل بازی در آورده ام و به سیزده بدر رفته ام... با دوستهای تورنتویی ام ... که هر دو سه سال یکبار عوض می شوند. می روند و یک سری جدید می ایند که تازه اند و هیجان انگیز -برای مدتی - و هر سال فکر کرده ام: ضعیف شده ای. به هر چیزی تن می دهی ... به هر چیزی چنگ می زنی تا فراموش کنی.
و فراموش نکردم .
و این همه مثل لجن رویم را پوشانده است ... و بو گرفته ام . بوی تو را ... و هر آنچه که تو را به خود می خواند. بوی گله را. و دوستش ندارم.
امسال حال و احوال عید بیش از همیشه مانند گذشته است ... یک جور Abstract ...
دلم برایت تنگ شده است ... نمی دانم کجا هستی ... در میان خاله بازی های خانوادگی ... مهمانی ها و شب نشینی ها ... با در حال مسافرت ... شمال یا شیراز ... یا اصفهان یا مشهد ... و من تمام این ۱۳ روز را صبر کرده ام ... به انتظار همان چند کلام ساده که شاید مفهومی ندارند ... و از بار هزاران خروار دلتنگی سنگینند ... و ۱۳ در ذهن من هم تبدیل شده است به یک عدد دوست نداشتنی ...
انکار کردنی نیست ... من از عید بیزارم. تو می دانی چرا.
****
پانویسش از مولانا:
عید نمای عید را، ای تو هلال عید من گوش بمال ماه را، ای مه نا پدید من ای مه عید روی تو، ای شب قدر موی تو چون برسم به جوی تو، پاک شود پلید من